پذیرش
«پس دیگه اینجا زندگی نمیکنی؟» دیک که تازه کاپشنش را درآورده بود، به او نگاه کرد. «سلام به تو هم، جِ
دیک دستهایش را باز کرد. جیسون نگاهش کرد. «اوه، نه.»
«بیا بغلم کن.»
«نه.»
«جِییییی.»
«من آدم بالغی هستم.»
«تو سه روزه به من پیام ندادی و الان داری از پله افتادنم رو آرزو میکنی.»
«من آدم بالغ و پیچیدهای هستم.»
دیک خندید و خودش جلو رفت تا بغلش کند.
پذیرش
دیک دستهایش را باز کرد. جیسون نگاهش کرد. «اوه، نه.» «بیا بغلم کن.» «نه.» «جِییییی.» «من آدم بالغی ه
جیسون ابتدا دستهایش را بالا آورد، انگار میخواست او را پس بزند، بعد انگشتهایش پشت لباس دیک جمع شدند.
جیسون صورتش را به شانهی او فشار داد. «سه روز خیلی زیاده، احمق.»
لبخند دیک محو شد. «آره. میدونم.»
«دوباره این کار رو نکن.»
«سعی میکنم بیشتر بیام.»
«قول بده.»
دیک کمی عقب رفت تا صورتش را ببیند. «قول میدم.»
جیسون سریع او را رها کرد و با اخم به سمت راهرو رفت. «خوبه. حالا گمشو. داری جلوی در رو میگیری.»
دیک پشت سرش گفت: «منم دوستت دارم، جیسون!»
«خفه شو!»
از بالای پلهها، تیم فریاد زد: «جیسون گریه کرد! من دیدم!»
«تیم دریک، وصیتنامهت رو بنویس!»
دوک در آشپزخانه ایستاده بود و به صحنهی روبهرویش نگاه میکرد.
دیک داشت با جیسون بر سر آخرین تکهی کیک مبارزه میکرد.
تیم مخفیانه از هر دویشان فیلم میگرفت.
استفانی با صدای بلند شرط میبست که جیسون برنده میشود.
کاس بیصدا مقداری از تکهی کیک را از وسط میز برداشت و خورد.
دمین با انزجار گفت: «این خانواده هیچگونه تمدن یا انضباطی ندارد.»
پذیرش
دوک در آشپزخانه ایستاده بود و به صحنهی روبهرویش نگاه میکرد. دیک داشت با جیسون بر سر آخرین تکهی ک
«چه اتفاقی افتاده؟»
همه با هم گفتند: «هیچی.»
بروس آهسته سر تکان داد. «باشه.» بعد آخرین تکهی کیک را برداشت و رفت.
پذیرش
«چه اتفاقی افتاده؟» همه با هم گفتند: «هیچی.» بروس آهسته سر تکان داد. «باشه.» بعد آخرین تکهی کیک را
جیسون دهانش باز ماند. «اون... اون کیک من رو دزدید.»
پذیرش
جیسون دهانش باز ماند. «اون... اون کیک من رو دزدید.»
«بــــــروس! اون کیک مال من بود!»
صدای بروس: «اسم تو روش نوشته نشده بود.»
«من باهاش رابطهی عاطفی داشتم!»
دیک آهسته گفت: «من هنوز دوستت دارم، میدونی؟»
باربارا دیگر لبخند نمیزد اما نگاهش نرم شده بود. «آره، دیک. میدونم.»
«و تو؟»
باربارا نفس آرامی کشید. «فکر میکنی چرا هنوز جواب تماسهات رو میدم؟»
دیک خندید، ولی چشمهایش کمی سرخ شده بود. «چون عاشق صدای منی؟»
«چون نگرانم یه روز خودت رو از یه پشتبوم بندازی پایین.»
«این هم یه جور عشقه.»
«تو احمقی.»
«عاشقتم.»