eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 🌺 من که همچین پدری نمیخوام،فقط میخوام تو خوب باشی! اخم ریزی کرد و گفت:-آقاتون هر کاری هم که با من کرده باشه شما نباید بهش بی احترامی کنین،اون اندازه جونش شمارو دوست داره،الانم صلاح منو میخواد که همچین تصمیمی‌گرفته،بلند شین برین سراغ کاراتون،چند وقته مشق ننوشتی؟ کلافه نفسم رو بیرون دادمو خواستم حرفی بزنم که در باز شد و رباب خانوم هل خورد داخل! همه با تعجب نگاهش میکردیم که عمو آتاش یا الله ی گفت و رو به روی در ایستاد و رو به رباب خانوم که هول زده از جا بلند شده بود و لباسش رو مرتب میکرد خنده ای کرد و گفت:-اینجوری بهتر میشنوی رباب خانوم،ممکنه از پشت در یه چیزایی از دستت در بره! -این حرفا چیه آقا داشتم رد میشدم سرم گیج رفت،دستمو گرفتم به در،با اجازتون میرم مطبخ کار دارم! عمو کناری ایستاد و با خنده گفت:-بفرمایید! با رفتن رباب خانوم سری تکون داد و داخل شد و همینکه چشمش به چهره سرخ شده آنام خورد،لبخند از لبش ماسید و با اخم گفت:-باز چه خبر شده؟ دهن باز کردم چیزی بگم که با فشاری که آنام به دستم وارد کرد ساکت شدم:-چیزی نیست،حالم خوش نبود یکم گریه کردم! عمو پوزخندی زد و رو از چهره آنام گرفت:-اومده بودم خودم بهت مژده اومدن برادرت رو بدم،اگه میدونستم انقدر غریبه شدم عصمت رو میفرستادم تا مجبور به دروغ گفتن نشی! با این حرف رنگ ازرخ هر سه نفرمون پرید و سوالی که توی ذهن هممون بود از دهان آنام خارج شد:-ساواش اومده؟ -نخیر احمدخان تشریف فرما شدن،به من گفت برای چی اومده اما بهتره از زبون خودش بشنوی! نگاهی به چهره لیلا انداختم بلاخره بعد از مدت ها لبخند به لبش نشست،بعد میگفت به دایی احمد حسی نداره! آنام نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد:-چرا مگه خبری شده؟اتفاق بدی افتاده؟ -نه خیره،اما اینجوری ببینتت صلاح نیست آرات رو فرستادم پیشش تا یکم با هم گپ میزنن آبی بزن سر و صورتت بعد برو پیشش! آنام مظلومانه لبخندی زد:-چشم ممنونم لطف کردی! عمو هم در جوابش لبخندی زد و سری تکون داد:-خواهش میکنم انجام وظیفه بود خانوم بزرگ! با این حرف آنام لبخندشو پر رنگ تر کرد و با رفتن عمو رفت سمت صندوقش تا لباس مناسبی برای دیدن برادرش به تن کنه،عمو آتاش رو خیلی دوست داشتم شاید به خاطر این بود که همیشه باعث میشد آنام لبخند بزنه حتی تو بدترین شرایط! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
🪴 ♻️ 🌿﷽🌿 پسرش را به دنبال خودش می کشد. رضا با تعجب به زن نگاه می کند و بعد دستش را به طرف او دراز می کند. -سلام من رضام. بیست و نه سالمه. از بیمارستان خارج می شوم. خارج از شھر است. نزدیکای فشم. می روم وکنار دره کم عمق می ایستم و از ته دل فریاد می کشم. -چی می خوای به من بگی؟!. چرا منو از گوشه اتاقم کشیدی بیرون؟!. چرا وصلم کردی به فرھاد و گروھش، به این بیمارستان، به بابی و خانواده اش؟!. چی می خوای بگی؟!. به جلو خم می شوم و از ته دلم جیغ می کشم. چندین بار. خالی نمی شوم. زیادی پرم. - من نمی فھممت خدا. نمی فھممت. روی زمین زانو می زنم. زمزمه می کنم. -چرا با من اینجوری می کنی؟!. چرا؟!. چشمم می افتد به گلی میان سراشیبی دره. تنھا گلی است که آنجا روییده. میان آنھمه خاک و سنگ. میان آنھمه کلوخ و کثیفی. گلبرگھایش سفید سفید است. ھیچ لکی ندارد. چطور توانسته از میان آنھمه سنگ و خاک خودش را بکشد بیرون و اینطور زیر نور خورشید بدرخشد؟!. زنبوری می آید می نشیند رویش. شاید دارد شھد برمی دارد!. سرم را رو به آسمان می گیرم. زیر لب می گویم: -دلیل این کارات چیه؟!. چرا این گل و سر راھم میذاری؟!. اینم یه نشونه است؟!. چرا سرراست حرف نمی زنی؟!. با شانه ھای خمیده سوار ماشینم می شوم. سرم به اندازه یک کوه شده. زل می زنم به جاده که وصل می شود به تھران. به میلیون ھا نفر که دارند زندگی می کنند. دست ھایم را دور فرمان فشار می دھم. چند بار پشت ھم نفس می کشم. با خودم می گویم: -اسرار ازل نه تو دانی و نه من. استارت می زنم و به راه می افتم. * با کمک الھه ظرف ھای شام را می شوریم. او می ماند تا چای بریزد و من می روم کنار مامان روی کاناپه می نشینم. بازویش را برمی دارم و روی شانه ام می اندازم. پوست خنک و آویزان بازویش را پشت ھم می بوسم. کمی به این ابراز احساسات من عادت کرده. عینکش را برمی دارد و می گذارد کنار لپ تاپش. خودم را بھش می چسبانم. روی سرم را بوسه ای می زند. -باز تو خودتو لوس کردی؟!. دستم را دور کمر عزیزترین فرد زندگی ام حلقه می کنم. سرم را روی سینه اش می گذارم تا صدای ضربان قلبش را بشنوم. -اول تیر می تونی دفاع کنی. نفسش را آه مانند می دھد بیرون. - من حرفی با آلمان رفتنت ندارم. می تونی رزومه اتو براشون بفرستی. سرم را بالا می گیرم. او از تصمیم ھای جدیدم خبر ندارد. بی معطلی جواب می دھم. -ولی من پشیمون شدم. تعجب می کند. مرا از خودش جدا می کند. -چی؟! -دیگه نمی خوام برم. می خوام موقع خوندن خطبه عقد شما پیشتون باشم. از تعجب چشم ھای مامان بیرون میزند. می خندم به حس و حالش. صورتش را بین دستھایم می گیرم و گونه ھایش را می بوسم. -من مامانمو تنھا نمی ذارم. با شک نگاھم می کند. -پس اون ھمه التماس و جر و بحث چی بود؟!. تو که چیزی رو از من پنھون نمی کنی ھا؟!. صدای ھستی مرا نجات می دھد. -لیلی. سرم را به طرفش می چرخانم. با لب ھای برچیده کنار دستشویی ایستاده. دست را به نشانه "بیا" تکان می دھد. مامان را با سوالش تنھا می گذارم و می روم پیش ھستی. دست به زانوھایم می گیرم و خم می شوم. -چی شده؟!. دست ھای ماژیکی اش را نشانم می دھد. -تمیس نمی شن. صدای داد امیریل بلند می شود. -ھستی!. ھستی لب ھایش را جمع می کند و می رود داخل دستشویی قایم می شود. معلوم نیست چه دسته گلی به آب داده!. امیریل از اتاقش بیرون می آید و سرش را برای پیدا کردن ھستی این طرف و آن طرف می چرخاند و خیلی عصبانی است. نگاه می کنم به ھستی که گوشه دستشویی کز کرده. خنده ام می گیرد. امیریل به سمتمان می آید. کنارم می ایستد و با غیظ می گوید: -بیا بیرون. ھستی می آید بیرون با دست ھای ماژیکی که پشتش پنھان کرده. امیریل می رود داخل اتاقش. ما ھم به دنبالش. حالا ھمه زل زده ایم به عکس ھنری سیاه وسفید چھره امیریل که یک دیوار از اتاقش را اشغال کرده. ھستی پایین عکس چند نقاشی کودکانه کشیده. امیریل با تشر می گوید: -مگه نگفتم با عکس من کاری نداشته باش. ھستی جواب می دھد: -پیشی کار بد کرده. خط کشیده. خط کشیده. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
🪴 🦋 🌿﷽🌿 کلافه پوفی کردم وبلندشدم به سمت پله هامیرفتم که صدای جاروبرقی ازسالن شنیدم سرکی کشیدم آیه درحالی که گریه میکرد،حرصی جاروبرقی میکشید،بااینکه فاصله زیادبود،چشمای تیزبینم برق اشک هاش رودیدن ...واسه کی داشت نقش بازی میکرد؟!دوباره برای چی ازاین سلاحش استفاده میکرد؟!... یعنی اونقدرتونقش خوب بودن وبی گناهیش فرورفته بودکه حتی توخلوت تنهاییاش هم برای خودش فیلم بازی میکرد؟....شایدهم داشت تمرین میکردبرای بهترشدن ...یدفعه هوس کردم کمی اذیتش کنم نمیدونم چراوقتی حرص میخوردخوشم میومد...شبیه یه خرگوش کوچولومیشدکه دندونای خرگوشیشو روی هم فشارمیده ....واردسالن شدم ...وآیه به محض دیدنم مثلا طوری که من نبینم اشکاشوپاک کردوبه کارش ادامه دادروی مبل نشستم پاهاموروی میزگذاشتم وحسابی لم دادم وخیره شدم بهش وهرطرفی که میرفت بانگاهم دنبالش میکردم اونم که متوجه سنگینی نگاهم شده بودسرشوتاآخرین حدممکن پایین گرفته بودوطوری وانمودمیکردکه انگار معذبه دقیقاشده بودمثل یه خرگوش کوچولوی خجالت زده...نمیدونم چرا اصرارداشتم این دختروبه خرگوش شباهت بدم؟ شایدبخاطردندونای بامزه خرگوشیش ...وقتی جاروکشیدن کل سالن تموم شدجاروبرقی روجمع کردوداشت میرفت سمت خونش که سریع گوجه سبز درشتی ازداخل میوه خوری روی میزبرداشتم ونشونه گیری کردم ویک، دو ،سه وپرتاب وراست خوردتوهدف یعنی وسط کمرآیه،آخی گفت وازحرکت ایستاد دستشو عقب برد وروکمرش گذاشت به سمتم برگشت وشاکی نگاهم کرد امامن بیخیال دستمو بالابردم وبه نشونه بیا اینجاتکون دادم که بی اعتنابه من ازم روبرگردوند تاخواست قدم برداره گفتم:آیه جون چطوردلت میادازمن روبگیری؟ بخاطر بحثمون دلخوری؟ بیااینجا ببینمت قدم برداشت کاملا بی توجه به من طوری که انگارمن دارم بادیواری چیزی صحبت میکنم به سمت خونش قدم برداشت سریع بلندشدم ورفتم سمتش مقابلش ایستادم که مجبورشدمتوقف بشه اماسرشوبازتاآخرین حدپایین گرفت. گفتم:به من نگاه کن امانه سرشو بالا آورد نه بهم نگاه کرد...یدفعه صدای فین فین بلندشد...وای خدایااین دختربازم داشت گریه میکرد چشمه چشماش قصدخشک شدن نداشتن چرا؟ قطعااگه این دختر بازیگرمیشدسوپراستاریه مملکت میشدانقدرکه خوب تو نقشش فرومیره ...اماچرا ازاینکه گریه میکنه بدم میادچرادوست ندارم اشک بریزه؟!! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻