eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.2هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 از درد پا نمیتونستم تکون بخورم نمیدونم چی شد که یه دفعه عمه از جا بلند شد و گلدون شیشه ای روی طاقچه رو کوبید توی سر فرهان همه این اتفاقا توی یه لحظه افتاد،یک دفعه فرهان چاقو رو رها کرد و دست گذاشت روی سرش و با دیدن رد خون خنده ای کرد و گفت:-به خاطر این حرومزاده منو زدی هان؟ خزیدم روی زمین و سریع چاقو رو برداشتم و با دیدن خون روش متعجب زل زدم به آرات خدا رو شکر سالم بود،آرات خواست فرهان رو بگیره که عصبی عمه رو که داشت زار میزد کشید سمت خودش و پرتش کرد گوشه اتاق:-خیال کردی تموم شد با دست خالی هم میتونم بکشمت حرومزاده! با این حرف دوباره آرات و فرهان درگیر شدن اما صدایی از عمه نمیومد با ترس خودم رو رسوندم بالای سرش و با دیدن خون روی پیشونیس داد زدم:-کشتینش! اینو گفتمو شروع کردم به جیغ کشیدن و بلافاصله با ورود عمو که اونم جلوی لباسش رو تماما خون پوشونده بود فرهان مکثی کرد و باچشمای گشاد شده نگاهی به عمه انداخت و دوید به سمت حیاط،آرات گیج بالا سر عمه ایستاده بود و وحشت زده بهش نگاه میکرد،عمو آتاش با صدای دورگه ای داد کشید:-چرا وایسادی بیا برو تا طبیب میرسه یه چیزی بیار سرش رو ببندیم! همونجور نشسته آرات رو تکونی دادم:-حواست کجاست؟برو یه چیزی بیار سرشو ببیندیم! سری تکون داد و دوید سمت حیاط حسابی شوکه شده بود،نگاهی به عمو انداختم:-عمو زندس؟ لبهاشو فشاری داد و با بغض سری به نشونه مثبت تکون داد! خدا رو شکر، چرا لباست خونیه عمو؟جاییت بریده؟ بدون اینکه به چشمام نگاه کنه عمه رو رو دستاش بلند کرد و گذاشتش روی تشکچه و گفت :-نه عمو جان،بیا اینجا کنارش بنشین تا آرات بیاد میرم ببینم این پسره ی بی وجدان کجا رفت! دستی به آستین عمو گذاشتمو با التماس بهش خیره شدم:-ولش کن عمو،اون دیوونه شده الان یه بلایی هم سر شما میاره نگاه با عمه که مادرش بود چیکار کرد! با این حرف چشماشو رو هم گذاشت و دستی به سرم کشید و با غم گفت:-نترس عمو جان چیزی نمیشه بشین همینجا الان میام،یه وقت تنهاش نذاری! سری به نشونه مثبت تکون دادمو نشستم کنار عمه و زل زدم به رد خون روی فرش،الکی دلم شور نمیزد،الکی گواه بد نمیداد،آقام گفته بود این فرهان دیوونست گمون نمیکردم اینجوری بیاد وسط مجلس و بخواد زهرش رو بهمون بریزه! با این فکر چشمام تا آخر باز شد،آقام؟آقام کجاست؟چرا موقع حمله فرهان نیومد؟صدای جیغ آنام دوباره توی گوشم زنگ خورد و با یادآوری خون لباس عمو بدنم به رعشه افتاد،دستمو گرفتم به دیوار و به سختی بلند شدمو خودمو رسوندم جلوی در و خواستم برم بیرون که آرات راهمو سد کرد:-کجا میری برگرد تو! صداش چرا گرفته بود؟چرا چشماش قرمز شده؟ به سختی لب هامو تکون دادم:-چرا چشمات قرمزه؟آقام کو؟ بی هیچ حرفی چرخوندم سمت عمه:-بیا باید سرش رو ببندین! دوباره چرخیدم سمتش و این بار عصبانی هلش دادم و داد زدم:-گفتم آقام کو؟ سعی کرد دستامو مهار کنه:-آیلا چیکار میکنی؟چیزی نیست بیا بریم تو بهت میگم! -ولم کن به من دست نزن نمیخوام اینجا باشم خودت میتونی مراقب مادرت باشی میخوام برم آقامو ببینم برو کنار! از زیر دستش دویدم سمت حیاط و با دیدن خون جلوی در اتاقم پاهام سست شد نگاهمو چرخوندم دور حیاطو‌خودمو انداختم روی زمین فکرای بد یکی یکی به ذهنم هجوم میاورد! آرات با سرعت خودش رو بهم رسوند و محکم گرفتم:-بیا برگردیم توی اتاق بهت که گفتم چیزی نیست! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻