🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌹🌹
🌹
#یاد_باد_آن_روزگاران_یاد_باد
✅ #شهید_غلامرضا_رمضانی
اولین نفر نشسته ازراست
شهادت: 16 مرداد 1367 - جاده سقز-بوکان
🔶 دوره آموزشی پادگان امام حسین(ع) تهران-سال 64
ایستاده نفر اول سمت چپ
✅ مداح اهل بیت(ع) و فرمانده #شهید_داوود_بنی_جمالی
@alvaresinchannel
🌹🥀🌹🥀🌹🥀🌹🥀🌹🥀🌹🥀
🌹🥀
🥀
#انقلابی_شش_دانگ
بسیجی #شهید_غلامرضا_رمضانی
شهادت 16 مرداد 67 #جاده_بوکان
شهید غلامرضا جوان قبل از انقلاب بود و قبل از انقلاب هم از روستا به تهرون اومد اما خودش رو گم نکرد و گوهر وجودش آلوده نشد
به همت بزرگان روستا که در تهران بودند مجلس قرآن سیار که در منازل برگزار میشد فعال بود و یکی از فعالان این جلسه شهید غلامرضا بود.
شهید غلامرضا در زمره انقلابی های قبل از انقلاب بود و از مشتری های پرو پا قرص صبح های جمعه مکتب الهادی(ع) در شهرری و این جلسه محل تجمع جوان های انقلابی شهرری بود
این شهید قبل از انقلاب با مکتب امام آشنا شد
24 سال داشت که انقلاب پیروز شد و او همواره در خدمت انقلاب بود در جای جای فعالیت های انقلابی در روستای مهدی آباد اثری از شهید غلامرضا بود
بعد از پیروزی انقلاب جایی را پیدا نمیکنی که خبر از انقلاب باشد و شهید رمضانی حضور نداشته باشد.
جهادسازندگی
نماز جمعه
انجمن اسلامی
بسیج
پای صندوق رای
کمک به مستمدان
جبهه و دفاع از انقلاب
سنگر کار و تلاش
امر به معروف و نهی از منکر
تشیع شهدا
عیادت از جانبازان و خانواده شهدا
حضور در دعا و جمع آوری کمک برای جبهه
و......
شهید غلامرضا رمضانی همه جا بود
بارها و بارها شهید غلامرضا را در گرمای تابستان و سرمای زمستان با یار و همراهش خانوم کریمی و دو فرزندش که اون روزها خردسال بودند در نماز جمعه ی تهران دیده بودم یک دفعه ازش سوال کردم ؟ آقا غلامرضا سخت نیست برات بدون وسیله این همه راه با اتوبوس سوار و پیاده میشی و با خانواده نماز جمعه ی تهران میایی ؟؟؟ و هر بار با خنده جواب میداد و از روی عشق این کار رو میکرد و البته همسر عزیزش هم او رو یاری میکرد.
یه بار بعد از نماز جمعه ی تهران بر میگشتم مقابل درب دانشگاه تهران دیدم منتظر اتوبوس ایستاده.
موتور و نگه داشتم و سلام وعلیکی کردیم.
دست دختر کوچولوش زهرا خانوم توی دستش بود و حرم آفتاب صورت از برگ گل نازک تر این دختر رو سرخ کرده بود و محسن خردسال هم در بغل حاج خانوم بود. گفتم برادر چرا به خودت و خانواده ات سخت میگیری!! خندید و گفت این ها هم با ذوق میان و من و خانواده ام در خدمت انقلابیم
#شهید_رمضانی انقلابی شعاری نبود
برای حفاظت از انقلاب حاضر بود سختی بکشه
بودند جوان های هم سن و سالش در روستا و در تهران که مدعی انقلابی گری بودند اما حاضر به هزینه دادن برای انقلاب نبودند
اما او اینگونه نبود
هر جا خدا بود رضا هم بود
مبالغه نمیکنم
او یک جوان مقدس بود
متدین بود
خوش قلب بود
خیرخواه دیگران بود
به شدت خانواده دوست و عاشق خانواده بود
خوش اخلاق و خوش مشرب بود
و او خدایی بود
و خدا او را به شدت دوست داشت
و پرونده اش در دنیا اینگونه بسته شد
غلامرضا در آخرین روزهای دفاع مقدس در کردستان گرفتار شقی ترین دشمنان شد.
کوموله ها معروف بودن به شقاوت و به قول معروف با موزائیک سر میبریدند
شهید غلامرضا گرفتار این ها شد
به گروه بچه های اعزامی از مخابرات در جاده سنندج به سمت بوکان کمین زدند و یه تعداد رو اسیر کردند و با خود بردند.
#شهید_غلامرضا_رمضانی در چنگال این گرگ صفتان گرفتار شد.
و چند روز بعد پیکر بی جانش که آثار شکنجه وحشیانه بر آن بود در کنار جاده بوکان به سقز پیدا شد
اینطور میشد از پیکر این شهید فهمید که بعد از شکنجه به او تیر خلاصی زدند و ساعت ها پیکرش مقابل آفتاب مرداد ماه افتاده بود.
پیکر شهید رضا را برای شستشو و تغسیل به غسالخانه بهشت زهراء(س)آوردند.
اون روزها به اندازه چند نفر بیشتر اجازه نمیدادند که کنار حوض غسالخانه ناظر شستشوی شهید باشند
هنگام شستشو تقریبا همه جای بدن از شدت ضربات کبود بود و بر صورت غلامرضا هم آثار ضربه و شکنجه بود.
و این گونه این انقلابی سخت کوش مزد انقلابی گری خود را از ضدانقلاب گرفت.
و پیکر مطهرش در گوشه ای خاک روستای ما آرم گرفت.
باشد که خدا حقش را بر ما حلال کند.
#جامانده_از_شهدا
جعفرطهماسبی
@alvaresinchannel
22.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹
#قاری_قرآن
#شهید_مظلوم
#مجسمه_اخلاص_و_صفا
#شهید_غلامرضا_رمضانی
#مخابرات_لشگر_10
شهادت 16 مرداد 67
جاده سقز-بوکان
@alvaresinchannel
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹
#قاری_قرآن
#شهید_مظلوم
#مجسمه_اخلاص_و_صفا
#شهید_غلامرضا_رمضانی
#مخابرات_لشگر_10
شهادت ۱۶ مرداد 67
جاده سقز-بوکان
@alvaresinchannel
🍂🍃🌹🍂🍃🌹🍂🍃🌹🍂🍃🌹🍂🍃🌹
🍂
#مجسمه_اخلاص_و_صفا
#شهید_غلامرضا_رمضانی
#مخابرات_لشگر_10
✍️✍️✍️ راوی: #جعفر_طهماسبی
شرح زندگی بعضی از شهدا حجت را بر خیلی ها تمام میکند. شهدایی که بهانه برای ماندن و نرفتن جنگ داشتند. اگرهم جبهه نمیرفتند در شهر هم تمام قد در خدمت جبهه بودند. آنقدر اخلاص داشتند که از وجودشان فوران میکرد. هر کجا کار برای رضای خدا بود اگر نفر اول نبودند جزء اولی ها بودند.
کلمات و الفاظ خیلی حقیرند برای وصفشان. برای وصف حکایت زندگی آنها همین بس که پیر و مرادشان #امام_خمینی عزیز فرمود: « و چه غافلند دنیا پرستان و بی خبران که ارزش شهادت را در صحیفه های طبیعت جستجو می کنند، و وصف آن را در سرودها و حماسه ها و شعرها می جویند و در کشف آن از هنر تخیل و از کتاب تعقل مدد می خواهند و حاشا که حل این معما جز به عشق میسر نگردد».
از خیل این به معراج رفتگان و عاشقان #شهید_غلامرضا_رمضانی بود.
این شهید عزیز از جوانان انقلابی و متدین #روستای_مهدی_آباد_اردهال کاشان بود.
او شعاری، مدافع انقلاب و امام نبود. شهید رضا اهل خطر بود. اگر پاش میافتاد از جانش مضایقه نمیکرد. بعد از آغاز جنگ تحمیلی با توجه به اینکه کارمند مخابرات بود به سختی مدیرانش را راضی میکرد و به جبهه می رفت.
غلامرضا را بارها در #اردوگاه_کوثر در اهواز که محل استقرار لشگر ده سیدالشهداء(ع) بود دیده بودم. همیشه یک سیم چین دستش بود و دنبال خط تلفن میرفت. شاید اوج شادی غلامرضا وقتی بود که ارتباط تلفنی یک رزمنده ای که از خط برگشته بود با خانواده نگرانش در پشت جبهه برقرار میشد. و او هم سهمی در این ارتباط داشت. غلامرضا به خاطر وضعیت خاصی که از جهت خانوادگی داشت مجبور بود که در مسیر تهران و جبهه در تردد باشد. غلامرضا چهار فرزند کوچک داشت که یکی از آنها مریض بود و شدیدا درمانش وابسته به غلامرضا بود. از طرفی هم غلامرضا همسر صبوری داشت که قوت قلب برای او بود. غلامرضا برای آخرین بار اواخر تیرماه 67 با کاروان بچه های مخابرات عزم جبهه نمود و با زندگی وداع کرد.
او آنقدرعجله برای رفتن داشت که همسر و فرزندان سیر او را ندیدند و او هم مجالی نداشت به آنها بگوید که من با همه وجود به شما عشق میورزم. غلامرضا ساک به دست از خانه و خانواده جدا شد و یکی دو هفته بعد در جاده سنندج - بوکان در اطراف #سد_قشلاق در کمین ضد انقلاب افتاد و چند روز بعد بدن بی جانش را در حالیکه به سختی شکنجه شده بود و جای گلوله ای بر سر داشت در جاده سقز به بوکان یافتند و بدین سان غلامرضای شهید بر رضایت حق رضایت داد.
پیکر پاک شهید غلامرضا رمضانی برای غسل دادن به بهشت زهراء(س) رسید. این کمترین، وقت غسل این عزیز داخل غسالخانه حضور داشتم. وقتی بدن برای غسل آماده شد، همسر صبور غلامرضا هم در کنار سایرین نظارگر شستشوی آخر، این سربار جان برکف خمینی بود. شدت صدمات وارده به پیکر رضا به حدی بود که با حرکات شلنگ آب، پوست و مو از جای خود حرکت میکرد. ما همه منتظر یک جرقه بودیم برای شیون کردن اما مگر از هیبت و وقار همسر قهرمان ایشان کسی جرات میکرد صدا به ناله بلند کند. وقتی هم رضا در کفن رفت او یک جمله گفت:«من میخواهم در ماشین حمل بدن این عزیز تا کاشان باشم».
او برای آخرین بار با رضا همسفر شد. این همسفر صبور بعد از رضا کمر همت بست و چهار امانت شهید غلامرضا را به ثمر رسانید و خود نیز دو یا سه سال پیش نقاب در رخ خاک کشید و به غلامرضای شهیدش پیوست. خوش به حال او که رضا برایش نوشت: « اگر خداوند شهادت را نصیبم کرد و خدا با لطف خودش با شهدا محشورم کرد و اجازه شفاعت فرمود انشاءالله شفاعتت را می کنم».
من چندین بار آخرین کلمات رضا را به خانواده اش خوانده و منقلب شده ام. چقدر عاطفه، چقدر اخلاص و چقدر خدا. شما هم بخوانید و لذت ببرید. آیا شهادت حق غلامرضا نبود؟
🍃🌹 @alvaresinchannel