#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتسیچهارم🌺
***
دوروز بعد:
-دختر بلند شو برو یه سر بزن ببین اگه این پسره محمد برنگشته خودم برم تا سر چشمه آب بیارم نزدیک به ظهره فقط اندازه ناهار امروز آب برامون مونده!
نگاهی به ننه اشرف که این حرف رو به لیلا میگفت انداختمو از جا بلند شدم:-ننه امروز لیلا زیاد حالش خوش نیست خودم الان میرم ببینم برگشته یا نه!
ننه با اخم براندازم کرد و وقتی چاره ای ندید،نفسی بیرون داد و گفت:-خیلی خب فقط مراقب باش،نمیخوام شر آنات دامن رو بگیره،از همین نزدیکی کلبه داد بزن اگه جوابی نشنیدی برگرد بیا!
سری تکون دادمو روسریمو انداختم سرمو با همون لباسای رنگ و رو رفته راهی کلبه بی بی شدم،کلبه ای که بدون حضور بی بی بیشتر شبیه خرابه به نظر میرسید...
از پریروز که عمو آتاش اومده بود دل تو دلم نبود تا حرفاشو به گوش محمد برسونم،حتما اگه میفهمید قراره توی عمارت کار کنه خیلی خوشحال میشد!
رسیدم نزدیکای کلبه و با دیدن در نیمه باز لبخند روی لبم نشست،پس محمد برگشته بود...
قدم هامو تند تر کردم نزدیک به در ایستادم و دستمو بلند کردم و تا خواستم ضربه ای به در بزنم در باز شد و چهره آشفته آیاز توی چهارچوب در نمایان شد!
از روزی که برای مراسم بی بی اومده بود تا الان ندیده بودمش،دستمو که توی هوا خشک شده بود رو پایین کشیدمو خواستم سلام کنم که با دیدنم پوزخندی روی لبش نشوند و مسیر نگاهش رو عوض کرد و زیر لبی گفت:-خدا بهم رحم کنه!
و از کنارم رد شد و رفت!
شوک زده مسیر رفتنش رو با نگاه دنبال کردم،باورم نمیشد یه آدم انقدر بی تربیت باشه،که اینجوری رفتار کنه!
اخمامو در هم کردم و زیر لب غریدم:-پسره پررو بی ادب!
و دوباره سر چرخوندم سمت تا ضربه ای به در بزنم که دستم تو مشت قوی محمد گره خورد!
انگار که برق بهم وصل کرده باشن دستمو پس کشیدمو با لکنت گفتم:-ب...ببخشید خواستم در بزنم،ننه فرستادم دنبالتون...
با چشمای سرخ شده نگاهی بهم انداخت و همونجور زل زد توی چشمام:-چه خوب شد اومدی،منم کارت داشتم بیا داخل!
نگاهی به محمد و نگاهی به کلبه خالی پشت سرش انداختم:-راستش عجله دارم!
خم شد و دوباره دستم رو گرفت،ترس برم داشته بود،هیچ وقت محمد رو این شکلی ندیده بودم:-چیکار میکنین؟خوب نیست...
-کاریت ندارم فقط میخوام باهات حرف بزنم اگه داخل نمیای دنبالم بیا!
منتظر جوابم نموند و منو کشوند دنبال خودش،نفسم به زور بالا می اومد:-کجا دارین میرین،گفتم که من عجله دارم ننه نگرانم میشه باید زود برگردم...
با رسیدن به پشت کلبه پاهاش از حرکت ایستاد دستمو از دستش بیرون کشیدم، دقیقا همونجایی ایستاده بودیم که گل های آفتاب گردون رو دیده بودم،بار اول چقدر به نظرم زیبا میومدن اما اینبار برام حکم حصاری رو داشتن که از چشم بقیه پنهونم میکرد و همین بیشتر باعث ترسم میشد!
نگاهی به چشمای برافروخته محمد انداختم:-چیزی شده؟
نفس عمیقی کشید و فاصله اش رو باهام کمتر کرد،قدمی به عقب برداشتمو مثل گربه ای بی پناه که کنج دیوار گیر کرده باشه چسبیدم به دیوار کلبه،محمد بزاق دهانش رو فرو داد و مستقیم زل زد به چشمام:
-چرا ازم میترسی،نکنه بهم اعتماد نداری؟!
از ترس زبونم بند اومده بود فقط تونستم سرمو به چپ و راست تکون بدم!
-خیلی خب کاریت ندارم فقط میخوام چیزی ازت بپرسم!
نفس عمیقی کشید و چشماشو بست:-میدونم منو دوست داری!
با این حرف نفسم توی سینه حبس شد،واقعا دوستش داشتم؟اگه دوستش داشتم چرا از اینکه بهم دست زده بود حس بدی داشتم!
-راستش منم خاطرت رو میخوام،ولی نمیشه،این که منو تو کنار هم باشیم هیچ جوره ممکن نیست،من یه رعیت ساده ام اما تو خانزاده ای،تموم این زمینای اطراف مال آقاته همین تکه زمینی که من دارمم دولتی سر اونه،اگه بهم نمیبخشید همینم نداشتم،اما من حاضرم به خاطرت از خیرش بگذرم،نفس دیگه ای کشید و دوباره زل زد توی چشمام:-با من فرار میکنی؟
چشمای متعجبم با این حرف گشاد شد،با ترس دست روی دهانم گذاشتم،واقعا محمد بود که داشت این حرف رو میزد؟
-میدونم اگه آقات پیدام کنه ممکنه چه بلایی سرم بیاره،اما بازم حاضرم به خاطرت خطر کنم،از اینجا میبرمت جایی که هیچکس رنگمونم نبینه،وقتی زنم شدی مطمئن باش آقاتم از خر شیطون پایین میاد،چی میگی با من میای؟
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
#سكوتآفتاب🪴
#قسمتسیچهارم🪴
🌿﷽🌿
شب كه فرا مى رسد، ابن ملجم به سوى خانه عشق خود حركت مى كند، درِ خانه را مى زند:
ــ كيستى و چه مى خواهى؟
ــ منم، ابن ملجم!
قُطام در را مى گشايد و او را در آغوش مى گيرد و بعد او را به داخل خانه دعوت مى كند. ابن ملجم به چهره عروس رؤياهاى خود نگاه مى كند، و بار ديگر خود را در بهشت آرزوها مى يابد. او حرف هاى عاشقانه را آغاز مى كند... سپس تمام ماجراى سفر خود را براى قُطام تعريف مى كند. او به قُطام خبر مى دهد كه در مكّه با دو نفر ديگر از خوارج آشنا شده و قرار شده است در شب نوزدهم همين ماه، على(ع) و معاويه و عمروعاص كشته شوند.
اكنون ديگر وقت شام است، قُطام بهترين غذاها را براى ابن ملجم مى آورد و او شام مفصّلى مى خورد. بعد از شام، كنيز قُطام براى ابن ملجم لباس هاى نو مى آورد و او را براى به حمّام رفتن راهنمايى مى كند.
ساعتى بعد ابن ملجم در اتاق نشسته است و منتظر قُطام است، در باز مى شود، قُطام با لباسى بدن نما وارد مى شود، عقل از سر ابن ملجم مى پرد، در وجودش آتش شهوت شعله مى كشد...
■■■□□□■■■
#سكوتآفتاب🪴
#امامشناسی🪴
#پانزدهمینمسابقه🪴
#ویژهعیدمیلادامیرالمومنینع
#نشرحداکثری🪴
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
#ازبامتاآسمان 🪴
#قسمتسیچهارم♻️
🌿﷽🌿
لبخندش عمیق تر می شود. سرش را روی دستانش گذاشت.
-به جمله ای که گفتی دقت کن. ھستی حتی یه دقیقه اشو ھم تلف نکرد. لذت ھم برد؟!.
لبخند رضایت ھستی در ذھنم نقش می گیرد. سرم را تکان می دھم.
دوباره دستم را می گیرد. کمی فشارش می دھد. چشم از من بر نمی دارد.
-از ھستی یاد بگیر چطور زندگی کنی لیلی.
نگاھش را تکان نمی دھد. باز می خواھد گیجم کند؟!. من ھنوز با مرگ کنار نیامده ام حالا
پای زندگی را وسط می کشد؟ چطور می شود با ھر دوی اینھا یکجا کنار آمد؟!.
-به تمام چیزای بی ارزش زندگیت بگو نه. خودتو وقف چیزایی کن که ارزش دارن.
دستم را از دست استاد بیرون می کشم. زانوھایم را بغل می کنم. او نمی فھمد من یک
چیز را برای خودم فرھنگ کرده ام: نه نگو. اعتراض نکن تا دختر خوبی باشی و ھمه دوستت
داشته باشند بخصوص مامان.
-شاید این حرفم درد داشته باشه ولی عزیزم درسته آخرین ھا غم انگیزن ولی باارزشن. مثل
آخرین بھار. آخرین طلوع خورشید. آخرین شکوفه ھای درخت گیلاس.
این حرف ھایش به ھمم می ریزد.دارد آخرین ھایم را گوشزد می کند. چطور دلش می آید؟!
با خشم از جایم بلند می شوم. به سمت در می روم.
-محض رضای خدا لیلی یه بار ھم که شده تو زندگیت شجاع باش نه یه ترسو که فقط میگه
"باشه". "معذرت می خوام". "چشم". شھامت داشته باش و از اول زندگی کن. این بار اونجور
که دوست داری نه فرح نه ھیچ کس دیگه..
می ایستم. درست دست گذاشته روی نقطه ضعفم. به سمتش برمی گردم. ایستاده و آرام
است. منتظرم ادامه بدھد ولی او حرف را عوض می کند.
-باید شیمی درمانی رو شروع کنی. یک روز دیرتر به ضررته. باید به فرحم بگی.
سرم را به نشانه نه تکان می دھم.
-من آماده نیستم. ھمه حسام درھمه. ھیچی سر جای خودش نیست. ھنوز باور نکردم.
ھنوز می ترسم. می خوام وقتی مامان خبر دار شه که من با این مریضی کنار اومده باشم و
بتونم لبخند بزنم.
می نشیند. متفکر زل می زند به فرش طرح ترکمن زیر پایمان. دستم را پشتم می برم و در
ھم قفل می کنم. غمگین با نوک انگشتان پایم روی زمین خط می کشم. دست آخر می
گوید:
-امیریلو صدا کن بیاد کارتون دارم.
از چارچوب به پذیرایی نگاه می اندازم. روی مبل نشسته و با تبلتش ور می رود. ھر کاری
می کنم نمی توانم به اسم صدایش کنم. یک نگاه به استاد می اندازم یک نگاه به امیریل.
استاد متعجب می گوید:
-از ھمین جا صداش کن بابا جان.
نمی توانم. بگویم آقای راسخی!. بگویم امیریل!. چه کار کنم؟!. اصلا دلم نمی خواھد ھم
کلامش شوم. سنگینی نگاھم را حس می کند و خوشبختانه سرش را بالا می گیرد. سرد
نگاھش می کنم. با دست به اتاق اشاره می کنم.
-استاد کارتون دارن.
مامان سرش را بالا می گیرد و ما را نگاه می کند. امیریل تبلت را کناری می گذارد به اتاق
می آید. ھر دو شانه به شانه روبروی استاد ایستاده ایم.
با دست به پنجره اتاقش اشاره میکند.
-از رو ھره پنجره دو تا گلدون کوچک ھست که خالی ان. بیارشون پسر.
امیر یل ھمان کار را می کند. دو گلدان کوچک مربع شکل و سفالی به رنگ ھای کرم و
صورتی. می خواھد به استاد بدھد که می گوید:
-پیشت باشه. فردا میرید به یه گل و گیاه فروشی. دو تا گل از یه نوع و یه اندازه می خرید که
ھنوز گل نداده باشه. ھر کس یکیشو برمیداره و ازش خوب مراقبت می کنه تا به گل بشینه
اونوقت میاره برا من.
امیریل اعتراض می کند:
-بابی من ھزار جور گرفتاری دارم. فردا قراره کامپیوترای مجتمع پیروزی رو بیارن.
استاد اخم می کند.
-ھمین که گفتم. با ھم می رید. با ھم مشورت می کنید و یه جور گل می خرید. گلای
آپارتمانی.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
#درازایمرگپدرم🪴
#قسمتسیچهارم🦋
🌿﷽🌿
بعد از اینکه تایم کاری تموم شد موقعه ی خروج از
شرکت رو به سمیرا گفتم :من برای یه مدتی
میرم مسافرت آرمان تا اون موقع به کارا رسیدگی میکنه
باشه ای گفت و شروع کرد وسایلشو جمع کردن داشتم
میرفتم سمت آسانسور که آرمان عین یه
ملخ از در وردی شرکت به سمتم شیرجه اومد و از گردنم
آویزون شد و گفت :جون آرمان داری
میری مسافرت ؟
-آره
-پاکان-
خاک تو سر من با این دوست صمیمیم-
جون آرمان بگو کجا ؟ مثلا دوست صمیمیتم-
به توچه-
میخوام خونه بمونم از شر این دخترا خلاص بشم خسته
شدم از دستشون-
-ها چیه ؟
-ببند بابا-
خوشگلی دردسر داره دیگه
انگشتمو به علامت تهدید جلوش گرفتم و گفتم :ببین
آرمان هشدار آخرمه بیام شرکت ببینم اوضاع
بهم ریخته، صندلی اتاقم خراب شده پیچش در رفته و ....
خودت میدونی چیکارت میکنم
دستشو به علامت تسلیم بالا آورد و مظلومانه گفت :چشم
چشم
-بچه بازی در نمیاریا
-حرف نزن-
باشه بابا قبول دیگه چی ؟
-همین ؟
-اوممم نمیدونم-
از پس همین بر میای؟
-واااااااااااای آرمان ساکت باش
وقتی به خونه رسیدم و بوی خورشت قورمه سبزی
مشاممو نوازش کرد .این هشتمین عجایب
دنیابودکه ازاین خونه چنین بوی مطبوعی بیاد
به سمت آشپزخونه رفتم با دیدن اون دختره با تعجب
گفتم :تو اینجا چیکار میکنی؟ غذا میپزم
-غیب گفتی اونو که خودمم دارم میبینم-
-خوب غذا نپزم ؟
میگم اینجا چرا میپزی؟
کلافه جواب داد :چون پایین آشپزخونه نداره-
با بهت نگاهش کردم این دختر واقعا عجیب بود تنها
دختری که بدون هیچ کاری برای جلب توجه
،بدون هیچ ناز و ادای و حتی میشه گفت گستاخانه جواب
منو میداد جواب پاکان پاکزاد رو! پاکانی
روکه تا حالا هیچ کس به جز پدرش جرات بی احترامی
بهش رونداشت حالا اون دختر گستاخانه
جوابم رو میداد ،به من سیلی میزد و آب به صورتم
میپاشید.
بی توجه بهش به سمت اتاقم رفتم دلم از بوی خورشت
قورمه سبزی به پیچ و تاب افتاده بود ولی
ابدا نمیتونستم به این دختر پررو رو بدم
بعد از تعویض لباس به سمت آشپزخونه رفتم و داد زدم
:بابا غذا چی سفارش دادی؟
بابا با سرخوشی گفت :قورمه سبزیه دست پخت آیه
اخمی کردم و وارد آشپزخونه شدم و گفتم :من شیشلیک
میخوام
آیه گفت :باور کنین توش سم نریختم
بابا با لذت قاشقی از اون قورمه سبزی خوش رنگ خورد و
با نگاه درخشانش گفت :فوق العاده است دختر
آیه هم لبخندی زد و گفت :خواهش میکنم بابایی
جااااااااااااااااان بابایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی این دختره خواهر
من بود وای خدایا هنگ کردم
سریع پرسیدم :تو مگه بابات نمرده بود ؟
آیه با ناراحتی جواب داد :بله
پس چرا به بابای من میگی بابا؟
بابا :من ازش خواستم-
هاهاها خندیدم ،ببین بابا نمیخواد خجالت بکشی و جلوی
من مراعات کنین و جوری رفتار کنین انگار رابطتون مثل
رابطه پدرودختراست
بابا محکم کوبید رو میز و گفت :پاکان
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم :اصلا به من چه!!!!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻