eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 🌺 با شل شدن دست لیلا و صدای آخش دستی روی سرم گذاشتم و با ترس ازش فاصله گرفتم،تازه متوجه حضور آرات توی چند قدمیم شده بودم،با دستش بازوی لیلا رو گرفته بود و چسبونده بودش به دیوار:-مگه کری،دارم میگم کار من بود،من همه چیز رو به آقات گفتم،چون لازم بود که بدونه،تو هم چشماتو باز کن اون زن دوستت نیست،اون کسیه که یک مرتبه نه چندین مرتبه قصد جونت رو کرده،حالا میخواست با دست تو زنعمو رو هم به کشتن بده تا انتقامش رو بگیره،پس الکی سنگش رو به سینه نزن... ببینم دوباره به این دختر هم حرفی زدی همه چیز رو در مورد آیاز به آقاجونت میگم فهمیدی؟ -بگو اونوقت منم میگم که عمو... با دادای که آرات کشید ترسیده چشم بر هم گذاشتم:-به جهنم برام مهم نیست برو به همه بگو،اصلا اشتباه کردم همون موقع حرفت گوش کردمو بهشون نگفتم،حالا برو بگو ببین کی بیشتر از همه ضرر میکنه،داغ عمو آوان سرد شده اما آیاز....اون هنوز زندس،اگه نمیخوای آقات بفهمن دامادش قصد جون خواهر زنش و پسر برادرش رو کرده بود و چقدر به خون خودش تشنس این دیوونه بازیاتو بذار کنار،حالیت شد چی گفتم؟ لیلا عصبی نگاهی بین منو آرات رد و بدل کرد و گفت:-خیلی خب ولم کن! آرات بازوی لیلا رو رها کرد و به سمتم چرخید:-اگه بهت نزدیک شد جیغ و هوار راه بنداز اونوقت ببینم میخواد جواب آقاشو چی بده! با چشمای پر از اشک سری تکون دادمو آرات عصبی از اتاق بیرون رفت! هنوزم متوجه حرفاش نبودم منظورش چی بود که گوهر قصد جون لیلا رو کرده؟اصلا این زن کی بود؟ با ترس خودم رو کشوندم گوشه اتاق و خزیدم زیر پتو از ترس لیلا جرات بستن پلکامو هم نداشتم از این میترسیدم که بخواد توی خواب بلایی سرم بیاره،نگاهش که نشون میداد چقدر به خونم تشنس! همینجور که زیرچشمی حرکاتش رو میپاییدم در باز شد و ملک نگران داخل شد نگاهی به لیلا انداخت و با احتیاط نزدیک من روی تشک دراز کشید،نگاهی به صورتش انداختم انگار از همه چیز خبر داشت،با فکر اینکه نکنه آنامم شنیده باشه در گوشش لب زدم:-چرا انقدر زود اومدی بخوابی؟ -آرات خان گفت بیام،انگار میترسید لیلا بخواد بلایی سرت بیاره،باز چی شده؟ آهی کشیدمو با فکر به اینکه با حضور ملک لیلا نمیتونه کاری کنه چشم بر هم گذاشتم ملک هم وقتی دید جوابی نگرفت پتو رو کشید روی خودش و خوابید! صبح زودتر از ملک از خواب بیدار شدم میدونستم آقام آدم فرستاده دنبال گوهر و مطمئن بودم امروز توی عمارت غوغا به پا میشه،لیلا هم اینو خوب میدونست که حالش مثل اسپند روی آتیش بود و قبل از بالا اومدن آفتاب رفته بود تا توی اون هوای سرد کشیک آقاجون رو بده تا ببینه خبری از گوهر شده یا نه... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
🪴 🦋 🌿﷽🌿 مقابل پنجره سراسری اتاق که روبه دریا بودایستادم ولیوان قهوه ام روبه لبم نزدیک کردم وجرعه ای نوشیدم سرم دردمیکرد از پیکایی که دیشب زده بودم تافراموش کنم دردبزرگی روکه توقلبم بود...تاخوب بودنی روکه چندوقتی بخاطرعشق آیه واردزندگیم شده بودروبه طورکل باطعم گس شراب ازخاطرببرم وراحت تربا همخوابه ای به قول آیه نامحرم وغریبه کناربیام...دستای ظریف دخترونه ای به دورکمرم حلقه شد وصدای نازکش توگوشم پیچید:صبح بخیرعزیزم لبخندزدم:صبح بخیر وبه سمتش برگشتم گونشو نوازش کردم:خوب خوابیدی؟ ...من دوباره برمیگردم به زندگی که قبل ازآیه داشتم...دوباره دخترای رنگارنگ وخوش گذرونی هاوانتقام ازهمجنس های لعیاکه آدمایی مثل پدرم رونابودکردن...دوباره همه چی شروع میشه ...بیرون رفتنا...مکالمه های دم به دیقه...شب زنده داری ها...دیگه آیه به کل فراموش میشه ...چون منودوست نداره ومن نمیخوام به دوست داشتن کسی که ذره ای به من احساس نداره ادامه بدم... "آیه" میزشاموباسامان چیدیم ورفتم باباروصداکردم وهمگی که سرمیزنشستیم بخاطرنگرانی واسه دیرکردن پاکان پرسیدم:باباپاکان چرانیومد؟ باباریلکس جواب داد:باآرمانه اون دوتاوقتی میخورن به پست هم گذرزمان ازدستشون میره سامان خندید:پس مشکوک میزنن پرازسوال بهش نگاه کردم منظورش رودرست متوجه نشدم وقتی نگاه خیرمودیدگفت:بیخیال بفرماییدشام هرسه مشغول خوردن شدیم وبعدازاتمام غذاسامان روبه من گفت:دستت دردنکنه خیلی خوشمزه بود فقط گفتم:نوش جان اخرای شب بودکه سامان بالأخره قصدرفتن کردباباتاخواست واسه بدرقش بلندشه گفت:عموشمازحمت نکشیدآیه منوبدرقه میکنه... وهرچقدرهم بابااصرارکرداجازه ندادومن مجبورشدم همراهیش کنم جلوی درایستادومستقیم نگاهم کردوبالبخندی پرمعنی که حتی یکی ازمعانیش روهم نفهمیدم گفت:خیلی خوبه که علاقه ای به پاکان نداری خیالم راحت شد متعجب نگاهش کردم که گفت:خب دیگه خیلی زحمت کشیدی امشب برواستراحت کن فقط سرتکون دادم سامان:خدافظ -به سلامت بعدرفتن سامان من هم برگشتم به سالن که باباگفت:دخترم سرپایی یه زنگ به پاکان بزن نگرانش شدم خیلی دیرکرده چشمی گفتم وازخداخواسته به سمت تلفن رفتم چون خودمم نگران شده بودم .شماره شوگرفتم که بعدمدتی جواب داد:بله؟ تاصداشو شنیدم کلا یادم رفت برای چی زنگ زدم زبونم چرخیدوفقط گفتم:سلام -سلام کاری داری؟ لحنش اونقدرسردبودکه یخ کردم به زحمت گفتم:بابانگرانت شده کجایی؟ بدون اینکه به سوالم جواب بده گفت:فردابرمیگردم کاری نداری؟ صدای خنده دخترونه ای اومد:عشقم بیادیگه خشکم زد ...این صداپاکانوخطاب قرارمیداد؟؟ 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻