eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 🌺 با این حرف چهره عمه به یکباره وا رفت،برای چند لحظه رنگ غم رو توی نگاهش دیدم اما خیلی زود خودش رو جمع کرد،دستی به شونه های فرهان کشید و با خنده ای مصنوعی لب زد:-بچه اولم قسمت نبود پا به این دنیا بذاره اما در عوض خدا فرهانمو بهم داد! -خیلی خب شگون نداره تو مراسم دخترمون از این حرفا بزنیم یالا دختر برو سینی غذا رو بیار،خوب نیست دامادمون رو روز اولی گرسنه بذاریم! آیاز با این حرف بی بی لبخندی زد و دستش رو به نشونه تشکر روی سینه گذاشت،هدایا و طلاهایی که آورده بود بلاخره کار خودشون رو کرده بودن و بی بی که تا دیروز به خاطر رعیت بودنش درست و حسابی جواب سلامش رو نمیداد امروز انقدر بهش احترام میگذاشت،الحق که پسر زرنگی بود! با آوردن غذاها همه مشغول خوردن شدن و دیگه به کل قضیه شال و رفتار من فراموششون شد،اما عمه فرحناز تا آخر مجلس رنگ به رو نداشت،نمیدونم شاید بچه هاش خبر نداشتن که مادرشون دو دفعه ازدواج کرده،آخه طوری وانمود میکرد که انگار بچه اش مرده به دنیا اومده! با تموم شدن مجلس شام و خوردن چای و شیرینی همه توی اتاقایی که از قبل براشون فراهم شده بود رفتن تا فردا صبح راهی ده و آبادی خودشون بشن،فقط آیاز بود که شبونه از عمارت رفته بود چون آقام صلاح نمیدید تا مراسم عروسی آیاز توی عمارت بمونه،نمیخواست مردم پشت سرمون حرف در بیارن فقط ازش خواسته بود فردا قبل از ظهر بیاد تا کمی با کاری که قرار بود در آینده بهش محول بشه آشنایی پیدا کنه... اینجوری خیال منم راحت تر بود حداقل میدونستم توی این دوماه نمیتونه زیر زیرکی آسیبی به آقام برسونه و امیدم به این بود که توی این دو ماه به قولآرات خود واقعیش رو نشون بده! اون شب تا نزدیکای صبح با سودا درد و دل میکردیم بلاخره لب باز کرد و از عشق ممنوعه اش به کارگر آقاش گفت،دلم به حالش سوخت میدونستم به همین راحتی ممکن نیست به کسی که دوسش داره برسه درست مثل من،انگار که بچه های این از اول عمارت طلسم شده بودن! نگاهی به چهره معصومش که به خواب عمیقی فرو رفته بود انداختم،خوابم نمیومد،هنوز نگران بودم و ته دلم آشوب بود خودم رو رسوندم لب پنجره و نگاهی به بیرون انداختم به جز کورسوی نوری که از فانوسی که به ایوون وصل شده بود میتابید همه جا ظلمات کامل بود... نگاهی به اتاق ماهرخ که درست جفت اتاق عمو آوان بود انداختم،آقام از دو روز پیش از عمارت بیرونشون کرده بود تا برای مراسم عقد لیلا مشکلی پیش نیاد،اون شب از زبون آرات شنیدم که قابله ای که از ده بالا آورده ماهرخ رو معاینه کرده و گفته که بارداره،اما من هنوزم بهش شک داشتم آخه آقام حتی بهش نیم نگاهی هم نمی انداخت،چطور تو مدت به این کوتاهی حامله شده بود؟مطمئن بودم ریگی به کفشش هست دوست داشتم حالا که نیست برم توی اتاقش و سرو گوشی آب بدم تموم این دو روز به خاطر شلوغی عمارت نتونسته بودمو الانم که اگه با چراغ میرفتم همه متوجه حضورم میشدن،باید فردا صبح زود بیدار شم و قبل از اومدنشون برم توی اتاقش تا شاید سر از کارش در بیارم چون اگه خبر بارداری ماهرخ به گوش آنام میرسید حتما دق میکرد،از این فکر نفس عمیقی کشیدمو دراز کشیدم نزدیک سودا و طولی نکشید که چشمام گرم خواب شد! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
🪴 🦋 🌿﷽🌿 ...یدفعه فرنوش جیغ زد:مگه توام ازاین کارامیکنی؟ -آرایش کردن واینطور کارا- چه کارایی؟ -نه خیرمگه همه چی آرایش کردنه ؟میخوام لباسموعوض کنم باچادرم... به پاکان نگاه کردم وادامه دادم:یه چادرقشنگ هدیه گرفتم امروز پاکان مستقیم نگاهم کردحس کردم چشماش برق زد...لبخندی که به لبهاش زینت دادتضادجالبی باابروهای گره خوردش ایجادکرد فرنوش:کی بهت کادوداده؟ -اومدم میگم کاری نداری؟ -خدافظ- باشه پس فعالخدافظ- نه دیگه فقط زودبیاباشه؟ به محض خداحافظی پاکان سریع پرسید:نمیشه نری؟ تماسو قطع کردم وگفتم:نه نمیشه تازه شم واسه چی نرم؟خب ...خب...هیچی بیخیال اماده شومن میرسونمت -نه نمیخوادشمازحمت بکشین خودم میرم- اونوقت باچی؟ باآژانس- قاطعانه گفت:نوچ نمیشه خودم میرسونمت- سریع به سمت پله هارفت که اجازه اعتراض روهم ازم گرفت من هم بیخیال شدم وچادرجدیدموبرداشتم وبه سمت خونم رفتم سریع لباسای تنمو بایک دست مانتوشلوار رنگ روشن که روحیموشادکنه عوض کردموچادرجدیدموسرکردم ونگاهی به آیینه انداختم.دستی به چادرم کشیدم وناخوداگاه لبهام کش اومدن ...ازخونم بیرون اومدم که پاکانودیدم، روپله هانشسته بودوانگاربه درخیره بودچون به محض بیرون اومدنم نگاهامون باهم تلاقی کردازدیدنش روپله هاتعجب کردم ویه تای ابروم رفت بالا:تواینجاچیکارمیکنی؟.. دوباره گفتم تو...بی اختیار...بی اراده...بدون هیچ فرمانی ازطرف مغزم.زبونم سرکشانه اون "تو"خطاب کرده بود...بلندشدوبالبخندی روپرمهرگفت:منتظرتوبودم مکث کردومرددگفت:اگه یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟یا بدبرداشت کنی؟ کنجکاوشدم:بگو یه باردیگه غیررسمی صحبت کردم انگارواقعاباهاش راحت شده بودم...واین راحتی برام راحتتربودوهمین بودکه شگفت زدم میکرد...لبخندش عریض شدوبه چادرم اشاره کردوگفت:خیلی بهت میاد...خوشگل شدی...سریع درادامه حرفش گفت:به جون بابا بی منظورگفتم نمیدونم چرانه احساس کردم منظوربدی ازحرفش داره نه ازحرفش ناراحت شدم بلکه تمام وجودم مملوازیه حس ناب شد...یه حس خوبی که ازوقتی پاکانوشناخته بودم گه گاهی میون دل شکستگی هام وگریه هام سراغمومیگرفت...ناخوداگاه لبخندی رولبهام شکل گرفت یه لبخند غیر ارادی ...که از اراده من خارج بود...اون هم لبخندزدوگفت:بریم؟ سری تکون دادم وباهم ازخونه خارج شدیم واین باربخاطرکارای امروزپاکان وفرصت جبرانی که بهش دادم. روصندلی جلوجاگرفتم که لبخندپاکان هم عریض شد...به محض بیرون اومدن ازحیاط یه ادرس کلی بهش دادم واون هم به اون سمت حرکت کرد وپرسید:اهنگ گوش بدیم؟ -گوش بدیم پخشوروشن کردوکمی اهنگاروزیرورو،ودراخریکیشونوانتخاب کرد وهردومون محوموزیک وبعدلحظاتی صدای خواننده شدیم:ازم دوری امادلت بامنه...ازت دورم امادلم روشنه...توچشمای توعکس چشمامه وتوچشمای من عکس چشمای تو...تواین لحظه هایی که دورم ازت ...همه خاطره هامونو خط به خط ...دوباره تو ذهنم نگاه میکنم ...دارم اسمتو هی صدا میکنم ...می دونم توام مثل من دلخوری...توام مثل من بغضتو میخوری...نگاهت پر از حرف و درد دله ...ولی خب تموم میشه این فاصله ...دوباره مثل اون روزای قدیم ...که باهم تو بارون قدم می زدیم ...از احساس همدیگه حظ میکنیم ...زمین و زمانو عوض میکنیم )...محمدعلیزاده 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻