eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 🌺 بریده بریده لب زدم:-ننه اشرف چرا؟به خاطر آرات میاد اینجا؟ -نه...آخه...آخه...ولش کن بعدا بهت میگم،فعلا بهتره استراحت کنی! -بگو آبجی نکنه اتفاق بدی افتاده؟ -نه آخه آقاجون کلبه و زمین کنارش رو فروخت! متعجب چشمامو تا آخرین حدش باز کردم،خوب میدونستم چقدر اون زمین و کلبه برای آقاجونم با ارزش بود و اونو به آنام هدیه داده بود! -آقاجون کلبه رو فروخت؟به کی؟برای چی؟ آهی کشید و گفت:-میخواست خرج طبیب رو بده،از شهر آوردنش حسابی کار بلده،این دواهایی که میبینی هم اون داده،خیلی... پریدم میون حرفش و متعجب و ناراحت پرسیدم: -آقاجون کلبه رو فروخت به خاطر من؟اما اون تنها چیزی بود که براش مونده بود! -دیگه چیزی برای فروش نداشتیم طلاهای آنا و من هم توی صندوقچه بی بیه که همراه خودش برده،مجبور شد کلبه رو بفروشه،نگران نباش چند وقته دیگه بنچاق زمینارو پس میگیریم،اون وقت دوباره آقاجون کلبه رو پس میگیره... حلقه اشک توی چشمام نشست و با بغض و خشم انگشتامو مشت کردم و زیر لب گفتم:-کاش میمردم... لیلا با حرفم اخمی کرد و گفت:-زبونتو گاز بگیر دختر،میدونی همین چند روز آقاجون و آنا چی کشیدن،فقط به خاطر یه کلبه میخواستی داغ بذاری روی دلشون؟تمومش کن اصلا نباید بهت میگفتم! قطرات اشک یکی یکی از صورتم سر میخورد،نمیدونستم چرا هر کاری میکنم برای همه بدبختی به بار میارم،همش تقصیر خودم بود عاشق آدم اشتباهی شده بودم،اگه آرات نبود شاید زن فرهان میشدم اون وقت نه شرایط آقام این بود و نه حال و روز من این،باید هر جوری بود فکرش رو از سرم بیرون میکردم،تموم حسی که بهش داشتم رو،آخرش که چی با یه حس یک طرفه میخوام چیکار کنم؟ با نزدیک شدن دستای لیلا به صورتم و پاک کردن اشکام نگاهمو به سمتش چرخوندم:-تا کی باید تو این شرایط بمونم؟ لبخندی زد و گفت:-تا وقتی که کامل خوب بشی،تو که از خدات بود کل روز رو بخوابی و کسی بهت غر نزنه،تا میتونی از شرایط الانت لذت ببر! -جدی پرسیدم آبجی،دکتر چی گفت؟نگفت کی میتونم دوباره روی پاهام بایستم؟حتی نمیتونم تکونشون بدم! نگران نگاهشو ازم گرفت و گفت:-نه چیزی نگفت،به علاوه اگه به اون بود میگفت ممکنه اصلا به هوش نیای،اما خدارو شکر الان داری مثل بلبل حرف میزنی! -پس چیزای خوبی نگفته که اینو میگی،یعنی ممکنه مثل پسر زری خانوم بشم؟ -دور از جونت این حرفا چیه میزنی،یه وقت جلوی آنا از این چیزا نگیا،پسر زری خانوم از اول افلیج بود،تو از بلندی افتادی معلومه که مثل اون نمیشی اصلا یه لحظه صبر کن... به سمت مخالف چرخید و مشغول کاری شد،کنجکتو پرسیدم:-چرا آبجی مگه چی شده... هنوز حرفم تموم نشده بود که با حس فرو رفتن جسم تیزی توی پام جیغ کوتاهی کشیدمو به خاطر تکون خوردن یهوییم درد توی تموم تنم پیچید... لیلا هول زده به سمتم رو برگردوند و با چشمای بیرون زده سعی داشت آرومم کنه، به سختی بزاق دهنمو قورت دادمو در حالیکه سعی میکردم بی حرکت بمونم تا دردم کم تر بشه ناله کنان لب زدم:-آبجی مگه دیوونه شدی؟ مضطرب گفت:-به خدا فقط میخواستم ببینم پاهات حس داره یا نه،دیدی مثل پسر زری خانوم نشدی،اون زغال هم به پاش میچسبوندی نمیفهمید! هم خندم گرفته بود و هم از دستش کفری بودم،خواستم بهش چیزی بگم که در اتاق تا آخر باز شد و اول آنا و بعد مرد نسبتا جا افتاده ای داخل شد! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻