eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.2هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 به اینجا که رسید گریه امونش نداد عمو در حالیکه سعی داشت جلوی گریسو بگیره نزدیک شد و شیتیل گاری چی رو داد و همه راهی عمارت شدیم و بقیه هم به جز عمو و آیاز به سمت خونه هاشون متفرق شدن! با رسیدن به جلوی در عمارت و دیدن پارچه های سیاه دوباره اشکای آنام جاری شد از گاری پایین اومد و یکی از پارچه هارو از دیوار کشید و روی سرش انداخت و همون جلوی در نشست:-خدایا حالا چه خاکی به سرم بریزم،به امید برگشتن کی چشم به در این عمارت بمونم،چقدر ذوق داشت قراره نوه دار بشه،میخواست باهم بریم شهر،کاش به حرفش گوش کرده بودم! همراه بقیه و لیلا نزدیک شدیم و آنامو از زمین جدا کردیم،حال آنام حتی از ننه حوری که داغ اولاد دیده بود هم بدتر بود،زندایی و خانوم جون و ننه اشرف و ننه حوری توی این چند روز حتی برای لحظه ای تنهاش نگذاشته بودن،هر چند ننه حوری با دیدن جنازه آقام تا چند ساعت روز زبونش بند اومده بود اما خیلی زود به شرایط پیش اومده عادت کرد،با دردی که توی سرم پیچید چشم برهم گذاشتم و دستم رو گرفتم به در،چند روزی میشد که خواب به چشمم نیومده بود و سرخی چشمامم برای همین بود! -بیارینش این سمت،عمو مرتضی برو در اتاق عمو آوان رو باز کن یالا! برگشتم سمت در و نگاهی به پشت سرم انداختم آرات با چهره ای پریشون داخل شد و پشت سرش دو تا مرد که لباساشون به رعیت جماعت میخورد جسمی نیمه جون رو بلند کرده بودن و نفس نفس زنون داخل حیاط میاوردن،از ترس اینکه بلایی سر عمو آتاش اومده باشه به خودم لرزیدم،دیگه طاقت یه داغ دیگه نداشتیم به خصوص حالا که بعد از آقام تموم امیدمون به عمو بود! با قدم هایی سست نزدیک شدم و تا خواستم چهره ی شخص رو ببینم آرات رو به روم ایستاد:-اینجا چیکار میکنی برو داخل! بی توجه بهش سر چرخوندم و با چشمای ریز شده و با دقت نگاهمو کشیدم سمت مرد و با دیدن لباسای تنش خاطرات محو روز خواستگاریم جلو چشمم زنده شد،گیج و گنگ از آرات فاصله گرفتم،یعنی فرهان بود؟امکان نداره آرات اونو بیاره توی عمارت و بهش توی اتاق عمو آوان پناه بده! تا به خودم اومدم عمو مرتضی در اتاق رو باز کرد و اول دوتا مرد و بعد آرات داخل اتاق شدن و در و بستن! اخمامو کشیدم توی هم سعی کردم خشم خودمو‌کنترل کنم و با دستای مشت شده قدم برداشتم سمت اتاق عمو آوان و رو به عمو مرتضی که پشت در ایستاده بود پرسیدم:-کی‌بود عمو؟کیو آوردن اینجا؟ شوکه شده شونه ای بالا انداخت:-به خدا نفهمیدم خانوم،اما هر کی بود حالش خوش نبود،گمونم زده بودنش! سری تکون دادمو گفتم:-خیلی خب میتونین برین! با رفتن عمو مرتضی نزدیک اتاق شدم صدای آرات واضح به گوشم میرسید:-چی شده؟ -آرات خان افتاده بود تو زمینای اطراف ده کشاورزا پیداش کردن،معلومه اول سعی کردن بهش برسن روی سرش جای مرهمه اما وقتی دیدن افاقه نکرده از ترس جونشون رهاش کردن توی زمینا،ترسیدن گناه مردنش گریبان گیرشون بشه،شانس آوردیم زود پیداش کردن هنوز نمرده،حالا چی دستور میدین؟ -خیلی خوب راجع به این موضوع فعلا با هیچ کسی حرفی نزنین تا ببینم چی پیش میاد آدمای این عمارت به خونش تشنه ان اگه بفهمن اینجاست چند ثانیه هم دووم نمیاره،یکیتون برین ده بالا طبیب بیارین نباید با آوردن جمیله جلب توجه کنیم! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻