#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتسیصدشصت🌺
چند ثانیه ای میشد رسیده بودم پشت دیوار باغ همونجایی که آیاز گفته بود اما هیچ کس نبود،آتاش گفته بود بیرون عمارت منتظرش بمونم اما چطوری میخواست از دست نصرت قسر در بره؟
اصلا نکنه فرحناز وقتی ببینه نیستم خشمشو سر آیلا خالی کنه،با این فکر مستاصل نگاهی به پشت سرم انداختم و هنوز تصمیم نگرفته بودم چیکار کنم که با صدای افتادن چیزی روی زمین ترسیده جیغ کوتاهی کشیدم و تا خواستم بچرخم ببینم چی بود دستی جلوی دهنم رو گرفت:-هیس منم نکنه میخوای همه رو خبر دار کنی؟
با صدای آتاش دست روی سینه ام گذاشتم و با برداشته شدن دستش نفسی از سر آسودگی کشیدم!
-ببخشید مجبور بودم راه دیگه ای برای بیرون اومدنم نبود،بریم؟
چرخیدمو نگاهی بهش انداختم و با دیدن لباسای تنش چشمام از تعجب گرد شد!
دستی به لباساش کشید و گفت:-خیلی هم بد به نظر نمیرسه،لباسای عمو مرتضی ست نباید موقع خارج شدن از ده جلب توجه کنیم!
-آتاش من باید برگردم،بچه هام بهم نیاز دارن،اصلا گیریم که از ده هم بریم،بازم این زندگی برام فرقی با مردن نداره!
اخم ریزی کرد وگفت:-تقصیر خودته اگه وقتی فرحناز داشت منو با خودش میبرد یکم دندون سر جیگر گذاشته بودی الان اینجا نبودی!
-یعنی باید میذاشتم به جای من تو تقاص پس بدی؟
-بهتر از وضعیت الانت نبود؟الان پیش بچه هات بودی،البته اگه پشیمون شدی هنوزم دیر نشده بیا برگردیم من همه چیز رو گردن میگیرم تو هم پیش بچه هات میمونی!
با ناراحتی سرمو به چپ و راست تکون دادم!
قدمی به جلو برداشت و زل زد توی چشمام:-برای یه بارم که شده فقط به فکر خودت باش،نه کس دیگه ای،واقعا فکر میکنی حقته بمیری؟
من که نمیذارم اون پسره ی عوضی هم تو و هم اورهان رو ازم بگیره!
ببین آیسن آیلا مادرشو زنده میخواد،هر جا بریم بازم از گوشه طویله اسیر موندن و منتظر مردن بودن که بهتره،اگه به فکر اونی بهتره راه بیفتیم،فرحناز حرف حالیش نمیشه،خیال کردی من خیلی دوست داشتم همچین لباسایی بپوشم و آواره دهاتای اطراف بشم؟تنها راهی که داریم همینه…سرشو پایین انداخت و کلافه گفت:-البته اگه هنوزم بخوای من زنده بمونم!
نگاهی بهش انداختم،واقعا هم نمیخواستم مردن آتاش رو ببینم،لبی تر کردمو گفتم:-خیلی خب دیگه حرف از مردن نزن،کجا قراره بریم؟
نفسی پر صدا بیرون داد و گفت:-میریم کلبه بی بی حکیمه،آیاز میگفت اونجا امنه!
سری به نشونه مثبت تکون دادمو نگاه آخرم رو به دیوارای عمارت انداختم و در حالیکه دلم پیش بچه هام جا مونده بود پشت سر آتاش راه افتادم،چند دقیقه ای طول کشید تا به در کلبه ای رسیدیم با اشاره آتاش من همونجا ایستادمو خودش جلو رفت و چند دقیقه بعد همراه اسبی برگشت،با کمکش سوار شدمو به تاخت راه افتادیم سمت آینده ی نامعلومی که سرنوشت برام رقم زده بود!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻