#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتنوددوم🌺
همزمان با حرفای ننه حوری آرات و آیاز از در مطبخ رد شدن،از پشت نگاهی بهشون انداختم و با رفتنشون به داخل حیاط پشتی پا تند کردم سمت درخت!
به درختای باغ نرسیده آرات چرخید و سمت آیاز و عصبی ضربه ای به سینه اش کوبید:-یالا حرف بزن،بگو چی میخوای؟چرا با پای خودت اومدی تو لونه شیر؟میدونی دهن باز کنم سر به تنت نمیذارن!
آیاز پوزخندی زد و همونطور که دستاش توی جیبش فرو کرده بود نگاهی به دست آرات انداخت و کاملا بیخیال گفت:-چیه حسودیت میشه دارم داماد خان میشم؟
آرات نفسی حرصی کشید و دست برد سمت یقه پیرهن آیاز و مشتش کرد توی دستش:-خفه شو مرتیکه،فقط جواب منو بده نذار دهن باز کنم!
آیاز همچنان بیخیال لب زد:-میخواستی بگی تا الان گفته بودی،خودتم خوب میدونی اگه بفهمن علاوه بر من دختر عمو کوچیکتم میره اون دنیا،اونقدر خاطرشو میخوای که حضور منو تحمل کنی یا نه؟
آرات پوزخندی زد و گفت:-اگه همین امشب آدم بفرستم سر از تنت جدا کنن دیگه خطری کسی رو تهدید نمیکنه مجبور به تحملت هم نیستم!
-فکر خوبیه ولی اون موقع لیلا تا آخر عمرش نمیتونه ازدواج کنه،میبینی که به جز من کسی حاضر به ازدواج باهاش نشده،اگه من بمیرم هم توی روستا چو می افته دختر خان نحسه،بعد خواهر کوچیکه هم میمونه دستت به اونم نمیرسه مگه اینکه لیلا رو هم بکشی،نظرت چیه؟
-اگه بعد از مردنت خودم بگیرمش چی؟
با این حرف تموم تنم یخ بست،حتی آیاز هم شوکه شده بود،ابرویی بالا انداخت و گفت:-پس بگو دردت چیه،چشمت دنبال لیلاست...
-اونقدرام که فکر میکنی بی ناموس نیستم،اما اگه لازم باشه به خاطر خوشبختیش هر کاری میکنم،چون بهش مدیونم،حالا نظرت چیه؟خودت دمت رو میذاری رو کولت و میری یا امشب آدم بفرستم سراغت؟
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻