#داستانواقعی💜
#قسمتسیصدنودهفتم🌺
✨﷽✨
-شما نمیخورین خانوم؟خیلی خوب شده!
-لبخندی زدمو رو بهش گفتم:-ممنون میدونم دست پختت چقدر خوبه توی این یه سال برام ثابت شدی،اما تا این مراسم تموم نشه چیزی از گلوم پایین نمیره!
-از چی نگرانین خانوم؟خدا رو شکر یک ساله که هیچ اتفاق بدی نیفتاده!
-نمیدونم چرا دلم شور میزنه اصلا انگار رسمه هر شبی که توی این عمارت مراسمی به پا میشه یه اتفاقی می افته،اون دفعه ای که آیهانمو دزدیدن هیچ وقت یادم نمیره،بعدشم که اورهان...
-فکر بد نکنین خانوم ان شاالله که همه چیز به خیر خوشی میگذره،همین که اون زن به سزای کارش رسید منم خیالم راحت شد،تا وقتی که از ده بیرونش کرده بودن ترس داشتم الان دیگه نه!
آهی کشیدمو سری به نشونه مثبت تکون دادم:
-راست میگی شگون نداره به چیزای بد فکر کنیم،بیا بقیه شیرینیارو درست کنیم بریم آماده شیم!
-شما چرا خانوم؟من خودم انجامش میدم شما برین پیش ساره خانوم گناه دارن تنهایی نشستن توی اتاق،سودا خانومم که به خاطر بارداریشون نتونستن بیان!
با فکر ساره سری تکون دادمو قدم برداشتم سمت اتاق،یک سال و یک ماه از اون روز شوم میگذشت و هنوزم داغش روی دل هممون سنگینی میکرد،
شاید اگه مراسم عروسی غزال نبود حالا حالا ها توی این عمارت جشن و شادی به پا نمیشد،بلاخره بعد از اون همه رفت و آمد محمد ،راضی شد تا پا پیش بذاره…
البته قبلش من همه چیز رو برای محمد تعریف کرده بودمو همونطور که فکر میکردم هیچ تاثیری روی تصمیمش نداشت،حتی میگفت بچه های غزال رو هم قبول میکنه
اما من خودم اونقدر به سولدوز و اولدوز عادت کرده بودم که نمیتونستم ازشون برای لحظه ای جدا بشم،از طرفی ممکن بود اهالی ده برای غزال حرف و حدیث در بیارن،برای همین همونطور که گفته بودم امشب محمد هم به جمع آدمای عمارت ما اضافه میشد!
هر چند آرات به زور راضی شده بود،هنوزم موقع دیدن محمد سگرمه هاش در هم میشد،اما اونم درک میکرد به خاطر بچه ها هم که شده همه باید کنار هم زندگی کنیم…
از شلوغی عمارت راضی بودم تازه داشت میشد مثل قدیما،چند روز بعد از خاکسپاری ساواش آتاش و آرات به همراه خانوم جون برگشتن ده بالا تا برای مجازات فرحناز تصمیم بگیرن و نمیدونم خانوم جون به خاطر التماسای زیور بود یا زجر دادن فرحناز یا نجات جون برادرزادش به تبعیدش رضایت داده بود!
اما از خون آدمای نصرت نگذشته بود،همه رو یکی یکی از دم تیغ گذروندن و فرحناز رو هم فرستادن بیرون ده توی کلبه ای تنها زندگی کنه،آدمای کدخدا هم به خاطر اینکه توی ده آشوب به پا نشه چیزی به رعیت نگفتن و به همون مجازات بسنده کردن،اوایل گمون میکردم خانوم جون تصمیم اشتباهی گرفته که به فرحناز فرصت دوباره داده،میترسیدم دوباره برگرده و هوس کنه کار ناتمومش رو تموم کنه…
اما هنوز یکی دوماه نگذشته بود که مردم ده پایین جنازه فرحناز رو توی آب رودخونه پیدا کردن،نمیدونستیم چه اتفاقی براش افتاده،اما همه کم و بیش حدس میزدیم که از عمد خودش رو غرق کرده باشه…
به هر حال نمیتونم بگم از مردنش خوشحال شدم اما ناراحتم نشدم،خیالم راحت شد از اینکه دیگه مجبور نیستم تاوان کارای فرحناز رو پس بدم،از اولم به خاطر اشتباه اون همه چیز شروع شده بود و گمون میکردم حالا با مردنش تموم بشه…
ضربه ی آرومی به در زدمو لبخند به لب داخل شدم:
-اووو دختر تو که هنوز حاضر نشدی کلی کار سرمون ریخته،چرا اینجا نشستی؟
اشکاشو پس زد و نگاهشو ازم دزدید:-ببخشید آبجی نمیدونستم کمک میخوای،هر کاری هست بگو من انجامش میدم!
-همه کارا انجام شده،فقط مونده حاضر بشیم،پاشو بریم اتاق من یه چیزایی برات حاضر کردم باید ببینی…
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻