#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتسیصدهفتادنهم🌺
-سلام آقاجون،سلام خانیم خوش اومدین!
با صدای آرات با لبخند سرچرخوندم،نزدیک شد و بقچه رو از دست آتاش گرفت:-بفرمایین آیلا چند ساعتی میشه منتظرتونه!
خندم گرفته بود انقدر هیجان زده بود که حتی فرصت نداد بهش تبریک بگیم،با عجله سمت اتاق آیلا راه افتاد،دل تو دلم نبود که نومو ببینم اما دم در که رسیدیم پاهام از حرکت ایستاد،جرات داخل شدن نداشتم،روی نگاه کردن به صورت آیلا رو هم…
-چی شد چرا ایستادی؟
با چشمای پر از اشک نگاهی به صورت آتاش انداختم،انگار از نگاهم همه چیز رو خوند دستشو گذاشت پشت کمرمو آروم در گوشم گفت:-آروم باش همین امشب حلش میکنیم نباید بذاری متوجه بشن میدونی!
سری تکون دادمو با نوک انگشت اشکامو گرفتم و داخل شدم و با دیدن آیلا و دخترش دوباره بغض توی گلوم نشست،چقدر بی کس اینجا فارغ شده بود!
آیلا با دیدنمون کمی نیم خیز شد و خوشحال گفت:- سلام آنا خوش اومدین چند ساعتی میشه منتظرتونم!
قدم برداشتم سمتشون و در حالیکه سعی داشتم ریزش اشکامو کنترل کنم کشیدمش توی بغلم و لب زدم:-مبارک باشه دختر،خدا دوست داشته اولاد دختر بهت داده،اینجوری تا قیام قیامت همدم داری!
-ممنونم آنا،نمیخوای بغلش بگیری؟
سری تکون دادمو گرفتمش توی بغل با دیدن صورتش بغضمو فرو دادم:-چقدر زیباس دقیقا شبیه بچگیای خودته،براش چه اسمی انتخاب کردی؟
-آلما،بهش میاد مگه نه؟
به جای من آتاش جواب داد:-اسمشم مثل خودش خوشگله،بقیه کجان چرا تنهایی؟
-آرات همه رو فرستاده پی تدارکت شام امشب مراسم نامگذاری دخترمونو میگیریم،لیلا کو؟نخواست خواهر زادشو ببینه؟!
-لیلا هم دوست داشت بیاد اما مهمون داشتیم،داییت اینا اومده بودن،میخوان برای همیشه توی عمارت بمونن،
با این حرف آیلا آهی کشید و گفت:-چه خوب،کاش ما هم میتونستیم بیایم اینجوری دور هم بودیم!
این حرفش مثل این بود که کسی قلبمو فشار بده حتما از زندگی توی این عمارت ناراضی بود!
-ان شاالله یه روز همه دور هم جمع میشیم،چرا انقدر زود میخواین مراسم بگیرین هنوز که خوب نشدی؟!
نگاهی به آتاش انداخت و با خجالت کفت:-چیزیم نیست خوبم آنا،چیزی خوردی؟به بالی گفتم اتاق کناری رو براتون درست کنه اگه دوست داشتین میتونین تا شروع مراسم اونجا استراحت کنید!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻