eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 🌺 عمو رحمت هول زده نگاهی بهم انداخت:-خانوم جان تا اونجایی که من خبر دارم،محمد جز بی بی کس و کاری نداشت،اما از مشتی مرتضی شنیدم که محمد گفته قراره توی عمارت مشغول به کار شه،بد به دلتون راه ندین حتما از آدمای عمارت بوده،بهتره کمی صبر کنیم اگه خبری نشد اونوقت پی اش بگردیم! -چی میگی عمو رحمت معلوم نیست جگر گوشم الان کجا و پیش کیه،بعد از من میخوای صبور باشم اگه تا اون موقع بلایی به سرش آوردن چی؟ -آخه خانوم جان چطوری بگم...میگم صبر کنیم چون اگه چیزی نباشه و خبرش توی ده های اطراف بپیچه که خانوم کوچیک با پسر غریبه ای گم شده اصلا صلاح نیست به خصوص که بدون اطلاع اورهان خان اینجا موندین،شما برگردین کلبه من کمی دیگه شال و کلاه میکنم میرم عمارت ان شاالله که اونجان اما اگه نبودن خیلی سریع برمیگردم مردای ده رو بسیج‌میکنم تا غروب نشده پیداش میکنیم! اخمامو در هم کردمو خیلی جدی لب زدم:-خیلی خب پس من میرم! -خیالتون راحت خانوم جان اینجا آبادی کوچیکیه چیزی از چشم کسی پنهون نمیمونه! در جوابش پوزخندی زدمو به سمت کلبه قدم برداشتم،مادر نبود تا بفهمه توی دلم چه غوغایی به پا شده و نمیتونم حتی یه لحظه دندون سر جیگر بذارم بچه ام گم شده اونوقت از آبرو حرف میزد! با رفتن عمو رحمت به داخل کلبه قدم هامو تند تر به سمت جاده برداشتم،باید خودم میرفتم عمارت،به جز اورهان هیچکس نمیتونست به دادم برسه،شاید از من دلگیر باشه اما راضی به از دست رفتن آیلا که نیست،با این فکر دست روی پهلو گذاشتمو به دویدنم ادامه دادم و با رسیدن به گاری هایی که کنار زمینای کشاورزی محصول جمع میکردن قدم هامو آهسته تر کردم و رو به مرد جوونی که مشغول بار زدن بود پرسیدم:-سلام شما برای روستای بالا محصول میبرین؟ نگاهی به صورت و لباسای رنگ و رو رفته ام انداخت و لبخندی کج نشوند روی لب هاش و گفت:-تموم این زمینا مال ارباب ده بالاس،معلومه که میبرم اونجا ما که حروم خور نیستیم! بی توجه به حرفش لب زدم:-میشه خواهش کنم منو هم تا ده بالا برسونید.«،آخه دخترم....دخترم گم شده،اگه دیر برسم ممکنه بلایی به سرش بیاد! با این حرف انگار رگ غیرتش بالا زد،دستی به سیبیل پرپشتش کشید و گفت:-دنبالم بیا! اشکایی که تند تند از چشمام سر میخوردن رو با گوشه روسری پاک کردم و دنبالش رفتم چند قدم جلوتر کنار گاری دیگه ای ایستاد:-مجتبی داری میری ده آبجیمونو همراه خودت ببر من کمی کارم طول میکشه عجله داره! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
🪴 🪴 🌿﷽🌿 على(ع) از همه مى خواهد تا بعد از او از حسن(ع) اطاعت كنند، حسن(ع)، امام دوّم است و بر همه ولايت دارد. او دستور مى دهد تا كتاب و شمشير ذوالفقار را نزد او بياورند، اينها نشانه هاى امامت هستند. آن كتابى است كه فقط بايد به دست امام باشد، در آن كتاب، سخنان پيامبر است كه به دست على(ع) نوشته شده است. اكنون على(ع) از حسن(ع) مى خواهد تا كتاب و شمشير را تحويل بگيرد. بعد چنين مى گويد: "حسن جان! پيامبر اين دو چيز را به من سپرد و از من خواست تا هنگام مرگ آنها را به تو تحويل بدهم، تو هم بايد در آخرين لحظه زندگيت آنها را به برادرت حسين بدهى". بعد رو به حسين(ع) مى كند و مى گويد: "حسين جانم! پيامبر دستور داده است كه قبل از شهادتت، كتاب و شمشير را به امام بعد از خود بدهى".73 * * * حسن جان! وقتى من از دنيا رفتم، مرا غسل بده و با كفنى كه پيامبر به من داده است، مرا كفن نما كه آن كفن را جبرئيل(ع) از بهشت براى ما آورده است. حسن جان! بدن مرا شب تشييع كن! وقتى مرا در تابوت نهاديد، به كنارى برويد، بايد فرشتگان بيايند و جلو تابوت مرا بگيرند. هر وقت ديديد كه جلو تابوت من بلند شد، شما هم عقب تابوت را بگيريد و همراه فرشتگان برويد. آنها از شهر كوفه خارج خواهند شد و به سمت بيابان خواهند رفت، هر جا كه نسيم ملايمى وزيد، بدانيد كه شما وارد "طور سينا" شده ايد، همان جايى كه خدا با پيامبرش موسى(ع)سخن گفت. بعد از آن صخره اى كه نورانى است خواهيد ديد، فرشتگان تابوت مرا كنار آن صخره به زمين خواهند نهاد. آنوقت شما زمين را بكنيد، ناگهان قبرى آماده خواهيد يافت. آن قبرى است كه نوح(ع) براى من آماده كرده است. سپس بر بدن من نماز بگزاريد و بدن مرا به خاك بسپاريد و قبر مرا مخفى كنيد. هيچ كس نبايد از محلّ قبر من آگاه شود. فرزندم! وقتى من از دنيا بروم، از دست اين مردم سختى هاى زيادى به شما خواهد رسيد، از شما مى خواهم كه در همه آن سختى ها صبر داشته باشيد. * * * حسين جان! روزى مى آيد كه تو مظلومانه به دست اين مردم شهيد خواهى شد... سخن على(ع) به اينجا كه مى رسد، بار ديگر از هوش مى رود. لحظاتى مى گذرد، او چشم باز مى كند و مى گويد: اينها رسول خدا و عموى من حمزه و برادرم، جعفر(عليهم السلام) هستند كه مرا به سوى خود مى خوانند. آنها مى گويند: "اى على! زود به سوى ما بيا كه ما مشتاق تو هستيم". صداى گريه همه بلند مى شود، على(ع) نگاهى به همه فرزندان خود مى كند: حسن، حسين، زينب، اُم كُلثوم، عبّاس... خداحافظ! من رفتم! خداحافظ! سلام! سلام! سلام بر شما! اى فرشتگان خوب خدا! (لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ). او اين آيه قرآن را مى خوانَد: "آرى! براى اين بهشت جاودان، بايد عمل كنندگان تلاش و كوشش نمايند". اكنون رو به قبله مى كند و چشم خود را مى بندد و مى گويد: أشهَدُ أنْ لا الهَ إلاّالله. أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ. و روح بلند او به آسمان پر مى كشد، على(ع) براى هميشه ساكت مى شود، سكوت على(ع)، آغازِ گم شدن عدالت است، عدالتى كه بشريّت هميشه به دنبالش خواهد بود. ■■■□□□■■■ 🪴 🪴 🪴 🪴 eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 ♻️ 🌿﷽🌿 بیرون که می رود. از داخل کیفم که پایین تخت افتاده، گوشی ام را در می آورم. پیامی دارم. "ھمه چیز خوبه؟!" لبخند بی جانی می زنم. جواب می دھم. "بله. امروز یکی از بھترین روزھای عمرم بود. ممنون" و ارسال می کنم. گوشی را روی سینه ام می گذارم. از پذیرایی صدایی نمی آید. معلوم نیست امیریل دارد چکار می کند. گوشی ام می لرزد. "به جمع راکرھا خوش اومدی" از اینکه خیلی زود مرا بین خودشان پذیرفته اند خوشحالم. گوشی را زیر بالشم می گذارم و سعی می کنم بخوابم. سکوت خانه باعث می شود چشم ھایم کم کم گرم شود. نمی دانم چه ساعتی که دستی موھایم را نوازش می کند. دست کوچک مامان را می شناسم. دلم گرم می شود. صدایش را می شنوم. - دختره بی فکر. صدای امیریل می آید: -نگران نباشید فرح جان. خودش گفت به خاطر ساندویچ ظھر بوده. تا فردا خوب میشه. بازم اگه حالش بد شد به من زنگ بزنید. من تا دیروقت بیدارم. اگه کاری با من ندارید من مرخص شم. لبھای مامان را روی موھایم حس می کنم. صدای پچ پچ شان می آید و من دوبار به خواب می روم. **** ھوای خوبی است. چند تکه ابر در آسمان دیده می شود. پارک ھم خیلی شلوغ نیست. بابی روی صندلی تاشو نشسته و اخم ھایش در ھم است. مامان انگشتش را دور لیوان چایش می کشد و سرش پایین است. الھه برای تک تک مان چای می ریزد. ھستی آرنجش را روی ران مامانش گذاشته و به سختی تخمه می شکند. امیریل سیبی پوست می کند. بلاخره مامان سکوت چند دقیقه ای جمع را می شکند و رو به بابی می گوید: -باید جلوشون وایمیسادی. باید می گفتی بده ببینم چی ضبط کردن. زود کوتاه اومدی. اخم ھای بابی وحشتناک می شود. انگشتانش را دور عصایش فشار می دھد. انگار خون در چشمانش دلمه بسته. -وقتی گفتن دانشجوھا صداتو ضبط کردن که علیه دولت گفتی من فقط کلمه دانشجو رو شنیدم. سرم را پایین می اندازم و با گوشه مانتو ام بازی می کنم. صدای بابی درد دارد. زیر چشمی نگاھش می کنم. با انگشت کپلش روی قلبش می زند. -اینجام درد گرفت فرح. منی که برا دانشجوم از جون مایه می ذارم وقتی شنیدم از پشت بھم خنجر زدن جونم داشت بالا می یومد. این را راست می گوید. فقط کافی بود بداند دانشجویی مشکلی دارد، جانش را ھم می داد. ھمیشه آنقدر که ھواخواه داشت، دشمن ھم داشت. صورتش سرخ می شود. حالا حس می کنم صدایش بغض دارد. دلم می گیرد. -تو فکر می کنی بعدش نگفتم بده گوش بدم. بده ببینم چی گفتم؟!. گفتن ھمین الان تقاضای بازنشستگیتو بنویس وگرنه برات نامه رد می کنیم. مجبورم کردن. دوره ام کردن. امیریل بی آنکه سرش را بالا بگیرد به آرامی می گوید: -باید می رفتید تو دلشون. اونا اگه صداشونو بالا بردن شما باید بالاتر می بردید. معلومه ھمش دسیسه بوده. نباید به حرفشون گوش می دادید. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
🪴 🦋 🌿﷽🌿 ...من..واقعاازتون انتظارنداشتم بغضم ترکید...اشکام بی اراده جاری شدن.:..من تاحالا انگشتمم نامحرمولمس نکرده بوداما الان شما....شما...دستمو روصورتم گذاشتم وسریع ازکنارش گذشتم ورفتم توخونه خودم...خیلی عصبی بودم وهمینطورناراحت...دلم میخواست به جزبابا...اولین مردی که طعم آغوششو می‌چشیدم شوهرم باشه...شریک زندگیم...نه پاکان غریبه...نه یه نامحرم...یعنی الان منم گناهکاربودم ?نکنه وقتی حواسم نبوده طوری رفتارکردم که اون به خودش اجازه همچین کاری داده؟خدایامنوببخش خدایا پاکانو ببخش ...اماحتی اگه خداهم ببخشه وفراموش کنه من چجوری میتونستم فراموش کنم منی که همیشه فاصلمو باجنس مخالف رعایت میکردم...منی که حدوحدودمشخص داشتم...قانون داشتم...پاکان تمام قانون هام رونقض کرد...وتازه باوقاحت میگه یه گازمیدی .... داشتم آتیش میگرفتم بعد از ملحق شدن فرنوش بهم وحرفای دلداری دهنده اش بازهم آتیشم خاموش نشدبلکه شعله ورترشد...که صدای باباازبیرون اومد:دخترباباکجایی پس؟ اشک هام روپاک کردم وروبه فرنوش گفتم:توبرومنم میام فرنوش سرتکون دادوازاتاق خارج شد من هم لباس نحسی که باعث این اتفاق غیرمنتظره وگناه الودشده بود روبایه لباس ساده عوض کردم چادررنگیمم روسرم انداختم وبه اشپزخونه رفتم سعی کردم تاجایی که امکان داره به پاکان نگاه نکنم به باباصبح بخیرگفتم واون هم بامهر جوابمو دادکنار فرنوش ومقابل بابانشستم ....ومشغول خوردن شدم هرچندکه بادسته گل پاکان اشتهابرام نمونده بودتمام زمانی روکه سرمیز بودیم حتی نیم نگاهیم به پاکان ننداختم اماسنگینی نگاهشوروخودم کامل حس میکردم...ولی به روی خودم نمیاوردم وعادی رفتارمیکردم امادراصل پربودم ازتلاطم ...درونم غوغابود...دلم میخواست خودموداربزنم چون هریه مدت یه بارحس خوبی بهم دست میداد که انگارازاون هم اغوشی بدمم نیومده....امابیشترازحس خوب حس بد بود...حس گناه...بایدیه توبه اساسی میکردم هرچندکه گناهکاراصلی کس دیگه ای بود 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻