#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتدویستهشتم 🌺
دو روز بعد!
دستمال توی دستمو زدم توی تشت و آب اضافیشو گرفتم و گذاشتم روی پیشونی آنام،به هوش بود اما بدنش مثل کوره ای آتیش میسوخت، ملک تونسته بود با دواهاش کمی از حرارت بدنش کم کنه،لبخندی به چهره رنگ پریده اش زدم و دست بی جونش رو گرفتم توی دستام و بوسه ای به روش نشوندم،دو روزی که گذرونده بودیم مثل کابوسی بود که تمومی نداشت و همین که آقامو آنام نفس میکشیدن و زنده بودن خدا رو شکر میکردم...
خیلی سعی داشت خودش رو قوی نشون بده اما مشخص بود حالش چندان خوب نیست،هم از لحاظ جسمی و هم روحی!
از دست دادن بچه توی شکمش و حال بد آقام ضربه بدی رو بهش وارد کرده بود و فقط آیاز میتونست حالش رو بهتر کنه!
عمو با زور و کتک بلاخره اون مرد رو وادار کرده بود تا حقیقت رو بگه و حالا هممون خوب میدونستیم آیاز همون آیهانه خودمونه،همه به جز آنام و آقام که توی بستر افتاده بودن!
عمو میخواست تا چند دقیقه دیگه آیاز رو بیار پیش آنامو همه چیز رو براش تعریف کنه،با اینکه هنوز ازش دل چرکین بودم اما خوب میدونستم تنها راه بهتر شدن حال آنام دیدن دوباره پسر گمشده اشه،فقط باید طوری بهش قضیه رو میگفتیم که حالش از این بدتر نشه!
-اینم نم دار کن بذار روی شکمش ان شاالله که تبشون پایین میاد!
رو به ملک که این حرف رو زده بود سری تکون دادمو دستمال رو ازش گرفتم و کاری که گفته بود رو انجام دادم آنام با صدای گرفته ای گفت:-پیر شی دختر،ببخش باعث شدم انقدر عذاب بکشی!
-نه آنا این چه حرفیه،مگه دست خودت بوده،همش تقصیر اون مردیکه عوضیه،خدا رو شکر حال آقاجونمم داره بهتر میشه خودش حقش رو میذاره کف دستش!
-نفهمیدین چرا به آقات حمله کرده؟نکنه کس و کار این دختره ماهرخ باشه!
-نه عمو گفت از قدیم میشناستش،میگفت دشمن خونیه شما و آقاجونه،میگفت...میگفت قبلا خاطرخواه شما بوده!
با این حرف چشمای آنام از تعجب گشاد شد دستش رو زمین گذاشت و با درد نیمخیز شد:-اسمش حسین نبود؟
شونه ای بالا انداختمو گفتم:-نمیدونم آنا،اما عمو به این شک داشت که شاید آیاز پسر خودش نباشه!
جمله آخرم رو از قصد گفتم،میخواستم وقتی از زبون عمو میشنوه شوکه نشه!
پسر خودش؟مگه آیاز نگفت باباش مرده؟ نمیدونم آنا عمو میاد همه چیو برات میگه.عمو برای چی؟
-مگه نگفته بود میره راجع به آیهان پرس و جو کنه؟
-چرا انگار یه چیزایی فهمیده!
با حرفی که زدم مات برده سر جاش خشکش زد،با ترس تکونی بهش دادم:-آنا خوبی؟
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
#درازایمرگپدرم🪴
#قسمتدويستهشتم 🦋
🌿﷽🌿
لبخندعمیقی زدم وگفتم :وای پاکان دستت دردنکنه
خیلی خوشگلن
-قابل تورونداره
به وسایل یه نگاه انداخت ویدفعه زدبه پیشونیش وگفت:ای
وای کفش مجلسی یادم رفت
خندیدم وگفتم:نترس دارم
جدی میگی؟
-اوهوم-
یه سوال بپرسم؟
-بپرس-
میخوای آرایش کنی؟
-خیلی کم فقط یه ذره ازحالت بی روحی دربیام-
-اونجاآدمی هست که حتی اگه آرایشم نکنی
چشتودرمیاره اگه آرایش کنی که دیگه...
حرفشوادامه ندادومنم پیگیرنشدم وفقط گفتم:اینجاهم
دختری هست که حتی ذره ای به اون آدم
توجه نداره
لبخندی زدوگفت:میدونم امااون آدم نمیفهمه که این
دخترمال منه
لبخندی زدم وچون میدونستم اگه چندلحظه دیگه بشینم
پاکان نمیتونه خودشوکنترل کنه سریع
بلندشدم ووسایال روجمع کردم وگفتم:من برم ایناروبذارم
توکمد
چشماشوبه نشونه تاییدروی هم گذاشت ومن هم به خونم
رفتم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻