#آیلاماهبانو🍀
#داستانواقعی💜
#قسمتهشتادیکم🌺
با این حرف عمه دوباره پوزخندی زد و با غرور خاصی گفت:-راستش میخواستم همین امروز فردا برای فرهانم آستین بالا بزنمو دختر یکی از تاجرای خوشنام ده رو براش خواستگاری کنم،گمون نمیکردم نظر خان داداشم عوض بشه،دفعه پیش که اومدیم روی تصمیمش مصمم بود اما انگار خیلی اتفاقا افتاده که ما ازش بی خبریم،به هر حال وقتی خان داداشم آدم فرستاد،نخواستم روشو زمین بندازم قرارمون با اونا رو بهم زدم،آخه فرهان خودش به این وصلت اصرار داره و از قدیم میگن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!
با گفتن این حرفا لحظه به لحظه فک آقام از عصبانیت منقبض تر میشد و لیلا حرصی افتاده بود به جون انگشتای دستش،حال آنامم دستی کمی ازش نداشت،انگار داشت به خاطر لیلا به خودش فشار میاورد که رفتار بدی از خودش نشون نده...
آقام که پره های بینیش از عصبانیت گشاد شده بود دستی تو موهاش فرو برد و سری به نشونه مثبت تکون داد و فرهان با لب های خندون با اشاره عمه از جا بلند شد...
بیخیال به کت و شلوارش نگاه میکردم که با حرفی که عمه زد قلبم از تپیدن ایستاد:-لیلا جان تو چرا بلند شدی،نکنه تو میخوای به جای آبجیت حرف بزنی،انقدر ها هم سنش کم نیست،از پس خودش بر میاد!
نگاهی به صورت لیلا انداختم،مثل گچ روی دیوار شده بود،لب به دندون گزید و در جواب عمه سکوت کرد و به جای اون آقام گفت:-منظورت چیه فرحناز؟این حرفا چیه میزنی؟شوخیت گرفته؟
-وا خان داداش من که چیز بدی نگفتم،فقط گفتم اجازه بده خود بچه ها تنها صحبت کنن،پسر من که غریبه نیست دیگه چه احتیاجی به حضور لیلا هست!
بی بی اخماشو در هم کرد و گفت:-فرحناز مگه تو لیلا رو برای پسرت نخواستی؟
با این حرف بی بی عمه اخمی کرد و گفت:-وا بی بی این چه حرفیه میزنی،لیلا چند سالی از فرهان بزرگتره،درضمن فرهان خودش آیلا رو پسند کرده،از همون اولم برای آیلا پا پیش گذاشتیم!
آقام نفس عمیقی کشید و عصبی از جا بلند شد،رباب خانوم و ماهرخ وقتی وضعیت رو آشفته دیدن قبل از اینکه خشم آقام دامنشون رو بگیره از جا بلند شدن و با اجازه ای گفتن و از مهمونخونه بیرون رفتن!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻