سلام دوستان عزیزم عیدتون مبارک ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ امروز کانالهامون فقط اختصاص به عید غدیر داره و هیچ مطلب غیر غدیری گذشته نمیشه🌹🌹🌹 عیدتون مبارک🌷🌷🌷🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کلیپتصویرے🎥
📝فوق باور حیدر
🎤کربلایےسیدرضانریمانے
#عید_غدیر
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
14.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽️ *تقدیم به غدیری ها..🌹*
*👌🏻دوستداران و مُحبّین امام علی💓علیه السلام..🌷*
*#حقّانیّت.شیعه.اَثنیٰ.عَشَری💐
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
#ترنم_بهار
❣هرگز حرفی نزنید
که از شنیدن پاسخ آن ناراحت
میشوید.
امیرالمومنین (علیهالسلام) ؛
غرر الحکم ، حدیث ۱۰۱۵۵
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥#کلیپ_مناسبتی
🎙استاد پناهیان
🔸آداب #عید_غدیر از زبان امیرالمؤمنین علیه السلام
👌کوتاه و شنیدنی
👈حتما ببینید و نشردهید.
♨️مبلغ غدیر باشیم.
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
┄┅─✵💖✵─┅┄
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
اِلهی
یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَد
یا عالی بِحَقِّ علی
یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطمه
یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحسن
یا قدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَیْن
عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَجَ صاحبَ العصرِ والزَّمان
❤️🌷🔷🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
@hedye110
#سلام_امام_زمانم
از فرط گنه جهان ما شد تاریک
ای کاش خدا برای عرض تبریک
در عید غدیر خم به نور صلوات
عیـدی بدهد فـــرج نماید نزدیک
#عید_غدیر
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتدویستپنجم
وقتی به چهرش نگاه میکردم وحشت همه وجودمو میگرفت درست شبیه عمو شده بود وقتی که روی پله ها لیوان آب رو مقابلش گرفته بودم،سهیلا هر روز عصبی تر به نظر میرسید،از حرف های یواشکیش با حوریه فهمیده بودم که هنوز نتونستن اورهان رو به حجله بکشونن و روی توجه های اورهان به من بدجور حساس شده بود،حس بدی داشتم راجع به این موضوع همینم مونده بود که به خیانت کاری متهم بشم...سعی می کردم از اورهان فاصله بگیرم هرچند بیشتر ساعت روز رو بیرون عمارت پی قاتل آتاش میگشت،از ساره شنیده بودم که اورهان با حوریه قرار گذاشته که تا قاتل آتاش رو پیدا نکرده عروسی نکنه،حتی حوریه که همیشه حفظ ظاهر میکرد توی عصبی ترین حالت خودش بود،زیور هم که دیگه دیوونه شده بود نمیدونست به حال فرحناز گریه کنه یا آتاش،فرحناز هر روز توی رفت و آمد بود،از ده پایین تا ده بالا و برعکس باید توی مراسمای هر دو جا شرکت میکرد،نمیدونستم هنوز حاملس یا نه اما حسابی لاغر شده بود،برعکس اون من اجازه رفتن به ده خودمونو نداشتم چون زیور معتقد بود از چنگش فرار میکنم،نمیدونست دیگه جایی برای زندگی کردن ندارم نگران مادرمو بچه توی شکمش بودم،نمیدونستم آقام نامه رو خونده یا نه ،با فرحنازم که نمیشد حرف زد!
با فرحنازم که نمیشد حرف زد،اصلا نگاهمم نمیکرد چه برسه بخواد جواب سوالامو بده اونم منو مسبب مرگ برادرش میدونست،از در مهمونخونه بیرون اومدم و نگاهی به چهره رنگ پریده فرحناز که تازه از در وارد شده بود انداختم،دستشو گرفته بود به ستون و وارد اتاق مادرش شد،کنجکاو شدم ببینم چه خبر شده آخه از عمارت پایین برمیگشت،نکنه اتفاقی افتاده بود؟از نگرانی سینی توی دستم شروع به لرزیدن کرد،نمیدونستم چیکار باید بکنم که با صدای ساره به خودم اومدم:-خانوم جان گلناز اومده در عمارت!
با خوشحالی سینی رو دادم دست ساره و پا تند کردم سمت ورودی عمارت،با دیدن گلناز اشک خوشحالی توی چشمام جمع شد قبل از اینکه چیزی بگه کشیدمش توی آغوش حس میکردم بعد از چهل روز مادرمو دیدم:-خوبی گلناز؟
-خانوم جان دورتون بگردم چقدر دلمون براتون تنگ شده بود!
-منم، داشتم دق میکردم توی این عمارت،چه خبر بیا بشین که کلی حرف باهات دارم،حال آنام خوبه؟آقام چی؟نامه رو بهش دادی؟خوند؟
قیافه ش در هم رفت نگران نگاش کردم!
-خانم راستش....
-چیشده؟
مثل وقتایی که هول میشد دستش رفت سمت گره روسریشو شروع کرد به ور رفتن باهاش:-حرف بزن گلناز نکنه بچه آنام سقط شده هان؟
-نه خانم جان!
سرشو پایین انداخت و شروع به تعریف کردن:-اون نامه که داده بودید به من اونو دادم به آقاتون وقتی خوند صورتش سرخ شد رفت اتاق اشرف خاتون منم گوش وایسادم ببینم چی میگن،اشرف خاتون مدام میگفت کاره اتابک بود من سواد ندارم من فقط نذاشتم نابودش کنه،انگار با اون یه تیکه کاغذ از اتابک خان باج میگرفته،آقاتونم حسابی عصبانی شد از در اتاق زد بیرون خانوم جان حال آقاتون حتی از زمانی که برادرش مرد هم بدتر بود،تا چند روز حتی یه کلوم حرف نمیزد!
-خب بعدش چی شد؟🌹🌹🌹🌹🌹
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
💕هرچی #کمتر به چیزای منفی #پاسخ بدی،
زندگیت #آرومتر میشه....
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
Peyman.Keyvani.Canimsan(128).mp3
3.08M
☑️پیمان کیوانی 💠جانیمسان
#آهنگ
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
خدای من در هر ثانیهای که میگذرد
بی شمار نعمت بر من ارزانی میکنی
تپش قلب ، دم و بازدم.
دیدن ، شنیدن ، لمس کردن ، نبض زدنها
پلک زدن ، فکر کردن و …
نعمت های بیشماری که از شمردن آنها ناتوانم
خدایا شکرت برای هر آنچه که به ما بخشیدی
⭐شبت در پناه خدا و سرشار از آرامش🌙
⭐️✨🌟💐🌷🎍
@hedye110
┄┅─✵💝✵─┅┄
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
چه زيباست صبح،
وقتی روی لبهايمان
ذكر مهربانی به شكوفه مینشيند
❤️و با عشق، روزمان آغاز میشود
🏳خدايا...
روزمان را سرشار از آرامش
عشق و محبت کن🌸
سلاااام
الهی به امیدتو
صبحتون بخیر💖
💐🌴🌳❤️🇮🇷🇮🇷🇮🇷
@hedye110
سلام مهربانترین پدر،مهدی جان♥️✋🏻
سلام وارث غریب و مهربان غدیر ...
قرنها از حضور بارانی پیامبر در کنار آن برکهی خوشبخت میگذرد و هنوز پژواک نوای آسمانی ایشان در هزارتوی زمان جاری است که مسیرِ سبزِ خوشبختی را با ولایت امیرمؤمنان، ترسیم فرمود ...
اما افسوس که شب زدگان ، جهانی را از تشعشع خورشیدهای حیاتبخش، محروم نمودند ...
بازآیید و غدیر را و زندگی را و خوشبختی را بازگویید ...
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتدویستششم
-به هفته عموتون نکشیده اشرف جلوی همه گفت که خان بعد اتابک ارسلانه،گفت اتابک زبونی وصیت کرده و گفته درست نیست وقتی برادر بزرگترم هست اردشیر خان بشه!
با چشمای گشاد نگاش کردم یعنی آقام بازم مردونگی به خرج داده بود و نخواسته بود آبروی برادرشو ببره، کاش عمو هم یه جو از مردونگی آقام رو داشت:-اردشیر چیکار کرد؟
-روم به دیوار خانوم جان پرید به مادرش گفت عمارت رو به آتیش میکشه،آقاتونم داد ببندنش توی طویله،بعدشم...
خب؟بگو گلناز نصف جونم کردی! -بعد یه روز حال اردشیر خان بد شد بدنش شروع کرد به لرزیدن و مجبور شدیم طبیب خبر کردیم،اما داد و بیداد راه انداخت و میگفت طوریم نیست ولم کنین،خوب میشم،همه عمارت رو گذاشته بود روی سرش،آقاتون دستور داد ولش کردن و به مراد سپرد که هر جا میره سایه به سایش بره و...
با تعجب و هیجان پرسیدم:-بعدش چی شد؟
-خانوم جان چشمتون روز بد نبینه شبش تازه چشمم گرم خواب شده بود که صدای داد و بیداد از حیاط بلند شد،هممون پاشدیم رفتیم ببینیم چی شده که دیدیم آقاتون با اردشیر دارن دعوا میکنن،حتی اردشیر خان مشت محکمی کوبید توی صورت خان،هممون شوکه شده بودیم نمیدونستیم چی شده که نصف شبی به جون هم افتادن تا اینکه آقاتون دستور داد که کارگرا اردشیرخان رو ببندن توی طویله، فکر کردیم چون اردشیر آقاتونو کتک زده،خان کینه گرفته اما از نوکرا شنیدم مراد،اردشیر خان رو تو اتاقک کنار مستراح دیده که داشته تریاک میکشیده و به خان خبر داده!
باورم نمیشد پس این همه که اردشیر رو توی اون اتاقک میدیدم برای این بود که مواد مصرف میکرد؟اگه عمو زنده بود حتما دوباره سکته میکرد:-چرا آقام گفت اردشیر رو ببرن توی طویله؟نکنه بلایی سرش آورده؟
-نه خانوم جان ما هم مثل شما فکر میکردیم اما همون فرداش شنیدم آقاتون به مراد میگفت باید چند روزی همونجا باشه تا ترک کنه، میگفت نباید به حال خودش رهاش کنیم تا دستی دستی خودش و رنشو بدبخت کنه،میگفت دخترم دست اونا گرو هس نمیتونم بذارم به خاطر حماقتای این پسر بدبختش کنن!
از اینکه میشنیدم آقام اینقدر به فکرمه اشک توی چشمام حلقه زده بود:-خانوم جان دارین گریه میکنین؟
-نه گلناز فقط دلم براشون تنگ شده حالا حال اردشیر خوبه؟
-هنوزم همونجوریه خانوم جان تازه از وقتی خانوم بزرگ اشرف خاتون رو هم بیرون کرده بدترم شده،همش فحش میده آقاتونو تهدید میکنه که بیاد بیرون عمارت رو به آتیش میکشه حتی زنشم نمیذاره نزدیکش بشه!
با چشمای گشاد شده نگاهی بهش انداختم:-چی؟عزیز زنعمو رو بیرون کرده؟مگه چیکار کرده؟نکنه به خاطر اردشیر؟
-نه خانوم،روم سیاه نمیدونم چجوری بگم!
-حرف بزن گلناز نصف عمرم کردی!🌷🌷🌷🌷🌷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻