گفت
_ قبل از ظهور بدی ها عزیز میشند برای اینکه هرکس باطنش بده، بریزه بیرون.
#کلاس
گفت
_ نمیشه که همش انتقاد... انتقاد... فلانی این کارو بکن... اون کارو نکن... خب طرف میگه برو بابا همش امر و نهی میکنه..
زبون خوش آدم باید داشته باشه...بدی های طرفو میبینی حالا نسبتا خوبیاشم ببین... زنگ بزن بگو فلانی تشکر به خاطر فلان کارت لطفا این کارت هم اصلاح کن! ببین جواب میده یا نه؟!
[اندر احوالات]
میگه
_نماز بخون
جواب میده
_ نماز چیه بابا؟
_ نماز واجب دینیه و عبادت بنده با خداشه.......
دستی در هوا تاب داد و نعوذبالله گفت
_ خدا چرا گیر داده به نماز؟؟؟
یک تای ابرومو بالا انداختم و بین بحثشون با ته مایه های لبخند روبهش گفتم
+ آخه دردت ب جونم تو چرا گیر دادی به نماز نخوندن؟! :) چرا اصرار داری حرف خودتو به کرسی بنشونی؟! :')
[اندر احوالات]
بعد از نیم ساعت حرف زدن باز رفت سر پله اول...
_ چرا خدا اینجوری کرد اصلا؟
خندیدم
+ د آخه دردت به جونم چرای تو چرای سوالی نیست... انتقادیه! ما هنوز وجود خودمونو درک نکردیم... دانشمندا هی تو این مستندهای علمی پشت تریبون وایمیستن میگن انسان پیچیده ست این همه اطلاعاتی که تاحالا به دست آوردیم شامل یه ریگ تو یه بیابونه... بعد بیایم کار خدا رو نعوذ بالله توجیه کنیم؟؟؟
[اَندَر اَحوآلآت]
زمان:
حجم:
154.8K
شب بود و جاده و شیشه پنجره ای که نیمخیز شده بود و خنکای نسیم شبانگاهی
بیشتر شبیه این میمونه که وسط میدون رزم، شبه مثلا سینه خیز داری سیم خواردارا رو قیچی میکنی که یهو بمبارون میشه چهارچرخ های دشمن میاد سمتت
من از وقتی بچه بودم همیشه عاشق وقتایی بودم که بابا مینشستند عمامه ببندند.
با یه دقت خاصی میبندند ک بارها به خودم اومدم دیدم ده دقیقه ست که به در تکیه دادم و دارم نگاشون میکنم.
یا وقتایی که عبا رو میندازند روی شونهشون و کلید رو برمیدارند که بریم بیرون.
وقتی به این فکر میکردم که پیامبر(ص) و ائمه(ع) هم این لباسو می پوشیدند بیشتر عمامه بستن بابامو با عشق نگاه میکردم : )
خشاب افکارش را پر کرد از فشنگ
و رفت در میدان رزم
فشنگ ها را از پشت سیگنال ها سوی افکار کفرآمیز هدف گرفت...