eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 💜 🌺 بعد از بالا رفتن از سربالایی نفسم رو پر صدا بیرون دادمو راه افتادم سمت چشمه که لیلا دستمو کشید:-از این طرف! ابرویی بالا انداختمو پرسیدم:-کجا میری آبجی؟هنوزم نمیخوای بگی این همه راه رو برای چی اومدی؟ -اگه صبر کنی خودت میفهمی! کلافه پوفی کشیدمو‌ با اینکه پاهام دیگه جونی نداشتن پشت سرش راه افتادم،کمی گذشت و با دیدن مسیری که میرفت پاهام از حرکت ایستاد،با چشمای گشاد شده نگاهی بهش انداختمو پرسیدم:-میری کلبه گوهر؟با اون زن جادوگر چیکار داری؟نکنه میخوای آقاجون رو جادو جنبل کنی؟ دهن باز کرد تا همون جمله تکراری رو بگه که پریدم توی حرفش:-آبجی تا نگی باهاش چیکار داری یه قدمم نمیام! -نترس نمیخوام کسی رو جادو جنبل کنم،میخوام تنها شانسمون رو امتحان کنم،ازش میخوام آیهان رو پیدا کنه،خیلی مطمئن بود که میتونه،اگه انجامش بده دیگه دلیلی نداره آقاجون اون زن رو عروس خودش کنه،حالا راه بیا! باورم نمیشد لیلا این حرفا رو میزد انگار زده بود به سرش،دهن باز کردم بگم آخه این زن از کجا میخواد جای آیهان رو بهمون نشون بده که دیگه دیر شده بود،لیلا ضربه ای به در کلبه گوهر کوبید و کناری ایستاد! صدای پیرزنی از پشت به گوشمون رسید:-کی هستی؟ لیلا متعجب نگاهی به من انداخت و رو بلند گفت:-با گوهر کار دارم! هنوز جمله اش تموم نشده بود که در تا آخر باز شد و قامت بلند گوهر توی چهارچوب در ظاهر شد:-خیره،خبری شده؟اینجا چیکار میکنی،نکنه راه گم کردی دختر! -اومدم...اومدم تا راجع به حرفی که زدی صحبت کنیم! گوهر ابرویی بالا انداخت و نگاه چپ چپی به من انداخت:-راجع بهش با کسی حرفی زدی؟ لیلا سری به چپ و راست تکون داد و گفت:-نه! گوهر که انگار با شنیدن همین یه کلمه از زبون لیلا خیالش راحت شده بود،داخل کلبه شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:-خیلی خب بیا داخل،مکثی کرد و ادامه داد:-ولی تنها،حرفایی که میخوام بزنم رو نباید کسی خبردار شه! لیلا مستاصل نگاهی به من انداخت و گفت:-از همینجا تکون نخور تا برگردم! با دلخوری نگاهش کردم اما بی تفاوت داخل کلبه شد و به دستور گوهر در و بروی من بست،آهی کشیدمو نگاهمو دوختم به چشمه انگار دیگه لیلا رو نمیشناختم! چند ثانیه ای گذشت حوصله ام حسابی سر رفته بود چند باری گوشمو چسبونده بودم به در اما به جز آوایی نا مفهوم چیزی نمیشنیدم! بی حوصله تخته سنگی پیدا کردمو همین که خواستم بشینم با صدای زنی سر چرخوندم:-هاااای دختر ! مسیر نگاهش سمت من بود،داشتم پیش خودم میگفتم یعنی با من کار داره که دوباره گفت: -تو همونی نیستی که افتادی توی چشمه؟ سری تکون دادمو گفتم:-بله! ابرویی بالا انداخت و گفت:-چه زود سر پا شدی،گفتم دیگه این طرفا پیدات نمیشه،اینجا چیکار میکنی؟میشناسیش؟کس و کارشی؟یا باهاش سر و سری داری؟ سری به چپ و راست به معنی نه تکون دادم! -چند وقتی میشه اینجاست،اما با کسی حرف زیاد نمیزنه،همه میگن جنی شده،زیاد اطرافش نمیرن،تو هم نرو آدم درستی نیست! با حرفایی که میزد لحظه به لحظه ترسم بیشتر میشد،خواستم بیشتر بپرسم که دستش رو سایبون چشماش کرد و نگاهی به پشت سرم انداخت و گفت:-با اون پسر اومدی؟ همونی نیست که از غرق شدن نجاتت داد؟ با تعجب چرخیدمو پشت سرمو نگاه کردم،راست میگفت آیاز بود اما اینجا چیکار میکرد؟ وقتی متوجه نگاهم شد اخماشو در هم کرد و به سمتم قدم برداشت:-شما اینجایین؟یک ساعته دنبالتون میگردم! با ترس لب زدم:-دنبال ما؟برای چی؟ -دنبالم بیا... -صبر کن ببینم چی میگی؟من منتظر لیلام! -پسر عموت و چند نفر از آدمای خان ریختن سر محمد و به قصد کشت میزننش،خیال کردن باز همراه اون اومدین،یالا دنبالم بیا همین پایین چشمه ان بهشون بگو با اون نیومدی،وگرنه این بار زنده از دستشون بیرون نمیره! با فکر اینکه آرات دوباره اومده سراغ محمد دبه خالی آب و رها کردمو در حالیکه دعا میکردم بلایی به سر محمد نیاورده باشه با شتاب دنبال آیاز دویدم... با رسیدنمون به پایین تپه دست روی سینه ام گذاشتمو چند نفس عمیق کشیدم:-کو پس کجان؟ آیاز اشاره ای به گاری که کمی اونطرف تر ایستاده بود کرد و در حالیکه نفس نفس میزد گفت:-اونجا... پشت اون گاری ان! دستی به روی پهلوم گذاشتمو با آخرین توانم دویدم سمت گاری اما جز مرد درشت هیکلی که پشت گاری ایستاده بود کسی ندیدم... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
🪴 🪴 🌿﷽🌿 شب بيستم ماه رمضان فرا مى رسد، حال على(ع) لحظه به لحظه بدتر مى شود، همه نگران او هستند. كم كم اثر زهرى كه بر روى شمشير ابن ملجم بوده در بدن او نمايان مى شود، هر دو پاى او در اثر اين زهر سرخ شده اند. او وقتى كه به هوش مى آيد همان طور كه در بستر است، نماز مى خواند و ذكر خدا مى گويد.67 صبح كه فرا مى رسد، حُجْرِ بن عَدىّ با جمعى ديگر از ياران باوفاى امام به عيادت او مى آيند. آنها سلام مى كنند و جواب مى شنوند. على(ع) نگاهى به آنها مى كند و با صداى ضعيف مى گويد: "از من سؤال كنيد، قبل از آن كه مرا از دست بدهيد". همه با شنيدن اين سخن به گريه مى افتند، آنها هيچ سؤالى از تو نمى كنند، چرا كه با چشم خود مى بينند كه تو، توان سخن گفتن ندارى، امّا تو پيام خود را به گوش همه شيعيانت مى رسانى: در همه جا و هر شرايطى به دنبال كسب آگاهى باشيد. شيعه كسى است كه سؤال مى كند و مى پرسد، شيعه از سؤال نمى ترسد. تو دوست دارى كه شيعيانت اهل سؤال و پرسش باشند. در اين هنگام، امام رو به حُجْرِ بن عَدىّ مى كند و مى گويد: ــ اى حُجْرِ بن عَدىّ! روزگارى فرا مى رسد كه از تو مى خواهند از من بيزارى بجويى. در آن روز تو چه خواهى كرد؟ ــ مولاى من! اگر مرا با شمشير قطعه قطعه كنند يا در آتش بسوزانند، هرگز دست از دوستى تو برنمى دارم. ــ خدا به تو جزاى خير بدهد. گويا ضعف و تشنگى بر على(ع) غلبه مى كند، او رو به حسن(ع)مى كند و از او مى خواهد تا ظرف شيرى براى او بياورد. على(ع)آن شير را مى آشامد و مى گويد: اين آخرين رزقِ من از اين دنيا بود. بعد رو به حسن(ع) مى كند: حسن جانم! آيا شير براى ابن ملجم برده اى؟ * * * عصر امروز خبرى در شهر كوفه مى پيچد كه خيلى ها را نگران مى كند، ديگر هيچ اميدى به بهبودى على(ع) نيست. گروه زيادى از مردم براى عيادت على(ع)پشت در خانه او جمع شده اند. لحظاتى مى گذرد. حسن(ع) از خانه بيرون مى آيد. رو به مردم مى كند و مى گويد: به خانه هاى خود برويد كه حال پدرم براى ملاقات مناسب نيست. صداى گريه همه بلند مى شود و آنها به خانه هاى خود باز مى گردند. ساعتى مى گذرد، هنوز آن پيرمرد بر خانه على(ع) نشسته است، نام او اَصبَغ بن نُباته است. او آرام آرام اشك مى ريزد و گريه مى كند. ــ اَصبَغ! چرا به خانه خود نمى روى؟ ــ كجا بروم؟ همه هستى من در اينجاست. من كجا بروم؟ مى خواهم يك بار ديگر امام خود را ببينم. * * * بعد از مدّتى، حسن(ع) از خانه بيرون مى آيد و مى بيند كه اَصبَغ هنوز آنجاست و دارد گريه مى كند. حسن(ع) از اَصبَغ مى خواهد كه وارد خانه بشود. اَصبَغ نزد بستر على(ع) مى رود، نگاه مى كند، دستمال زردى به سر مولا بسته اند، امّا زردى چهره او از زردى دستمال بيشتر شده است، خدايا! اين چه حالى است كه من مى بينم؟ ديگر گريه به اَصبَغ امان نمى دهد... على(ع) چشم باز مى كند، يار قديمى اش، اَصبَغ را مى بيند، به او مى گويد: ــ اَصبَغ! گريه نكن، به خدا قسم من به زودى به بهشت مى روم. براى چه ناراحت هستى؟ ــ مولاى من! مى دانم كه شما به مهمانى خدا مى رويد، امّا بعد از شما ما چه كنيم؟ ــ آرام باش اَصبَغ! ــ فدايت شوم! آيا مى شود براى من حديثى از پيامبر نقل كنى؟ من مى ترسم اين آخرين بارى باشد كه شما را مى بينم. ■■■□□□■■■ 🪴 🪴 🪴 🪴 eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 ♻️ 🌿﷽🌿 می چرخم و نگاھم می افتد به گیتار الکتریکی سرخ روژین گوشه اتاق. زیر لب می خوانم. -وین حرف معما نه تو خوانی و نه من. یعنی قرار بود من به دنیا بیایم و تو جوانی از دنیا بروم؟!. چوب ھای حسین را می بینم که روی صندلی اش گذاشته. برشان می دارم. آرام روی طبل می کوبم. گوم. تا قبل از مریضی ام روز را به شب می رساندم. شب را به روز. ولی حالا برای شب و روزم له له می زنم. روی طبل بزرگتر می کوبم. گوم. مامان بیچاره ام را چکار کنم؟!. روی سنج می کوبم. محکمتر. دنگ. چرا این کارو با من کردی؟!. یکی روی طبل. یکی روی سنج. چرا من؟. صدا در سرم می پیچد. -اسرار ازل نه تو دانی و نه من. خشم مثل ده ھا اسب وحشی از عمق وجودم چھار نعل می تازد. چوب ھا را بالا می برم و می کوبم. می کوبم و می کوبم. صدایی مثل صدای دف در گوشم می پیچد. طبل. سنج. طبل. سنج. چرا من؟!. چرا من؟!. اسب ھای وحشی خشم می تازند و می تازند. قلبم دیوانه وار می کوبد. چوب ھا را با تمام توان بالا می برم و پایین می آورم. می کوبم و می کوبم. کسی محکم دف می نوازد. -اسرار ازل نه تو دانی و نه من. از خودم بیخود می شوم. چیزی نمی بینم. چوب ھا را محکم بالا می برم و پایین می آورم. این یکی. آن یکی. کوچک. بزرگ. طبل. سنج. چرا من؟!. صدای دف در ذھنم تمامی ندارد. حرص و خشمم را خالی می کنم. دستی مچ ھایم را می گیرد. نفس زنان به طرف صاحبش برمی گردم. فرھادست با چھره ای در ھم. زل می زنیم به ھم. عرق روی پیشانی و تیره کمرم نشسته. قفسه سینه ام تند تند بالا و پایین می شوند. حس می کنم خالی ام. خالی از ھر حسی. خالی از خشم و عصیان. فرھاد چوب ھا را از دستم می گیرد. چشمم می افتد به سنجی که ھنوز می لرزد. آھسته می گویم: معذرت می خوام. نمی دونم چی... فرھاد سیاه می شود و دیگر چیزی نمی فھمم. فرو می ریزم. انگار پرده آخر نمایش را کشیده باشند. . . لای چشمانم را به زور باز می کنم. از دنیای تاریکی پا توی روشنایی می گذارم. کرختم و بی حال. چھره روژین را می بینم. نگران است. تا می بیند به ھوش آمده ام می گوید: -به ھوش اومد. ھمه دور تخت جمع می شوند. چند کله جورواجور روی من خم شده است. آرام می گویم: -خوبم. دستم را به طرف روژین دراز می کنم. با کمک او می نشینم. تخت کافکاست. سرم کمی گیج می رود. به دیوار تکیه می دھم. خیسی صورتم را با کف دست می گیرم. روژین لیوان آب دستش را به فرھاد می دھد و می گوید: -غشی؟!. دلم می خواھد بخندم. بی حال جواب می دھم: نه. فکر کنم ضعف کردم. از صبح که اینجایم فقط چند لقمه با آنھا ناھار خورده ام. روژین بیرون می رود و فرھاد کنارم می نشیند. -اگه می خوای ببرمت خونه اتون. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻
🪴 🦋 🌿﷽🌿 امامن بی توجه دستموکمی بالابردم وتهدیدامیزبه فرنوش نگاه کردم :ببین میزنمتا همچین که نتونی راست وچپتوازهم تشخیص بدی قبل ازاینکه آیه بپره وسط دعوا فرنوش پوزخندزد:هه مرد نمیبینم... دیگه خودمو کنترل نکردم حتی اگه خون این دخترومیریختم حلال بود! دستموکه نمادین بالا برده بودم. بالاتر بردم ومحکم فرودآوردم که خشکم زد...درلحظه اخرآیه خودشوانداخت وسط وکشیده محکمم که قراربودروصورت فرنوش فرودبیاد،روصورت آیه فروداومد...هم من هم فرنوش شوکه شدیم...بهت زده ازاون فاصله کم به چشماش نگاه کردم...قهوه ای تیره...اونقدرتیره که تفاوت خاصی بامشکی نداشت...چشماش یه رنگ معمولی داشت یه مدل معمولی ...اماعجیب نافذبود....توچشماش یه چیزی پنهون بود...چیزی که زیباییشو دو چندان کرده بود امانمی فهمیدم چیه؟ شایدم چون باهاش نااشنابودم نمی‌فهمیدم...پاکی!!!دستشوروگونش گذاشت ومظلومانه نگاهم کرد ودو قطره اشک ازچشماش سقوط کردن. بابغض بهم گفت:خیلی درد داشت... دلم گرفت ...من میخواستم فرنوشو بزنم اما آیه رو زدم ...بادیدن اشکاش اخم کردم...دلم نمیخواست گریه کنه ...وقتی گریه میکردشبیه خرگوش کورمیشد...همونطورکه دستش روگونش بودبه سمت قسمت خودش رفت فرنوشم سری به علامت تاسف برام تکون دادودنبالش رفت ومن هم به اشپزخونه رفتم ...امااونقدرتوبهت اتفاق چندلحظه پیش ونگاه زیباش وهمینطور اشکاش که به طورعجیبی آزارم میدادن بودم که یادم رفت برای چی به اشپزخونه اومدم 🪴🪴🪴 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻