#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتدویستهشتادسوم
-بگو دختر خجالت نکش زندگیه خودته هر چی گفتی همون میشه!
نفس عمیقی کشیدمو با خجالت لب زدم:
-آقاجون من نمیخوام با اون پسره عروسی کنم!
-پس یعنی با ما میای شهر؟
عمه که تا اون موقع ساکت بود کمی نزدیک به آقاجونم اومد و کنارش نشست:-خان داداش فعلا که قرار نیست جایی بری چرا اذیتش میکنی؟
-بلاخره باید تکلیف خودم رو بدونم فرحناز،اگه دخترا نیان پس ما تو غربت به کی دل خوش کنیم؟
عمه من و منی کرد و گفت:-راستش اگه اجازه بدی من میخوام آیلا رو دوباره از شما خواستگاری کنم!
با چشمای گشاد شده سر بلند کردمو مستقیم نگاهمو دوختم به آرات،مشتش رو گره کرده بود و اخم غلیظی روی پیشونیس نشسته بود،آرات عصبی بود پس منظور عمه فرهانه؟چرا همچین حرفی زد؟یعنی فرهان چیزی گفته؟
همه این فکرا تو صدم ثانیه از ذهنم گذشت!
-چی میگی فرحناز؟هنوزم داری از فرهان حرف میزنی؟حتی اگه خود آیلا هم بخواد من به این ازدواج رضایت نمیدم،دیگه تمومش کن!
-نه خان داداش اشتباه متوجه شدی منظورم فرهان نبود،راجع به آرات حرف میزنم!
با این حرف آقام که نیم خیز شده بود تا از جاش بلند شه دوباره نشست و همه متعجب به آرات زل زدن،آقام نگاهی به عمو انداخت و رو به عمه گفت:-فرحناز تو اینجا زندگی نکردی،همچین چیزی نمیشه،آرات و آیلا مثل خواهر برادرن،اینطوری بزرگ شدن،گمون نکنم بتونن همدیگه رو به چشم دیگه ای ببینن!
آرات که حالا خیالش کمی راحت تر شده بود نفس راحتی کشید و لبی تر کرد و گفت:-خان عمو راستش من... دستی به یقه لباسش گذاشت و با اضطراب ادامه داد:-راستش خودمم میخواستم راجع بهش با شما صحبت کنم!
عمه پرید وسط حرفشو گفت:-اما چون میدونست رو رسم و رسوم حساسی و از آقاشم خجالت میکشید از من خواست پا پیش بذارم!
با این حرف آقام سرشو چرخوند سمت من، با خجالت سر به زیر انداختمو دعا دعا کردم که ازم چیزی نپرسه کمی مکث مرد و گفت:-خیلی خب فردا عصر بیا اینجا و رسما خواستگاری کن،تا ببینم چی پیش میاد!
با این حرف ناخودآگاه لبخند پهنی روی لبم نشست و دوباره نگاه زیر چشمی به آرات انداختمو دیدن لبخند مهربونش ته دلم رو قرص کرد!
****
ضربه ای به در اتاق لیلا کوبیدمو داد زدم:-آبجی میتونم بیام تو؟
چند ثانیه ای گذشت و در باز شد و آیاز کت و شلوار پوشیده با ابروهایی بالا داده و دهنی نیمه باز بهم خیره موند مکثی کرد و گفت:-دختر تو روز خواستگاریتم دست از سر ما برنمیداری؟چه عجب بلاخره در زدی؟
-به خاطر تو در نزدم به خاطر خودم بود دلم نمیخواست دوباره اون شکلی ببینمت حالا برو کنار با لیلا کار دارم!
لبخند زنون سری تکون داد و از جلوی در کنار رفت:-میرم با آرات صحبت کنم ببینم سرش به چی خورده!
-آبجی ببین چی میگه،نا سلامتی برادر منه!
-شوخی میکنه،چقدر خوشگل شدی،بیا اینجا ببینم چی شده؟
-چیزی نیست یکم دلم آشوبه خواستم باهات حرف بزنم،تو هم روز خواستگاریت همچین حالی بودی؟
پوزخندی زد و گفت:-من هر دفعه روزای خواستگاریم همچین حالی بودم اما اگه جای تو بودم فقط سعی میکردم از لحظه به لحظش لذت ببرم آرات خاطرت رو میخواد آقاجونم که مشخص بود رضایت داره که بدون پرسیدن نظرت بهشون گفت بیان خواستگاری دیگه از چی میترسی؟
بوسه ای روی گونش نشوندم:-ممنون آبجی همیشه با حرفات آرومم میکنی،پس من دیگه میرم حاضر بشم!
خنده ای کرد و گفت:-دیگه از این بیشتر؟نکنه میخوای همه بفهمن چقدر از خدات بوده آرات بیاد خواستگاریت!
شونه ای بالا انداختمو گفتم:-بفهمن من که از چیزی نمیترسم!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻