#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتدویستشصتنهم 🌺
-چند روز؟یعنی الان چند روزه که من بیهوش اینجا افتادم؟پس برای همینه که تموم بدنم کوفته شده؟
با رفتن عمه آقاجون دوباره نگاهش رو بهم دوخت:-چیزی لازم نداری؟هر چی میخوای بگو باباجان!
پلکمو به معنی چشم باز و بسته کردم بوسه ای روی پیشونیم نشوند و با ورود عمو سرش رو پس کشید!
-خب پس بلاخره گل دختر ما به هوش اومد،خیلی درد داری نه؟
لبخند کم جونی به چهره مهربونش پاشیدم و سرم رو به معنی بله تکون دادم!
-خدا رو شکر بخیر گذشت چند بار بهت گفتم نرو روی اون درختای باغ،دیدی آخر کار دست خودت دادی؟اونجا چی میخواستی نصف شبی؟شانس آوردیم آرات پیدات کرد!
درختای باغ؟پس آرات بهشون اینجوری گفته بود،خدا رو شکر حداقل اینجوری کمتر خجالت زده میشم!
-فعلا استراحت کن که باید حسابی جون دار بشی دیگه از کلفت و نوکر خبری نیست این ننه حوری حتی از جون منم کار میکشه!
با خنده ای که کردم درد تموم تنم رو گرفت و آقام به نشونه اعتراض ضربه ای پشت عمو زد و گفت:-پاشو ببینم آتاش مگه نمیبینی دخترم حالش خوش نیس،حالا وقت شیرین کاری نیست،بریم گوسفندی که نذر کرده بودم رو قربونی کنیم!
-بریم خان داداش،بریم سر گوسفند بیچاره رو ببریم،یکی دیگه فضولی کرده اون بدبخت باید جوابشو پس بده!
آقام خنده ای کرد و ضربه ای محکم تر به پشت عمو کوبید:-برو ببینم یالا!
با رفتنشون چشم گردوندم اطراف اتاق و کم کم لبخند از لبم ماسید دورم پر بود از دوا ها و داروهایی که حتی تا حالا توی عمرم ندیده بودمشون،جانماز آنام و سطل آب و دستمال...آنام با حوصله با دستمالی نم دار تموم بدنم رو تمیز کرد...
و با ورود لیلا گفت:-دختر بیا کنار آبجیت بشین برم یه چیزی درست کنم یکم جون بگیره،ننه حوری سرش گرمه کارای دیگست!
لیلا چشمی گفت و داخل اتاق شد و کنارم نشست،از این که اینجوری باعث آزارشون شده بودم از خودم بدم میومد،مخصوصا که مجبور بودم برای شخصی ترین کارهامم ازشون کمک بخوام!
-آبجی بهتری؟به خدا جون به لبمون کردی،فکر کنم این بچه من شیرین عقلی چیزی بشه،بس که از روز اول حرص و جوش خوردم،اصلا اون موقع شب توی باغ چیکار میکردی،خل شدی رفتی اونجا؟
لبی تر کردمو با صدایی که از ته چاه در میومد پرسیدم:-آبجی عمه اینجا چیکار میکنه؟
آهی کشید و گفت:-اون فرهان در به در وقتی فهمید بنچاق زمینای آقاجون رو به کشاورزا پس داده بیرونش کرده،گفته حالا که خاطری اون پسرت رو میخوای برو پیش اون،دیروز اومد،حالش خوب نبود دیگه آقاجونم چیزی نگفت!
-آرات چی؟اون بخشیدش؟
با این حرف چشماش برقی زد و گفت:
-خیلی نگرانت شده بود،هر ساعت بالای ده بار میومد پشت این در و حالت رو میپرسید،گمون کنم خاطرت رو میخواد،چند بار دیدمش از اتاق عمو آوان بیرون میومد هر موقع حالش خوش نیست میره اونجا،میدونی که به خاطر چی...آها عمه رو هم نبخشیده،از وقتی اومده حتی جواب سلامشم نداده،الانم با آیاز رفته پی ننه اشرف و اسباب اثاثیه درب و داغونش!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻