eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.2هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
اه‌نقره‌ای🔹 🦚 ساواش عصبی نزدیکش شد و داد کشید:-اگه بهت اجازه دادم تو جشن عروسیمون شرکت کنی فقط به خاطر ساره بود،مثل اینکه یادت رفته خودت دخترتو دست اون دزد بی ناموس سپردی،یالا از اینجا برو بیرون تا دستمو به خونت آلوده نکردم! چشمام از تعجب گرد شده بود یعنی اون آقای ساره بود؟فکر کرده بود اورهان اون حرفارو راجع به دخترش میزنه!اصلا مگه ساره پدر داشت؟خیال میکردم از بچگی توی عمارت بزرگ شده،دلم به حال ساره هم میسوخت الکی جشن عروسیش رو به کامش تلخ کرده بودن! طولی نکشید که با دخالت اطرافیان،خان اورهان رو به سمت اتاقش فرستاد و سهیلا هم پشت سرش داخل شد! انگار کسی دستش رو دور گلوم پیچ داده باشه، بی تاب به در اتاق اورهان چشم دوخته بودم تا بلکه سهیلا رو از اتاق بیرون کنه اما همچین اتفاقی نیفتاد!  با صدای گریه زیور نا امیدانه چشم از اتاق اورهان گرفتمو زل زدم به آتاش که با تموم قدرت زور میزد تا فرحناز رو جوری که بچه توی شکمش آسیب نبینه از زمین بلند کنه! بی تفاوت نشستم همونجا و با غصه تکیه دادم به ستون عمارت و زل زدم به اتاق اورهان،زانوهام دیگه یارای ایستادن نداشت،توی اون لحظه هیچ چیز دیگه ای برام مهم نبود،مدام با خودم میگفتم کاش همون موقع اون سم لعنتی رو خورده بودم تا این اتفاق رو به چشم نمیدیدم،حق با اورهان بود که میگفت دیدنش کنار سهیلا برام از مردنم سخت تره،راست میگفت داشتم زنده زنده جون میدادم،البته هنوزم دیر نشده بود میتونستم همونجا سم رو بخورمو خودمو خلاص کنم،همونجوری که چشمم به اتاق اورهان بود دست بردم سمت گره روسریمو با چشمای پر از اشک توی دستم فشردمش:-چرا عین بدبخت بیچاره ها اینجا ماتم گرفتی؟بلند شو! با غم از جا بلند شدمو نگاهی به چهره کبود آتاش و جای خالی فرحناز انداختم،انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم چطوری و کجا بردتش! عمه نورگل و بی بی ساواش و ساره رو سمت اتاقی که براشون حاضر کرده بودیم بدرقه میکردن،تو چهره هیچ کودوم خبری از خوشحالی نبود،هر کسی برای غصه خوردن دلایل خودشو داشت،نگاه آخرم رو به در بسته اتاق انداختم یعنی اون تو چه خبر بود،آرزو میکردم فردا صبح اورهان بیاد و بگه هیچ اتفاقی بینشون نیفتاده،هرچند آرزوی محالی بیش نبود چون دلیلی وجود نداشت که اورهان دیگه برای هر کاری که انجام میده به من یا هر کس دیگه ای توضیح بده از طرفی قرار نبود منم سپیده صبح رو به چشم ببینم،با صدای آتاش به خودم اومدم:-چیه نکنه انتظار داری اورهان سهیلا رو از اتاقش بندازه بیرون و بگه فقط عاشق توئه؟ از سوالش جا خوردم با دستپاچگی نگاهمو از اتاق اورهان گرفتمو عصبی زل زدم بهش:-فقط نگران حالشم! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻