#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتدویستهشتاددوم
آخرین دونه ظرف رو آب کشیدم و کناری گذاشتم،به نظرم ظرف شستن سخت ترین کار دنیا بود البته شنیدن غرولند ننه حوری از اونم بدتر بود!
دستی به پیشونی تب دارم کشیدم،از صبح دلم آشوب بود،حتی جرات رو به رو شدن با آقامو نداشتم چه برسه حرف زدن باهاش،برای همینم پا دردمو بهونه کردمو ناهار رو تنها توی اتاق آنام خوردم!
-تموم شد؟
با صدای آرات متعجب به سمتش چرخیدم،تکیشو داده بود به دیوار و دست به بغل زده بود و با ابروهای درهمش براندازم میکرد،خنده ی کجی کرد و چند قدمی بهم نزدیک شد:-چرا برای ناهار نیومدی؟نکنه به همین زودی حرفای دیشبمو فراموش کردی؟
ابرویی بالا انداختمو گفتم:-پام درد میکرد نمیتونستم بشینم!
خنده ای عصبی کرد و دستشو به صورت کشید و دوباره جدی بهم خیره شد:-چند دقیقه ای میشه که اینجام،تموم مدت نشسته بودی،بهتم نمیومد درد بکشی!
-آخه من...
-آیلا؟میخوای با من ازدواج کنی یا نه؟اگه میبینی نمیخوای و دیروز از سر هیجان قبول کردی بگو،چرا ازم فرار میکنی؟
دوباره با شنیدن اسمم از زبونش تپش قلبم شدت گرفت،نگاهمو ازش گرفتمو برای اینکه پی به حال و روزم نبره تند تند لب زدم:-کی گفته از تو فرار میکنم،فقط یکم از آقاجونم میترسم همین،به خاطر رعیت کمی عصبانیه میترسم...میترسم وقتی بهش بگی مخالفت کنه!
ابروهاشو بالا داد و زل زد توی چشمام:-مشکلت همینه؟میترسی مخالفت کنه؟خب بکنه،خیال کردی من پا پس میکشم؟ببین آیلا الان همه توی مهمونخونه جمعن فرصت خوبیه تا با آقات صحبت کنم،اونجا منتظرم تا بیای!
خواست بره که هول زده پرسیدم:-یعنی خودت میخوای بگی؟بهتر نبود به عمو میگفتی؟
-نیازی نمیبینم، خودم میتونم از پسش بر بیام،الان میرم به آقات میگم میخوام برام آستین بالا بزنه،اومدی اومدی،نیومدی با اولین کسی که پیشنهاد داد ازدواج میکنم،دیگه خود دانی!
آرات اینو گفت و پوزخندی به چهره اخموم زد و رفت سمت مهمونخونه،این آدم همه چیزش رو مخ بود،پوفی کشیدمو بعد از خشک کردن دستام،مستقیم رفتم اتاق لیلا و سرکی توی اتاق کشیدم،اما خبری ازش نبود،حتما آرات راست میگفت که همه توی مهمونخونه ان!
حالا باید چیکار میکردم،خدایا قلبم داشت از اضطراب می ایستاد،چشمامو روی هم گذاشتمو صلواتی فرستادمو رفتم سمت مهمونخونه و در حالیکه نفسم رو توی سینه حبس کرده بودم داخل شدم و بلافاصله آقام با دیدنم لبخندی زد و گفت:-بلاخره پیدات شد دختر؟بیا بنشین اینجا،دیشب حسابی نگرانت شده بودم،آخه تا اتفاقی توی این عمارت می افته اول از همه تو از اتاقت میپری بیرون!
با این حرف همه خندیدن،آرات هم سعی داشت پوزخندشو با دست مخفی کنه اما من از ترس نفسم رو بیرون نداده به سرفه افتادم،آقام ضربه ای به پشتم زد و گفت:-انگار واقعا حالت خوش نیست،چند کلوم حرف دارم میگم بعد میتونی بری استراحت کنی!
زیر چشمی نگاهی به آرات که حالا کمی مضطرب به نظر میرسید انداختم و گوشمو سپردم به حرفای آقام:-همتون دیشب شنیدین چه اتفاقی برای میرزا رضا افتاده،رعیت و ریش سفیدا صلاح دیدن من دوباره خان این ده بشم،اما راستش دیگه حوصله یکی به دو کردن با رعیت رو ندارم،میخوام بقیه عمرم رو با آرامش کنار اهل و عیالم سپری کنم،اما... چون اوضاعشون رو دیدم دلم نیومد همینجوری رهاشون کنم بهشون آتاش رو پیشنهاد کردم،اینطوری هم میتونیم توی ده بمونیم و هم دیگه نیازی به سختی کشیدن نیست،مردمم راضی ان!
عمو آتاش که انگار شوکه شده بود خواست چیزی بگه که آقام دستش رو بلند کرد و گفت:-شاید همه مردم بتونن تو روی من وایسن اما تو نمیتونی آتاش،تو برادرمی این همه سال من خان بودم حالا نوبت توئه،آیاز که هنوز به قوانین اینجا آشنا نیست،آرات هم هنوز خیلی جوونه،اول باید براش آستین بالا بزنی بعد...هر چند اعتراضی هم کنی وارد نیست چون ریش سفیدا همه تورو تایید کردن،حرف بعدیم که خواستم بزنم اینه که با آیاز صحبت کردم میخواد با لیلا همینجا بمونه اما راجع به آیلا،میخوام ببینم تصمیش رو گرفته؟ میخواد ازدواج کنه یا همراه منو آناش به شهر میاد؟
لب خشکیدمو با زبون تر کردمو زیر چشمی نگاهی به آرات انداختم که با جدیت نگاهم میکرد و منتظر بود حرفمو بزنم،اما نمیدونستم چی باید بگم؟نه میخواستم برم شهر و نه میخواستم با محمد عروسی کنم!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻