eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.2هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 🌺 با شنیدن صدای آتاش کمی خیالم راحت شد،مضطرب همون پشت در نشستم صداش دوباره توی گوشم پیچید:-منتظرت بودم،فرحناز خاتون فرستادت اینجا نه؟میدونستم به این راحتی بیخیال نمیشه،مطمئن بودم آدم میفرسته پی مون،چی بهت گفته؟ حرف بزن تا ندادمت دست این کشاورزا تا میخوری با بیل و کلنگ بزننت و بعد جنازتو پرت کنم جایی که هیچ کس پیدات نکنه! -شما بهتره دخالت نکنی آتاش خان،فرحناز خاتون با شما کاری ندارن فقط منو فرستادن پی قاتل پسرشون،قرار نیست آسیبی ببینن فقط همراهم میبرمشون ده بالا! آتاش عصبی پوزخندی زد و گفت:-نمیخواد بهش آسیبی برسونه؟حتما میخواد به افتخار ورودش قربونی کنه،مگه اینکه تو خواب دستتون بهش برسه،اگه زنده موندی و دیدیش بهش بگو آتاش دستی که بره سمت ناموسش رو قطع میکنه،حالا دنبالم بیا،امشب رو مهمون مایی! با شنیدن صدای قدم هاشون که دور میشد دست روی سینه ام گذاشتم قلبم وحشیانه میکوبید اصلا خیال آروم شدن نداشت،نگران آتاش بودم اون همه بی خیالی مرد نگرانم میکرد که شاید تنها نباشه،کاری که از دستم بر نمیومد حتی اصلا جرات تکون خوردن هم نداشتم! حدود نیم ساعتی منتظر موندم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید دیگه داشتم مطمئن میشدم اتفاقی افتاده که ضربه ای به در خورد… با صدای آتاش نفهمیدم چطوری درو باز کردمو در حالیکه سعی داشتم اشکامو پس بزنم قامتش رو از نظر گذروندم تا مبادا بلایی سرش اومده باشه،وقتی دیدم سالمه چونه ام شروع کرد به لرزیدن:-چیزی نشد؟چیکارش کردی؟ ابرویی بالا انداخت و بدون اینکه چیزی بگه داخل شد و بعد از بستن در دستشو قاب صورتم کرد: -نمیدونستم صدامو شنیدی،رفتم تحویل آدمای مشتی دادمش،حدس میزدم آیاز رو دنبال کرده باشن،خواستم اینجوری غافلگیرش کنم! -اگه بازم باشن چی؟کاش برگردیم عمارت اونجا حداقل چند نفر هستن که نگهبانی بدن! با دیدن حال خرابم سرمو کشید سمت خودشو گذاشت روی سینش و در گوشم لب زد:-دو نفر بودن هر دوتاش رو تحویل مشتی دادم،تو نگران چیزی نباش،تا من هستم نمیذارم آسیبی ببینی،امشب رو اینجا سر میکنیم تا آدم بفرستم ده بالا،میبینی که فرحناز هنوزم دست بردار نیست،نمیتونم توی خطر بندازمت! بغض کرده سری به نشونه مثبت تکون دادم،آتاش دستمو‌کشید گوشه کلبه و رختخواب کهنه ای که گوشه کلبه بی بی روی هم چیده شده بود رو برداشت و انداخت روی زمین:- چراغ و خاموش میکنم تا کمتر جلب توجه کنیم،میتونی اینجا بخوابی منم میرم بیرون… پریدم وسط حرفشو نگران لب زدم:-نمیشه همینجا بخوابی؟ ابرویی بالا انداخت و مکثی کرد و گفت:-چرا نشه،دستی به گردنش کشید و ادامه داد:-گفتم شاید باز معذب بشی و منو با ساواش مقایسه کنی،اگه میترسی همینجا دراز میکشم! شرمزده سری به نشونه مثبت تکون دادم،آتاش رختخوابی برداشت و به خاطر کوچکی کلبه تو فاصله چند سانتی از من روی زمین انداخت و بعد از خاموش کردن چراغ همونجا دراز کشید… چند دقیقه ای گذشت دیگه چشمام به تاریکی عادت کرد،نگاهی به نیمرخش انداختم،هنوزم مثل پونزده سال پیش بود،فقط تک و توک موهاش جوگندمی شده بود،چرخید به سمت بالا و دستش رو زیر سرش گذاشت و نفس عمیقی کشید،نمیدونم چرا اما کنار آتاش واقعا احساس امنیت میکردم درست برعکس حسی که برای بار اول دیدمش بهش داشتم! آروم چشمامو روی هم گذاشتمو سعی کردم به چیزی فکر نکنم،نمیدونم چقدر گذشته بود اما چشمام گرم خواب شده بودن که با صدای بلندی که از سمت در به گوش رسید هین بلندی کشیدمو وحشت زده از جا پریدم،تموم بدنم میلرزید و هول برمداشته بود… 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻