#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتصدپنجاهپنجم🌺
تا نشستم توی گاری لیلا با اخم نگاهی به صورتم کرد و گفت:-دفعه آخرت باشه دنبال من راه میفتی لشکر کشی میکنی!
با ناراحتی آهی کشیدمو زیر لب گفتم:-دلم میخواست من نبودم ببینم الان چی میخواستی جواب آقاجون رو بدی!
پوزخندی زد و گفت:-چه بهتر اگه نبودی من هم الان اینجا نبودم!
با اخم نگاهی بهش انداختم:-هزار بار بهت گفتم من چشمم به اون شوهر دیوونه تو نیست،اصلا یه ذره هم ازش خوشم نمیاد،فکر میکردم حالا که با این شرایطت گذاشتت رفته فهمیده باشی چه آدمیه،اگه تا الانم به روت نیاوردم نخواستم خجالت زده بشی،وگرنه از همه چیز خبر دارم!
ناباور و با رنگی پریده چند ثانیه ای نگاهم کرد و همزمان با صدای آرات رو ازم گرفت:-چی شده باز به جون هم افتادین؟تا رسیدن به عمارت هر کی بحث کرد مجبوره پیاده بیاد،حوصله شنیدن حرفای خاله زنکی ندارم. اینو گفت و داد کشید و از گاریچی خواست تا راه بیفته...
هنوزم فکرم در گیر لیلا بود با عکس العملی که نشون داده بود نشون میداد حدسم درست بوده مطمئنن آیاز باهاش کاری کرده که اینجوری رنگ از چهره اش پرید!
به دستور آرات گاریچی رفت سمت کلبه و ننه اشرف رو هم سوار کردیم و همه با هم راه افتادیم سمت عمارت،فکرم حسابی درگیر بود اگه واقعا آرات کاری با لیلا کرده باشه،یا اینکه لیلا نباید تا آخر عمر ازدواج میکرد و اینجوری منم باید به پای اون مینشستم یا آبرومون تو کل ده میرفت،اوضاع حسابی پیچیده میشد...
***
-خوبه خوبه همینجا نگه دار پیاده میشیم!
با صدای ننه حوری چشم از ظرف بزرگ شیر گرفتم و با ایستادن گاری پایین پریدم،بعد از ظهر تاسوعا بود و میخواستیم برای ادای نذر آنام ورودی ده بساط کنیم،هوا حسابی سرد بود حتی نور خورشیدی که دقیقا وسط آسمون میدرخشید نمیتونست کمی از سرمای هوا کم کنه،تا چند دقیقه دیگه مردمی که به قصد عزاداری مسیر ده تا امامزاده خارج ده رو پای پیاده طی میکردن میرسیدن و ما باید با لیوانای شیر داغ ازشون پذیرایی میکردیم!
نگاهی به آرات که همراه چند کارگر دیگ شیر رو پایین میگذاشت انداختم رنگ مشکی پیراهنش که دقیقا همرنگ موهاش بود به چشمم خیلی جذابترش کرده بود،حس میکردم از دیروز که برای پیدا کردن لیلا کمکم کرده بیش از پیش بهش علاقمند شده بودم،حتی با وجود اینکه رازش رو فهمیده بودم،ذره ای از علاقه ام بهش کم نشده بود!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
#درازایمرگپدرم🪴
#قسمتصدپنجاهپنجم🦋
🌿﷽🌿
قبل ازچشیدن طعم
غذای وسوسه کننده مقابلم بایه دم عمیق ریه هامولبریزازعطرخوشش کردم وبعدشروع کردم به
خوردن غذاوواقعاکه این غذاهم خوش عطربودهم خوش
طعم وهم خوش رنگ وبایدبه آشپزفوق
العاده ماهرش دست مریزادمیگفتی والحق که سامان
بهترین انتخاب روکرده بود.همینطورتوسکوت
غذامیخوردم واونقدرهول بودم توخوردن که انگارکسی
میخواست غذای خوشمزمو ازچنگم دربیاره
توهمین موقع هابودکه صدای سامان بین صدای قاشق
وچنگالم که به بشقاب میخوردبه گوشم خورد:
معلومه خوش اشتهایی ازدخترایی که خوب غذامیخورن
خیلی خوشم میاد
فقط نگاهش کردم نمیدونستم ازگفتن حرفاش چه قصدی
داره وهمینطورهم نمیخواستم ازقصدش
سردربیارم چون ازنتیجش میترسیدم .به همین
خاطرنمیدونستم چی بایدبگم پس دست به دامن
سکوت شدم که وقتی دیدقصدبه زبون اوردن حتی یه
کلمه روهم ندارم لبخندی زدوگفت:
بخور
مطیعانه مشغول شدم که هنوزچندثانیه هم نگذشته
بودمعترض گفت:
اه حوصلم سررفت یه چیزی بگو
-حرفی واسه گفتن ندارم
-امانمیشه که توسایلنت باشیم!
-پس یه چیزدیگه بگو-
ازخودم چیزی واسه گفتن ندارم-
ازخودت بگو-
خب چی بگم?
باتمسخرگفتم:اصلا نظرت چیه جک بگم؟
جدی گرفت:آره فکرخوبیه جک بگو
ومشتاقانه نگاهم کردکه لبخنددندان نمایی زدم
وگفتم:بیخیال
لبخندی زدوگفت:دندون خرگوشی...
بااین حرفش منویادپاکان انداخت.همیشه بهم میگفت
خرگوش کوچولووخدامیدونست که
چقدرخرگوش کوچولوگفتن هاش دلنشین بودن ووقتی
اونطوری خطاب میشدم چقدرلذت
میبردم...مخصوصاوقتی مالکیت روهم چاشنی اون دوکلمه
جادویی میکرد...خرگوش کوچولوی
من...وقتی اینطوری خطاب میشدم تمام وجودم لبریزازیک
حس ناب بی نظیرمیشد...حسی که
منوتاهفت آسمون خدامیبردوجالب این بودکه باعدم
وجودآسمون هشتم!من بااین حس گاهی
واردآسمون هشتم وبعدی وبعدی هامیشدم...اون حس
اونقدرشگفت انگیزبودکه
وجودمومملوازاحساسات خوب
میکرد...وحالموجامیاورددقیقامثل یخ دربهشتی که وسط
آتیش
سوزان جهنم می نوشی!وچقدراین یخ دربهشت جهنمم
روبهشتی میکرد...بدون اینکه بفهمم غرق
درروزهای گذشته شده بودم ویادم رفته بودتوچه زمانی
زندگی میکنم...حال یاگذشته...یادم رفته
بود...وحتی یادم رفته بوددرحال حاضرتورستوران مقابل
دشمن همون کسیم که خرگوش کوچولوش
بودم نشستم تااینکه صدای سامان منوازخاطراتی
مشترکمون باپاکان بیرون آورد...صدایی که زمزمه
کرد:خرگوش کوچولو...
یک دفعه انگاری یه جریان الکتریسیته ی قوی به تمام
بدنم متصل کردن..!.سامان به من گفت
"خرگوش کوچولو"ومن نمیدونستم چه کسی چنین اجازه
ای داد؟سامان این اجازه
رونداشت...سامان این حقونداشت...این حقونداشت که
منوخرگوش کوچولوخطاب کنه ...فقط پاکان
بایدبه من میگفت خرگوش کوچولو...فقط پاکان!ومن
چقدرحالم بدشدوقتی کسی که پاکان
نبودمنوبااین دوکلمه جادویی که فقط وقتی اززبون پاکان
بیرون میومدن دگرگون میشدم خطاب
میکرد...فقط پاکان بایداینطورصدام میکرد...فقط
پاکان...سامان بالبخندگفت:من ازاین به
بعدخرگوش کوچولوصدات میکنم
یدفعه دادزدم:نه!
که همه آدمای داخل سالن متعجب به سمت مانگاه کردن
وسامان هم چشماش گردشد ،کمی که
نگاهای سنگین مسیرشون که مابودیم روعوض کردن
سامان بابهت گفت:چرادادمیزنی؟
تهدیدآمیزانگشتموبالا آوردم ونگاهش کردم:هرگز ،هرگزبه
من نگوخرگوش کوچولو!
-چراقشنگه که؟
-من دوس ندارم اگه یدفعه دیگه بهم بگی خرگوش
کوچولومیکشمت!....
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻