اما انسان نیاز به شنیدن دارد و زبان خوب موهبتی است، که سختترین دلها و بداخلاق ترین آدمها را نرم میکند. به همین خاطر است که از قدیم میگفتند: زبان خوش، مار را از لانه بیرون میکشد.
ببین؛
هِی این و اونو مقصر نَدون!
اگه گره هات باز نمیشَن،
اگه نمیتونی با خدا خلوت کنی و ازش لذت ببری،
اگه حال دلت، همیشه بَدِه؛
-دنبال ریشه اش توی دل خودت بگرد
دنیا، به خُسرانِ عقبی نیــرزد،
به دوری ز اولادِ زهرا نیــرزد
و این زندگانیه فانی،
جوانی خوشی های امروز وُ اینجا به افسوسِ بسیارِ فــــردا نیرزد؛
-اینجا کجاست؟
+زمین!
-چقدر آبیه!
+اره قشنگه نه؟
-خیلی!
-اونها رو نگاه!
+چیه؟
-اون موجودات دو پا و دو دست و ی کله رو میگم
+اها اونا آدمیزاد ها رو میگی؟
-آره، چی گفتی؟ چی چی زاد؟
+آدمیزاد
-یعنی چی اون وقت؟
+یعنی زادهی آدم انسان!
فرض کن، توی این اوضاع اقتصادی، با هزار و یک امید و چقدر زحمت عروسی بگیری. خوشحال باشی، پدر و مادرت بالاخره دارن سر و سامون گرفتنت رو میبینن، همه باید کِل بزنن، باید قهقهههای مستونهی دوستات تو آسمون بپیچه و بچهها روی سن رقص بالا و پایین بپرن. ولی دختر جنوبی، تو خواستههات خیلی غیرعادیان. قبول کن که جشن عروسی تو، بچههای مدرسهی میناب، بیمارستان شیرخوارگان و هزارجای دیگه در مقابل خواستهی لخت شدن و ولنگاری بهای کمیان؛ قبول کن که تو و همهی عزیز از دست دادههای این جنگ، به قدر لخت بودن و عریون شدن مهم نیستید..
-حیان
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تصور میکنم. تصور میکنم پسرک قبل از جشن، آرایشگاهش را رفته. موهایش را حالت داده. کتوشلواری را که از چندماه قبل اصرار به خریدنش داشته و پدرش بالاخره توانسته برایش بخرد، پوشیده. خودش که ادکلن شخصی ندارد. از ادکلن پدرش چند پاف، طوری به کتش زده که لک نشود. پسرک جلوی آینه، وجنات مردانه خودش را که دیده لبخند زده. لپهایش گل انداخته. شبیه آدمبزرگها شده. مرد شده. پسرها با کتشلوار، خیلی آقا میشوند. مخصوصا با اولین کتوشلواری که در عمرشان میپوشند. مادرش قربان صدقه پسرک رفته. وان یکاد برایش فوت کرده و گفته ماشالا هفتقرآن به میان، ایشالا دامادیتو ببینوم. پسرک طوری راه میرود که خدای ناکرده غباری به کتوشلوار تازهاش ننشیند. لک به پیراهنش نیفتد. یک تار مویش جابجا نشود. او خوشحالترین مرد مراسم امشب است. گو که سور و سات مرد شدن اون برپاست. چند لحظه بعد، حالا پسرک افتاده. کتوشلوار تازهاش، چاکچاک ترکشهاست. خونین و خاکی و پاره. لپهای گلانداختهاش مثل برف سفید شده و موهایش به هم ریخته. پسرک، شهید شده. مردتر شده. مردتر از خیلیها. و زنی میان جمعیت جیغ میکشد که پسری با کتوشلوار تازه مشکی ندیدید؟
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سقف آسمان آرزوهایشان به بلندای یک شب بود؛