eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 🌺 همیشه میگفت اینجا براش یه جای خاصه،کلی خاطره با آقام توی همین کلبه دارن و آقام برای هدیه عروسی بنچاقشو‌ بهش داده بود،دیدن اشکاش قلبمو به درد میاورد،به خصوص که به خاطر من از دستش داده بود! چند دقیقه ای روی تخت نشستیم همه بغض کرده به جز بی بی که اصلا نمیدونست کجاست و‌ هنوزم زیر لب غر میزد،نمیدونم به خاطر شنیدن خبر عروسی آرات بود یا یاد و خاطره آقام اما چیزی داشت به گلوم چنگ می انداخت،زن سینی چای رو آورد و نشست کنارمون:-خدا عمر با عزت بده به آتاش خان و اورهان خان رو بیامرزه،این دو تا برادر هیچی از خوبی کم ندارن،بفرمایین! آنام زیر لب تشکری کرد و استکانی چای برداشت:-شرمنده مزاحم شما هم شدیم! -این حرفا چیه این جا کلبه شماست،از شما خیلی به ما رسیده خانوم با این حرفا شرمندمون نکنین،اتفاقا همین چند دقیقه پیش آتاش خان اینجا بود داشت سفارشتون رو بهم میکرد گفت که ممکنه بیاین،برای همینم سماور رو روشن کردم! آنام متعجب ابرویی بالا انداخت و خواست چیزی بگه که با صدای در زن با اجازه ای گفت و رفت سمت در،همه گمون میکردیم آیاز پشت دره اما با دیدن عمو حسابی جا خوردیم،از جا بلند شدمو دستشو بوسیدم:-سلام خان عمو! با محبت کشیدم بوسه ای روی سرم نشوند:-سلام به روی ماهت خوبی دخترم؟اومده بودم هم سرکشی کشاورزا،احتمال میدادم حتما اینجا پیداتون بشه،خدا رو شکر به سلامت رسیدین! اینو گفت و رفت سمت بی بی و دستشو بوسید! آنام لبخند محوی زد و گفت:-ممنونم،همیشه تو هر شرایطی حواستون به همه جا هست،منتظره آیازیم رفته گاری خبر کنه! -میدونم اتفاقا دیدمش مشتی گاریشو فرستاده ده بالا بار بیاره،باید یه چند ساعتی همین جا منتظر بمونید به سنوبرخانم سپردم ناهار براتون بار بذاره! با این حرف زن با خوشرویی گفت:-گذاشتم آتاش خان،یک ساعت دیگه غذا حاضر میشه! -ممنونم سنوبر خانوم پس ما با اجازتون دیگه راه بیفتم که قبل از ناهار برگردیم! -کجا میری پسر تو که تازه رسیدی؟بشین یکم نفسی تازه کن بعد! عمو شرمزده نگاهی به من انداخت و گفت:-اومدم پی شما بی بی میخوام با منو آرات بیای خرید...فرحناز کمی ناخوش احواله منم که از این چیزا سر در نمیارم! -آرات؟مگه اونم اینجاست؟ -: عمو سرچرخوند سمت آنام: همین بیرون کلبه ایستاده،گفتم نیاد داخل بهتره! با این حرف تپش قلبم هزار برابر شد،نگاهمو از بقیه دزدیدمو سعی کردم خودمو با اورهان مشغول کنم! -این چه حرفیه میزنی آتاش خان،آراتم پسر خودمونه اونکه کاری نکرده شرمنده باشه،الان خودم میرم پی اش میارمش! -نیازی نیست ان شاالله برگشتن برای ناهار خدمت میرسه،خیلی خب بی بی بلند شو بریم که کلی کار داریم! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻