اهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتدویستهشتادیکم
بینیمو بالا کشیدمو بی صدا داخل شدم،دیگه کاری ازم ساخته نبود انگار تقدیر این بود منو اورهان هر دو توی یه شب تسلیم سرنوشتمون بشیم،یکی نبود به این آتاش بگه من زنم چجوری باید توی این جامعه مرد سالار با سرنوشتم بجنگم؟جامعه ای که عاقبت جنگیدن یک زن با سرنوشتی که مردا براش رقم زده بودن مرگ بود!
نشستم روی تشک و در حالیکه بدنم از درون میلرزید با بغض بهش زل زدم و با چشمام التماس میکردم که یک بار دیگه اون کار رو باهام تکرار نکنه!
اما اون بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه داخل اتاق شد و سنگ رو هل داد پشت در،اولین قطره اشکم سر خورد!
با بیخیالی نفس عمیقی کشید و پشت بهم ایستاد و مشغول باز کردن دکمه پیراهنش شد!
چشم ازش گرفتم و بدون اینکه حتی روسریمو بیرون بیارم مچاله شدم روی تشک،لباسشو آویزون کرد و به سمت قدم برداشت و در حالیکه فکر میکردم الان مثل سری قبل مثل یه حیوون درنده به سمتم حمله ور میشه، ناباورانه متکای روی تشک رو برداشت و انداخت گوشه ی اتاق و دراز کشید،باورم نمیشد،این حرکت از آتاش بعید بود،حداقل از آتاشی که من میشناختم!
یعنی دلش به رحم اومده بود؟اصلا دنبال سوال جوابام نبودم حتی برای عوض کردن لباسمم بلند نشدم،میترسیدم با هر حرکتی که میکنم آتاش رو از تصمیمش منصرف کنم،بی صدا خزیدم زیر لحاف و با همون رخت و لباسای مهمونی چشم بر هم گذاشتم!
صبح با صدای در و داد و بیداد زیور که آتاش رو صدا میکرد چشم باز کردم و نگاهم توی چشمای خواب آلود آتاش گره خورد،به سرعت از جا بلند شد و متکاشو سر جای قبلیش گذاشت و لباسشو برداشت و همینجوری که دکمه هاشو میبست در اتاق رو باز کرد و قدم به بیرون گذاشت،با عجله از جا بلند شدمو دستی به لباسام کشیدم نمیدونستم زیور برای چی اومده نکنه از من دستمال میخواست؟
صدای آتاش توی گوشم پیچید:
-چه خبر شده آنا؟نکنه دستمال عروس میخوای؟
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻