eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.2هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 🌺 *** حلقه اشک توی چشمامو با گوشه روسری گرفتم،باورم نمیشد دختر کوچولومون داشت عروس میشد و اورهان کنارم نبود،چقدر برای دیدن این صحنه ذوق داشت،حداقل خیالم راحت بود اونو دست خوب آدمی سپردم،نگاه هاش به آیلا دقیقا مثل نگاه های اورهان بود! با بله گفتن یهوییش میون گریه خنده روی لبم نشست،این دختر هیچوقت بزرگ نمیشد،دقیقا برعکس لیلا،از بچگی مثل آدم بزرگا رفتار میکرد! با بالا رفتن آرات از پشت بوم با یادآوری عروسی خودم همونطور با ذوق نگاهش میکردم که آرات سیبی از پشت بوم توی دامنش انداخت و قل خورد جلوی پای من،خم‌ شدم سیب و بردارم که دستی زودتر از من به سمتش رفت و سیب رو به سمتم گرفت و با خجالت گفت:-بفرمایید! صاف ایستادم و بدون اینکه به چهره اش نگاه کنم لب زدم:-خیلی ممنون پیش خودتون باشه! -ممنون میگن سیبی که توی دامن عروس افتاده باشه خوش یمنه،اینو به فال نیک میگیرم! ابرویی بالا انداختمو بی توجه بهش خواستم به سمت آیلا برم که صدای آتاش توی گوشم زنگ خورد:-واقعا خوش یمنه؟آخه مزه اش که با بقیه سیبا فرق نداره! متعجب برگشتم‌و نگاهی به سیب گاز زده توی دستش انداختم،دستش رو گذاشته بود روی شونه مرد و با چشمای براق نگاهش میکرد... مرد ترسیده کلاهشو از سر برداشت،دلم به حالش سوخت اما میدونستم حرفی بزنم وضع از اینم بدتر میشه،آتاش ابرویی بالا انداخت و جدی رو بهش گفت:-میتونی بری! -من قصد بی ادبی... -نشنیدی چی گفتم؟ مرد خجالت زده نگاهی به من انداخت و به سمت دیگه عمارت چرخید،نمیدونم کی میخواست دست از این کارش برداره اخمی کردمو دوباره خواستم برم سمت آیلا که صداش مانعم شد:-راجع به حرفای بی بی فکر کردی؟ متعجب زل زدم توی چشماش:-یعنی شما هم باهاش موافقی؟چطوری میتونی... -چاره ی دیگه ای نیست اگه میخوای توی آبادی بمونی باید انجامش بدی! سر به زیر لب زدم:-بهتره تمومش کنین گفتن این حرفا اصلا کار درستی نیست! -اگه کس و ناکس راه به راه آدم بفرستن برای خواستگاریت کار درستیه؟ سر بلند کردمو عصبی تو چشماش زل زدم:-نه هیچکدوم درست نیست،من قرار نیست بعد اورهان دوباره... پرید میون حرفمو گفت:-منم برای همین با پیشنهادش موافقم،وگرنه دیوونه نیستم بعد از این همه سال تنهایی و راحتی بخوام زن بگیرم! -بهتره همینجور به تنهایی و راحتیت ادامه بدی آتاش خان،چون حرف من عوض نمیشه! قدمی به سمتم برداشت نفسی حرصی بیرون داد:-ببین آیسن،اگه فکر کردی میتونی مثل عمه نورگل تا آخر عمرت بیوه بمونی و توی عمارت زندگی کنی اشتباه میکنی،عمه نورگل هم بعد از مرگ شوهرش فرستادن خونه برادرش،یعنی آقای من،تا همین چند وقت پیش اجازه نداشت بدون اجازه آقام جم بخوره بعدشم که پسراش بزرگ شدن و اون براش تصمیم گرفتن،تا چند وقت دیگه پچ پچای رعیت شروع میشه،خودت میدونی تا همین الانم حرفاشون به گوشت رسیده،اینکه عیبه کنار من توی اون عمارت زندگی کنی،بعدش هم مجبورت میکنن یا زن یه خانزاده پیر بشی یا برای همیشه از آبادی بری و... -و چی؟اگه لازم باشه از اونجا هم میرم! -میخوای برگردی شهر تو خونه ساواش یه اتاق بگیری و همون تو بپوسی؟یا برگردی عمارت ارسلان خان؟ یعنی تحمل اینکه اسم من کنار اسمت بیاد انقدر برات سخته؟ پر از بغض نگاهش کردم:-تو از درد من چی میفهمی؟همین که بچه هامو سر و سامون گرفتن برام کافیه حتی اگه همین فردا هم بمیرم برام مهم نیست! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻