#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتهشتاددوم🌺
با رفتنشون بی بی دست آقام رو گرفت و کشید و گفت:-بشین پسر این حرفا بحث و جدل نداره،بهتره با زبون مشکلتون رو حل کنین اینجوری دشمن شادمون نکنید! و رو به عمه گفت:-خودت میدونی فرحناز تا دختر بزرگتر توی خونه هست نمیشه کوچیکه رو شوهر بدیم،خوبیت نداره!
عمه که کمی از واکنش آقام ترسیده بود پشت چشمی نازک کرد و گفت:-خیلی خب خان داداش این که دعوا نداره ما آیلا رو نشون میکنیم هر موقع لیلا عروس شد دوباره خواستگاریش میکنیم و عروسمون رو با خودمون میبریم!
با این حرف نگاهم توی چشمای فرهان گره خورد،از لبخند معنا دار روی لبش چندشم شد،نگاهمو ازش گرفتمو زل زدم به لیلا که سربه زیر سرجاش نشسته بود،نمیدونستم چه حالیه حتی نمیتونستم خودمو به جاش بذارم،با بغض بهش خیره بودم که آرات از جا بلند شد و نفس عمیقی کشید و رو به آقام گفت:-عمو جان من بیرون منتظر میمونم اگه امری داشتین صدام کنین!
اینو گفت و بدون اینکه منتظر جواب بمونه از مهمونخونه بیرون رفت!
بغض بدی گلومو گرفته بود،بی بی آقامو راضی کرد تا سرجاش بنشینه،تموم حواسم پیش آرات بود،اون که تا چند دقیقه پیش خونسرد بود چطور یکدفعه ای اینقدر عصبی شد،یعنی اونم به من علاقه داره؟از فکری که توی سرم میچرخید پوزخند گوشه لبم نشست،هیچوقت همچین چیزی ممکن نبود،آرات حتی از من خوشش هم نمیومد!
از نگاه های خیره فرهان معذب بودم و روی نگاه کردن به چهره لیلا رو نداشتم انگار که خودمو مقصر میدیدم،صدای نفس های سنگینش به گوشم میخورد و کاری از دستمبرنمیومد فقط دلم میخواست که هر چه زودتر این مجلس مسخره تموم بشه،تا به آقاجون بگم که علاقه ای به فرهان ندارمو و راضی به این ازدواج نیستم! با صدای رعنا از فکر بیرون اومدم،فقط همین یکی کمبود:-ببخشید خان ننه حوری منو فرستادن پی لیلا خاتون گفتن کار مهمی باهاشون دارن!
لیلا با رنگی پریده از آقام کسب اجازه کرد و از مهمونخونه بیرون زد...
احساس تنگی نفس میکردم،دلم میخواست منم پشت سرش برم اما ممکن نبود!
چند دقیقه ای گذشت و از حرفای آقام و بی بی و عمه فقط تا این حد فهمیده بودم که بعد از عروسی لیلا اگه همه راضی بودن منو فرهان رو به عقد هم در میارن،خبر نداشتم قراره بعد از این مجلس چه آشوبی به پا کنم!
با صدای بی بی سرچرخوندم:-دختر بلند شو برو به حوری و عصمت بگو وسایل سفره رو مهیا کنن!
با این حرف مثل اینکه حکم آزادیمو صادر کرده باشن دو پا قرض گرفتمو از مهمونخونه بیرون زدم و مستقیم سمت اتاقمون قدم برداشتمو با احتیاط داخل شدم،خبری از لیلا نبود آهی کشیدمو راه افتادم سمت مطبخ،سرکی کشیدمو بیحال لب زدم:-ننه،بی بی گفت سفره رو حاضر کنین!
-اوووف اون عروسش مثل بیگمنشسته بالای مجلس اون وقت من باید کلفتی کنم کمک دستی همندارم...
بی توجه به حرفش لب زدم:-لیلا رو کجا فرستادی ننه؟توی اتاق نبود!
-چمیدونم دختر من با لیلا چیکار دارم،اگه کمک نمیکنی،بار اضافی همنشو برو بیرون بذار کارمو بکنم!
با این حرف چشمام از تعجب گشاد شد و با فکر اینکه رعنا برای لیلا نقشه ای کشیده باشه دویدم سمت اتاقش و ضربه ای محکم به در کوبیدم و با بیرون اومدنش گیسش رو گرفتمو هر چقدر زور داشتم کشیدم و حرصی در گوشش لب زدم:-دختره دروغگو آبجیمو رو کجا فرستادی؟هان؟زود باش بگو وگرنه همین الان میرم پیش آقامو همه چیز رو بهش میگم!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻