[کشتیِکاپیتانآگاتا]
_
دور از زادگاهم در این غار نشسته ام گوش میکنم،
به صدای عجیب جغد به وزش نسیم باد...
ومن دیگر جزئی از این صدا ها شده ام پیچک ها دورم تاب خورده اند و به زمین چسبیده ام درست است که نمیتوانم تکان بخورم اما روحم با صدای جغد و همراه با باد میرود، میرود به آن دور ها...
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
وقتی که میدوی ، گیسوان موج دارت لبخند پرنده ها میشود وقتی که میخندی مروارید های دریا پیدا می شود وقتی که میروی غروب میشود و من پرستو میشوم و در غروبت برایت پرواز میکنم و ناله سر میدهم ...
پشیمون شدم بعد پارت حرف می زنیم الان باید بخوابم *وی دیشب نخوابیده...0_0
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
وایب این دو عکس رو انقدر دوست دارم که نمیتونم توصیف کنم
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
مدرسه شبانه روزی خانم مین چین بسیار شلوغ بود هر کسی به سمتی میرفت و همه عجله داشتند چون راس ساعت ۱۰
شب بود باد ملایمی میوزید کشتی به آرامی حرکت میکرد آبراهام به گوشه ای تکیه داده بود و از تماشای ماه لذت میبرد برنارد هم در در نزدیکی او درحال خواندن کتاب بود
_هی پسر احمق !
_ با منی؟!
_ به جز تو کی اینجا احمقه ؟ بیا جلو
برنارد با تردید جلو رفت
آبراهام شروع کرد و گفت : تو میدونی اون زن *** چرا
میخواد بریم آتلانتیس ؟
برنارد لحظه ای ساکت ماند و به دیوار چوبی تکیه زد به و ماه نگاه کرد
_ حرف بزن مفت خور!
_ اممم فکر کنم دیدم خانم آنجلیکا در مرود وراثت خون آبی یا همچین چیزی حرف می زد
آبراهام جا خورد ، لحظه ای مکث کرد دستی روی ریش هایش کشید و گفت : مگه هنوز کسی از اون گوسفندای دریایی زنده مونده؟
برنارد گفت : من واقعا نمیدونم موسیو پایک حتی نمیدونم راجب چی حرف میزنین!
آبراهام گفت : از فرانسوی خوشم نمیاد آبراهام صدام کن و حالا اون ریخت لعنتی ات رو از جلوی چشمم دور کن
وقتی برنارد رفت آبراهام با صدای بلند شروع به قهقهه کرد : هاهعاااا میدونم چی توسرت داری زن کثیف
_ 90 درجه به راست ! پیش به سوی لاینرن !