#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتدویستهشتادششم
از درد پا نمیتونستم تکون بخورم نمیدونم چی شد که یه دفعه عمه از جا بلند شد و گلدون شیشه ای روی طاقچه رو کوبید توی سر فرهان همه این اتفاقا توی یه لحظه افتاد،یک دفعه فرهان چاقو رو رها کرد و دست گذاشت روی سرش و با دیدن رد خون خنده ای کرد و گفت:-به خاطر این حرومزاده منو زدی هان؟
خزیدم روی زمین و سریع چاقو رو برداشتم و با دیدن خون روش متعجب زل زدم به آرات خدا رو شکر سالم بود،آرات خواست فرهان رو بگیره که عصبی عمه رو که داشت زار میزد کشید سمت خودش و پرتش کرد گوشه اتاق:-خیال کردی تموم شد با دست خالی هم میتونم بکشمت حرومزاده!
با این حرف دوباره آرات و فرهان درگیر شدن اما صدایی از عمه نمیومد با ترس خودم رو رسوندم بالای سرش و با دیدن خون روی پیشونیس داد زدم:-کشتینش!
اینو گفتمو شروع کردم به جیغ کشیدن و بلافاصله با ورود عمو که اونم جلوی لباسش رو تماما خون پوشونده بود فرهان مکثی کرد و باچشمای گشاد شده نگاهی به عمه انداخت و دوید به سمت حیاط،آرات گیج بالا سر عمه ایستاده بود و وحشت زده بهش نگاه میکرد،عمو آتاش با صدای دورگه ای داد کشید:-چرا وایسادی بیا برو تا طبیب میرسه یه چیزی بیار سرش رو ببندیم!
همونجور نشسته آرات رو تکونی دادم:-حواست کجاست؟برو یه چیزی بیار سرشو ببیندیم!
سری تکون داد و دوید سمت حیاط حسابی شوکه شده بود،نگاهی به عمو انداختم:-عمو زندس؟
لبهاشو فشاری داد و با بغض سری به نشونه مثبت تکون داد!
خدا رو شکر، چرا لباست خونیه عمو؟جاییت بریده؟
بدون اینکه به چشمام نگاه کنه عمه رو رو دستاش بلند کرد و گذاشتش روی تشکچه و گفت :-نه عمو جان،بیا اینجا کنارش بنشین تا آرات بیاد میرم ببینم این پسره ی بی وجدان کجا رفت!
دستی به آستین عمو گذاشتمو با التماس بهش خیره شدم:-ولش کن عمو،اون دیوونه شده الان یه بلایی هم سر شما میاره نگاه با عمه که مادرش بود چیکار کرد!
با این حرف چشماشو رو هم گذاشت و دستی به سرم کشید و
با غم گفت:-نترس عمو جان چیزی نمیشه بشین همینجا الان میام،یه وقت تنهاش نذاری!
سری به نشونه مثبت تکون دادمو نشستم کنار عمه و زل زدم به رد خون روی فرش،الکی دلم شور نمیزد،الکی گواه بد نمیداد،آقام گفته بود این فرهان دیوونست گمون نمیکردم اینجوری بیاد وسط مجلس و بخواد زهرش رو بهمون بریزه!
با این فکر چشمام تا آخر باز شد،آقام؟آقام کجاست؟چرا موقع حمله فرهان نیومد؟صدای جیغ آنام دوباره توی گوشم زنگ خورد و با یادآوری خون لباس عمو بدنم به رعشه افتاد،دستمو گرفتم به دیوار و به سختی بلند شدمو خودمو رسوندم جلوی در و خواستم برم بیرون که آرات راهمو سد کرد:-کجا میری برگرد تو!
صداش چرا گرفته بود؟چرا چشماش قرمز شده؟
به سختی لب هامو تکون دادم:-چرا چشمات قرمزه؟آقام کو؟
بی هیچ حرفی چرخوندم سمت عمه:-بیا باید سرش رو ببندین!
دوباره چرخیدم سمتش و این بار عصبانی هلش دادم و داد زدم:-گفتم آقام کو؟
سعی کرد دستامو مهار کنه:-آیلا چیکار میکنی؟چیزی نیست بیا بریم تو بهت میگم!
-ولم کن به من دست نزن نمیخوام اینجا باشم خودت میتونی مراقب مادرت باشی میخوام برم آقامو ببینم برو کنار!
از زیر دستش دویدم سمت حیاط و با دیدن خون جلوی در اتاقم پاهام سست شد نگاهمو چرخوندم دور حیاطوخودمو انداختم روی زمین فکرای بد یکی یکی به ذهنم هجوم میاورد!
آرات با سرعت خودش رو بهم رسوند و محکم گرفتم:-بیا برگردیم توی اتاق بهت که گفتم چیزی نیست!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻