#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتسیصدچهلسوم🌺
ناباور قدمی به جلو برداشتم:-آنا،باورم نمیشه تو هم خبر داشتی؟دقیقا کاری رو کردی که سهیلا با لیلا کرد ،گذاشتی تا به موقعش به کارتون بیام،واقعا از خودم خجالت میکشم این همه سال گمون میکردم بهم به چشم دخترت نگاه میکنی،اگه تا الان به درستی تصمیمی که گرفتم شک داشتم الان دیگه مطمئنم،هر چند که برام مهم نیست شخصی که انتخاب کردمو تایید میکنین یا نه،اما بهتره بدونید اونی که انتخاب کردم یه سر و گردن از شما بالاتره،خان همین عمارتیه که اینجوری دارین داخلش جولان میدین، به اون بیشتر از همتون اعتماد دارم،حتی اورهانم بیشتر از همه قبولش داشت،امیدوارم سر حرفتون بمونید و بعد از جاری کردن عقد از اینجا برین!
همه مات برده به آتاش خیره شدن و بی بی لب زد:-چه خبرتونه اینجا رو گذاشتین رو سرتون یکیتون حرف بزنه منم بفهمم چی به چیه!
آتاش نگاهی به من انداخت و جدی گفت:-چیزی نیست بی بی میخوایم فرمایشات شمارو انجام بدیم،اگه اجازه بدین ما به هم محرم بشیم تا حرف و حدیثای این جماعت تموم بشه!
با این حرف ساواش عصبی یقه لباسشو مرتب کرد و از مهمونخونه زد بیرون و بی بی گفت:-خیلی خب این که دیگه دعوا نداره مبارک باشه،کی بهتر از تو؟میدونم به خوبی از ناموس برادرت دفاع میکنی،دیگه حرف و حدیثی هم نمیمونه،میرزا بیا جلو صیغه رو بخون خیال هممونو راحت کن!
با اشاره بی بی نشستم کنارش و آتاش هم با کمی فاصله ازم نشست،خدا رو شکر حداقل میدونستم بی بی از چیزی خبر نداشته و واقعا برای حفظ آبروی خودم اون حرفارو زده،درست برعکس ساواش هنوزم از کار ساواش متعجب بودم،چطور میتونست همچین کاری کنه؟اصلا برای چی؟ آتاش از کجا خبر داشت؟حالا فهمیدم چطوری تونسته آیاز رو راضی کنه!
با شنیدن صدای میرزا که داشت خطبه عقد رو میخوند رشته افکارم پاره شد،خدایا چندین بار توی همچین لحظه ای بودم،تمومش مثل کابوس از جلوی چشمام رد شد،اما الان دیگه اون حس بد رو به آتاش نداشتم،حسم بهش بیشتر شبیه کسی بود که بعد از ویرونی تکیه گاهی تازه پیدا کرده باشه!
با تموم شدن خطبه بی بی انگشتر خودش رو از دستش بیرون آورد و تحویل آتاش داد،آتاش تک سرفه ای کرد و همونجور مغرور و خشک انگشتر رو به انگشتم فرو برد و همه به جز خانوم جون صلوات فرستادن!
بی بی مقداری سکه هم به میرزا داد و ازش خواست تا کل آبادی رو خبر کنه،بیشتر نگران آیلا بودم اگه میفهمید حتما خیلی غصه میخورد!
با صدای ساره از فکر بیرون اومدم:-آبجی به خدا قسم من خبر نداشتم،به جون دخترم قسم میخورم!
سری تکون دادمو دستشو به گرمی فشردم:-میدونم آبجی،خودتو ناراحت نکن،تو برام مثل خواهر بودی و هستی!
بعد از ساره لیلا نزدیک شد و با چشمای پر از اشک بوسه ای روی گونم نشوند:-خیلی دوست دارم آنا،بیشتر از جونم!
بغض کرده لب زدم:-منم دوست دارم عزیزدلم!
تموم مدت عقد آتاش حتی نیم نگاهی به من نیانداخت منم راضی بودم آخه اینجوری کمتر معذب میشدم،خیلی زود همه چیز تموم شد،جوری که اصلا انگار نه انگار این من بودم که الان در جواب عاقد بله گفته بودم،همه به اتاقای خودمون پناه بردیم،عمارت ظلمات شد و همه آروم گرفتن الا دل من که آروم و قرار نداشت هنوزم نگران بودم،از اینکه ساواش چطور انقدر پست شده بود،از اینکه الان اورهان نسبت به من چه حسی داره!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻