#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتصدپنجاهنهم🌺
-آ...قا به علی قسم تقصیر من نیست لیلا خانوم خواستن که...
نزدیک شدم و با دیدن صحنه پیش چشمم گوشام به یکباره کر شد،تموم کف حیاط رو خون برداشته بود...خون نازگل،سرش توی دستای عمو مرتضی بود و تنش گوشه باغچه افتاده بود...دستی روی سینه ام گذاشتم انگار نفسم به زور بالا می اومد نگاهم سر خورد روی چهره خونسرد لیلا،اون خوب میدونست چقدر نازگل رو دوست دارمو خودم از وقتی جوجه بود بزرگش کردم،با بغض دویدم سمت عمو مرتضی و در حالیکه اشکام میریخت داد زدم:-چرا کشتیش؟اون مال من بود؟
عمو مرتضی که حسابی هول برش داشته بود سر نازگل رو پرت کرد کنار باغچه و گفت:-خانوم به پیر به پیغمبر من بهشون گفتم اما لیلا خاتون گفتن الا و بلا باید این یکی رو سر ببری!
با خشم نگاهی به لیلا انداختم و داد زدم:-مگه دیوونه شدی؟چیکارش داشتی؟
خونسرد نگاهی بهم انداختو گفت:-برای از بین بردن شر باید چیزی قربونی میکردم، من دیوونم یا تو که به خاطر یه مرغ اینجوری زار میزنی!
با این حرفش انگار که تیر خلاص رو بهم زده باشن نشستم همونجا و صدای هق هقم بلند شد!
آرات نزدیک شد و گفت:-عمو مرتضی برگرد سر کارت!
و با دور شدن عمو مرتضی دستمو گرفت و بلندم کرد و رو به لیلا گفت:-نمیدونی چقدر خار وذلیل به نظر میرسی...
این دختر تموم مسیر رو تا اینجا داشت برای سلامت بودن تو دعا میکرد اونوقت تو داشتی همچین کاری میکردی،همه اهل عمارت میگفتن تو هم یه روز شبیه مادرت میشی باورم نمیشد،اما الان با چشم خودم دیدم که حق داشتن!
اینو گفت و دستمو کشید و همراه خودش برد،پرده اشک جلوی چشمام حتی بهم اجازه نمیداد مسیر پیش رومو ببینم و فقط قدم هامو یکی بعد دیگری برمیداشتم،با رسیدن به دالان کم کم قدم های آرات آهسته شد و ایستاد:-خیلی خب دیگه بسه!
بینیمو بالا کشیدمو لب زدم:-آخه...آخه تو نمیدونی...من خیلی نازگل رو دوستش داشتم!
-بهتره روی چیزا و کسایی که دوست داری تجدید نظر کنی،مثل اینکه همیشه بدترین انتخابارو میکنی!
اشکامو پس زدمو پرسیدم:-منظورت چیه؟
کلافه دستی به صورتش کشید و نشست لبه پله دالان و رو کرد سمتمو گفت:-خدا رو شکر کن اتفاقی برای کسی نیفتاده،به قول بی بی فکر کن قضا و قدر بود!
-اما لیلا از عمد اون کارو کرد...خوب میدونست چقدر دوسش دارم!
-مگه خودت دیروز بهم نگفتی لیلا تو حال خودش نیست،حتما خیلی فشار روشه،الان هر کاری میکنه تا خشمشو سر یکی دیگه خالی کنه و از قراره معلوم گیر داده به تو!
-اما من که کاری باهاش نکردم؟
-خیلی خب حالا لازم نکرده مثل بچه ها گریه کنی،اینجوری اونم خوشحال تر میشه!
سری به نشونه باشه تکون دادم!
-همینجا بمون الان برمیگردم!
نشستم همونجا و با اشکام همون یه ذره بعضی که تو گلوم مونده بود رو هم بیرون ریختم،باورم نمیشد لیلا برای انتقام از من همچین کاری کنه،انگار دیوونه شده بود،اشکامو پس زدمو از جا بلند و رفتم نزدیک باغچه تا دست و صورتمو آب بزنم که با دیدن آرات در حالیکه یه دستش رو روی بینی و دهنش گرفته بود و با دست دیگش داشت دبه ای آب روی خونای ریخته شده کف حیاط خالی میکرد دوباره بغض مهمون گلوم شد،حتما نخواسته با دیدنش دوباره حالم بد بشه،یعنی آرات انقدر به فکرم بود؟حتی بیشتر از لیلا؟شایدم دلش به حالم سوخته بود...آهی کشیدمو دوباره برگشتم سرجامو منتظرش نشستم،چند دقیقه بعد در حالیکه داشت با دست موهاشو مرتب میکرد نزدیکم شد و گفت:-بلند شو حالا میتونی بری،گفتم حیاط رو تمیز کردن،فقط دیگه سر به سر این دختره نذار،فکر کن اصلا نمیبینیش!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
#درازایمرگپدرم🪴
#قسمتصدپنجاهنهم🦋
🌿﷽🌿
بعدتعویض لباس چادررنگیموروسرم
انداختم وازخونم بیرون رفتم وخواستم به
آشپزخونه برم که شام درست کنم که باباسرراهم
قرارگرفت ومانعم شدوگفت:دختر مگه توخسته
نبودی؟ بشین پیش مهمونمون من میرم ویه شام خوشمزه
میپزم لبخندی زدم وگفتم:نه باباخستگیم رفع شدخودم میپزم
شما ازچشماتون که قرمزشده معلومه کمبودخواب دارین برین استراحت کنین
سامان سریع بلندشدبه سمتمون اومدوگفت:آیه درست
میگه عموشما استراحت کنین ماباهم یه غذای
ساده درست میکنیم
باباتاخواست اعتراضی بکنه سامان گفت:اعتراض واردنیست
باباخندیدوگفت:حریف توکه نمیشم پسرنذاردخترم
خودشوخسته کنه توام زیادازخودت کارنکش حیف آیه غذای بیرون دوست نداره وگرنه غذاسفارش
میدادیم وهیچ کدوم خسته نمیشدیم
سامان باچشمانی گردشده پرسید:آیه غذای بیرون دوست
نداره؟امروزکه خیلی با اشتها غذای
رستوران میخورد
سریع گفتم:اخه غذای اونجاخیلی خوشمزه بود
سامان:خیلی خب عموشمابریدماهم بریم واسه عملیات
011باباخندیدوگفت:موفق باشید
بعدازرفتن بابابه سامان نگاه کردم وگفتم:شمازحمت
نکشیدمن خودم یه چیزی آماده میکنم
-توچرایه باربامن خودمونی حرف میزی یه باررسمی؟
لب پایینموبه دندون گرفتم که یدفعه سرشونزدیک
اوردوگفت:دیگه اینطوری نکن چون معلوم
نیست عکس العمل من چی باشه
بهت زده نگاهش کردم .اولش نفهمیدم منظورش چیه
اماوقتی توکلماتی که ازدهنش خارج شده
بوددقیق شدم کاملا متوجه شدم که منظورکثیفش چی
بوده بخاطرهمین دستموبالا بردم وباتمام قدرت
روصورتش فروداوردم وگفتم:مراقب رفتارتون باشین این یه
بارونادیده میگیرم امادفعه
بعدانقدرراحت ازش نمیگذرم
.نگاهموازچهره بهت زده اش که کم کم بهتش کم
میشدولبخندی عجیب رولبهاش جای میگرفت
گرفتم وبه سمت آشپزخونه رفتم...همینکه مشغول پختن
ماکارونی شدم صدای وزوزش
روشنیدم:دفعه بعدچی کارمیکنی مثال؟نکنه دوباره
میخوای منو بکشی؟؟
_نه زجرکشت میکنم
صدای قهقهه گوش خراشش توگوشم پیچیدوبعدلحظاتی
گفت:مثلا اول ناخوناموازجامیکنی؟
_اونم میشه شایدم ازموهات اویزونت کردم
_وای توذاتایه قاتل به دنیااومدی درسته؟
کلافه نگاهش کردم وگفتم:اقاسامان بریدبیرون تابجای
نمک شکرنریختم
_نمیرم اومدم کمک
_نیازی نیست خودم انجام میدم بفرمایید
_نمیشه نمیرم نمیخوام.....
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻