هدایت شده از در این گوشه از دنیا
میرم یه دور میزنم تو مجازی میبینم ملت دارن اینهمه حرف حساب و حق و البته تأثیر گذار میزنن و کلی چیز یاد مردم میدن
و خب حقیقتاً حسِ «جمع کن باو» نسبت به خودم بهم دست میده
در این گوشه از دنیا
"زندگی ادامه داره و همچنان شگفت انگیز و غیرقابل پیشبینیـه"
اینو تو ذهنتون سیو کنید.
در این گوشه از دنیا
شبِ سی و نهم: هر که دوری سفر را به یاد آورد، خویشتن را آماده دارد. (نهج البلاغه، حکمت ۲۸۰)
شبِ چهلم:
قضیه این نیست که بری یه گوشه کنج عزلت بگیری و لذت بردن رو به خودت حروم کنی.
کل ماجرا اینه که «غرق نشی»!
حال کن با زندگی، لذت ببر
ولی نزار همه چی فراموشت بشه. یادت نره که قراره یه جایی یه روزی پیاده باشی. و باید برای اون روز آماده باشی. همین.
چهل شبه که دارم به رفتن فکر میکنم و حالا آخرین شب بود. واقعاً خوب بود و سعی دارم قطعش نکنم.
آره خلاصه تجربه ی خوبی بود، که مثل باد گذشت!
در همین لحظه که مغزم مصرانه اظهار میکنه:
چه استراحت خوبی است در جوار خودم
خودم برای خودم با خودم کنار خودم
میشنوم که کسی بین دیوار های قلبم فریاد میزنه آیم سو لونلی!
دلم برای دوست خیالی دوران پنج تا هفت سالگیم تنگ شده!
اونقدر ندیدمش که به هیچ وجه نمیشناسمش!
ولی حتماً کسی بوده
کسی بوده که رهام نکرده.
و من شاید رهاش کرده باشم
وقتی فکر میکنم و میفهمم دوام حالت های انسان محاله و یقین میکنم این نیز بگذرد و خلاصه روزگار خوشی خواهد اومد
اونوقت؛
آروم میشم و با آرامش با غمم صمیمی میشم و بهش خو میگیرم و میدون میدم
تا زمانی که وقت رفتنش باشه