eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.2هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 🌺 با صدای آنام چشم از کاسه های کوچک حلوا گرفتم:-بیا دختر اینم سهمه تو،میرم برای آقات و لیلا ببرم،این یدونه هم بمونه اینجا تا وقتی پسرم از سر کارش برگرده! لبخند غمگینی به لب نشوندمو سری به نشونه مثبت تکون دادم،خداروشکر توی این چند روز حال آقام بهتر شده بود،هنوز نمیتونست بشینه و کارای خودشو انجام بده،اما بازم بهتر از قبل بود فقط رسیدگی به امور رعیت رو گذاشته بود به عهده آرات و آیاز هم که به زمینا و کشاورزا رسیدگی میکرد،قاشقی از حلوا برداشتمو توی دهنم گذاشتم،شیرینیش به اندازه از بین بردن تموم تلخیای اون روزام نبود اما حس خوبی بهم میداد،ظرفمو برداشتمو رفتم سمت درخت رو به روی مطبخ و تکیمو دادم بهش و مشغول خوردن شدم،میخواستم برای چند لحظه هم شده از فکر و خیال آدمای عمارت خارج بشم،حتی دیگه حوصله فالگوش وایستادن و شنیدن حرفای آنامو لیلا رو هم نداشتم،دیگه رسما فهمیده بودم هر چی کمتر بدونم غصه های زندگیمم کمتر میشه! دایی ساواش ،زن و بچه اش رو راهی کرده بود و خودش و خانوم جون مونده بودن،چون هم نگران حال بی بی بود که بعد از چاقو خوردن آقام حال خوشی نداشت و هم دلش نمیومد آنامو تو همچین شرایطی تنها بذاره! به علاوه حالا که فهمیده بود آقام زن دیگه ای گرفته و حتی گمون میکرد باردار باشه،منتظر بود تا با بهتر شدن حالش ازش حساب پس بگیره! تو این مدت ماهرخ انقدر کولی بازی درآورده بود که دیگه همه فهمیده بودنو آقامو به خاطر این کارش سرزنش میکردن! با دیدن آرات که دستش رو گذاشته بود پشت سر پیرمردی و به خارج از عمارت هدایتش میکرد،خودمو کشیدم پشت درخت،از اون روز که اون حرف بی اختیار از دهنم پریده بود و ازش خواسته بودم بامن عروسی کنه مدام خودمو ازش پنهون میکردم،روی نگاه کردن به صورتش رو نداشتم و توی این چند روز به جز همین دیروز که ازش خواسته بودم از عمه و فرهان خبر بگیره یک بارم باهاش هم کلام نشده بودم،اما میدونستم اونم به اندازه من به وضعیت لیلا اهمیت میده حتی برعکس من رابطش با آیاز خوب شده بود انگار که سال هاست باهم برادرن،همینم حرص منو در میاورد چطور میتونست تموم کارایی که با من و لیلا کرد رو فراموش کنه... آهی کشیدمو قاشق آخر حلوا رو توی دهنم گذاشتمو از جا بلند شدمو راه افتادم سمت مطبخ و خواستم وارد بشم که با دیدن رباب خانوم که کنار ظرف حلوا ایستاده بود اخمام درهم شد... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
🪴 🦋 🌿﷽🌿 بهت زده به بابانگاه کردم چی داشت میگفت؟ ذهنم ازکارافتاد اونم فقط تویه لحظه کوتاه ...چی داشتم میشنیدم چی پشت اون پرده ای بودکه هیچوقت سعی نکردم کنارش بزنم ؟؟؟ فقط تونستم بگم:چی میگین بابا؟ باباکه انگاراین حرف هاروناخودآگاه به زبون آورده بودخودش هم شوکه شده بودوقتی اصراربه گفتن کردم بالاخره قفل لبهاش روشکوند:..... یه باندکلاه برداری بزرگ بودکه با یه سری اسنادجعلی تهدیدم میکردن ومیگفتن اگه یه پول کلونی رودراختیارشون قرارندم منوبه پلیس لومیدن وجالبش اینجابودکه خودشون میگفتن نبایدبه پلیس چیزی بگم وگرنه می‌کشنم اما من ازطریق یکی ازدوستام باسرهنگ خداداد آشناشدم...ازطریق سرهنگ فهمیدم که این باندتاحالا شرکتای خیلی زیادی روبدبخت کردن .سرهنگ مردخوبی بودکمکم کردومنم دیگه تن به خواسته های اونا ندادم وپلیس یه روزبرای اوناتوشرکت تله درست کردووقتی اونامتوجه شدن به پلیس خبردادم طبق تهدیدشون میخواستن منوبکشن .بین پلیس واوناکه درگیری پیش اومدهمه ازمن غافل شدن یکیشون به سمت شلیک کردوسرهنگ که تنهاآدمی بودکه حواسش به من بودمنو هل داد اما...اشک هاش جاری شدن اما متاسفانه تیربه بابات خورد...توراه بیمارستان که بودیم توحالتی که بین مرگ وزندگی دست وپنجه نرم میکرد بهم ازتوگفت.گفت یه دخترداره که یکم سربه هواست ونیازبه مراقبت داره توروبه من سپردوقسمم دادبعداون حامیت باشم واست پدری کنم وفقط اینطوریه که میتونم دینموبهش اداکنم آیه دخترم،منوببخش ...بابات بخاطرمن مرد...اگه من زنده ام بخاطراینه که بابات خودشوفداکرد...منوببخش... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻