eitaa logo
الوارثین(تخریب لشگر۱۰)
1.2هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
982 ویدیو
74 فایل
❤رزمندگان تخریب لشگر ۱۰ سید الشهداء (ع)❤ منتظر نظرات شما هستیم👈👈 @Alvaresin1394
مشاهده در ایتا
دانلود
شهادت 18 تیرماه 65 ✍️✍️✍️ راوی: یکی از بچه هایی که دیر اومد گردان و زود پرکشید بود مرحوم پدرش برای این حقیر تعریف میکرد. میگفت: قبل از اعزام به جبهه برای آموزش به پادگان امام حسن(ع) اعزام شدم. چند روزی از آموزش گذشته بود که به من خبر دادند که درب پادگان ملاقاتی دارم. با اشتیاق اومدم. در نظرم بود که حاج خانوم اومده به من سر بزنه. اما دیدم اکبر با یه پاکت میوه و کلی خرت و پرت اومده درب پادگان. خیلی خوشحال شدم. اکبرمن رو توی لباس نظامی دید اول خیلی خوشحال شد و بعد با یه حسرتی سر تا پای من رو نگاه میکرد. بعد از چاق سلامتی گفتم : بابا اینا چیه به خودت زحمت دادی تا اینجا آوردی... توجهم به پاکت میوه جلب شد. سووال کردم میوه چی آوردی؟؟ دستش رو داخل پاکت کرد و یه انار بزرگ بیرون آورد و داد دستم. با تعجب گفتم... بابا اناره گفت آره و خندید و ادامه داد: میگن انار خون رو صاف و شفاف میکنه. من هم انار خریدم تا خونی که در راه خدا میخواد به زمین بریزه صاف صاف باشه. تخریبچی شهید علی اکبر غیاثی درماموریت فتح بلندترین قله قلاویزان به عنوان تخریبچی به گردان قمربنی هاشم علیه السلام مامور شد ودر18 تیرماه 65 به معراج رفت از شهید حاج ناصر اربابیان شنیدم که بعد از اتمام عملیات چند روزی از علی اکبر خبری نبود تا اینکه پیکر مطهرش را در یکی از شیارهای منتهی به قله قلاویزان پیدا نمودند. پیکر مطهر شهید علی اکبر غیاثی بعد از تشییع در شهرری در قطعه 53 گلزار شهدای بهشت زهراء سلام الله علیها جاودانه شد. 🌹 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 @alvaresinchannel
حاج سید محمد فرمانده تخریب لشگر10سیدالشهداء(ع) ✍️راوی : روزهایی که برای پاکسازی میرفتیم قبل از حرکت میکرد و هر آیه ای میومد اول اون رو بلند میخوند و بعد ترجمه و مقداری پیرامونش صحبت میکرد.یه روز قبل از حرکت که رو باز کرد ،آیه ای که اومد در مورد نعمات بهشت به خصوص بود فقط آیه رو خوند و ما منتظر ترجمه و توضیحات در موردش بودیم که آقاسید با جدیت فریاد زد. . بچه ها شوخیشون گل کرد و میگفتند آقا سید بقیه اش رو نگفتی.. هم یکی از است اما اون روز تا از پاکسازی برگشتیم بحث شیرین بود. البته بعضی ها تفعل به شهادت زدند و گفتند این آیه یعنی اینکه یکی شهید میشه اما اون روز هممون سالم برگشتیم 🔷پاکسازی میادین مین پنجوین تابستان 1364 ⬅️ ایستاده مقابل وانت ازسمت راست- جانباز ماشااله نانگیر-شهید زینال حسینی-جعفرطهماسبی. پشت وانت از سمت راست-جانباز علی کمیجانی-شهید اسماعیلی پور-شهیدطحانی-شهید مهدی کریمی-شهیدمرتضی ملکی. @alvaresinchannel
⬅️ از اول بهار ۱۳۶۷ همه ی دنیا با همه ی توانشون پشت سر عراق قرار گرفتند و هم قسم شدند که کار ایران را یکسره کنند. در اسناد موجود است و به اعتراف فرماند هان جنگ،عراق در شهریور ۵۹ با بضاعت ۴۰۰هواپیما و ۱۲ لشگر به ما حمله کرد و در طول سال های دفاع مقدس با حمله رزمندگان این توانمندی نابود شد اما دشمن سال ۶۷ را با اهدا ی ۷۰۰ هواپیمای به روز دنیا و سازماندهی ۵۶ لشگر به جبهه های ما یورش برد. اما در جبهه ی ما عدم پشتیبانی دولت از جنگ و دعواهای سیاسی در پشت جبهه و شروع فتوحات عراق از فروردین سال ۶۷ ورق جنگ را به نفع دشمن تغییر داده بود و تقریبا آخرین اتفاق و فاجعه قبل از پذیرش قطعنامه در ۲۷تیرماه ۶۷ حمله سراسری دشمن به جبهه میانی بود و منجر به اسارت ده ها هزار رزمنده ارتش جمهوری اسلامی گردید. دشمن روزی را برای حمله انتخاب کرد که حرارات آفتاب مرگبار بود. گرمای بالای ۵۰ درجه بیابان فکه هر جنبنده ای را زمینگیر میکرد و دشمن در سایه خودروهای زره پوش و کولر دار اهدایی اربابانش به جوانان بی تجیهزات ما حمله ور شد. هوا روشن بود که دشمن با بمباران وسیع مواضع ما عملیات زمینی خود را آغاز کرد و رزمندگان ارتش جمهوری اسلامی مردانه ایستادند؛ با بالا آمدن کامل آفتاب و حرارت زمین و آسمان و حرم آتشباری هر دوطرف و مضافا غلبه تشنگی توان و قوت جسمی هم فروکش کرد و عدم پشتیبانی به موقع از رزمندگان برگ تلخی از تاریخ کشور رقم خورد. چاره ای جز عقب نشینی نبود. عده ای از رزمندگان در نبرد جانانه با دشمن شهید شدند و پیکرهاشان در بیابان گم شد و ماهها بعد از طریق تفحص شهدا پیدا شد و عده ای هم در عقب نشینی از مهلکه نبرد در بیابان ها از شدت تشنگی بر زمین افتادند و یا به دست دشمن اسیر شدند. و در این شرایط نفس گیر در ۲۷ تیرماه ۶۷قطعنامه ۵۹۸ از سوی امام به صورت یکطرفه پذیرفته شد . امام فرمود اگر آبرویی داشتم با خدا معامله کردم و قبول قطعنامه برای من از زهر کشنده تر بود. فقط ۴ روز از پذیرش قطعنامه گذشته بود که دشمن با همه ی توان جنگی اهدایی از سوی استکبار از جنوب و غرب کشور به عمق خاک ما یورش برد و همه را غافلگیر کرد. (ره). و از این مقطع به بعد خود امام از جماران جبهه ها را هدایت و حمایت کرد. امام خروشید و فریاد زد به پا خیزید که درنگ امروز شما فردای اسارت باری را در پی خواهد داشت. این فریاد امام همه را به جبهه کشاند و دولت هم از خواب غفلت پیدار شد و بعد از ۸ سال مسئله اصلی کشور جنگ شد؛ و شد آنچه که از اول باید میشد. و آنچنان مقابله تمام اسلام با کفر شدت گرفت که صدام مغرور که خود را فاتح میدان نبرد میدید مغلوب امام و فرندان امام شد و قبل از نیمه مرداد ۶۷ یعنی کمتر از ۲۰ روز از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ پیغام داد که من هم قطعنامه را پذیرفتم و حاضر به مذاکره میباشم. آنچنان غیور مردان این سرزمین بر دشمن بعثی یورش بردند که اگر فرمان منع تعقیب دشمن بعد از گذشتن از مرزها نبود،در نیمه اول مرداد ۶۷ شهرهای العماره و بصره عراق در زیر گام های رزمندگان غیور اسلام فتح میشد. اما فرمان امام این بود که تعقیب دشمن بعد از مرزهای پذیرفته شده مورد تایید نیست و لذا رزمنده ها متوقف شدند. این پیروزی عیدی سال ۶۷ بود که خدا به رهروان ولایت امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام داد. سی و هفت سال از اون روزهای سربلندی میگذرد... یاد مردان شهیدی را گرامی بداریم که اگر غیرت و مقاومت آنها نبود ایران زیر چکمه های مزدوران استکبار جهانی فتح شده بود و امروز سربلندی را مرهون آنها هستیم.... ✅⬅️ یادشون را با فاتحه ای گرامی میداریم ✍️جامانده از شهدا: @alvaresinchannel
یا همون اگر از همه ی بچه های تخریب ل 10 سووال کنی امیر یشلاقی کی بود میگویند توی دلاوری نه نظیر داشت و نه رقیب با حاج علیرضا زاکانی صحبت از دلاوری های امیر شد. من به حاج علیرضا زاکانی گفتم و زوج عملیاتی بودند که روحیاتشون مثل همدیگه بود و توی یه قواره بودند. اما برادر زاکانی گفت : شاید توی دلاوری و نترسی حاج قاسم مثل امیر بود اما توی درگیری با دشمن ، امیر به جهت توانایی جسمی و هیبت خاصی که داشت در مصاف با دشمن مثل امیر دهها بار تا یک سانتی شهادت رفت اما...... نشد که نشد. امیر به تنهایی خودش یک گردان بود. هرکجا امیر بود فرمانده ما (شهید حاج عبدالله نوریان فرمانده تخریب و مهندسی لشگر10)خاطرش جمع بود که کار گیر نمیکنه. امیر روحیات خاص خودش رو داشت. او توی مستقیم با شهید حاج عبدالله نوریان کار میکرد. بارها از امیر شنیده بودم که گفت: حاج عبدالله من رو توی تورش انداخت و اسیر خودش کرد. ✍️✍️ @alvaresinchannel
🍂🍃🌹🍂🍃🌹🍂🍃🌹🍂🍃🌹🍂🍃🌹 🍂 ✍️✍️✍️ راوی: شرح زندگی بعضی از شهدا حجت را بر خیلی ها تمام می‌کند. شهدایی که بهانه برای ماندن و نرفتن جنگ داشتند. اگرهم جبهه نمی‌رفتند در شهر هم تمام قد در خدمت جبهه بودند. آنقدر اخلاص داشتند که از وجودشان فوران می‌کرد. هر کجا کار برای رضای خدا بود اگر نفر اول نبودند جزء اولی ها بودند. کلمات و الفاظ خیلی حقیرند برای وصفشان. برای وصف حکایت زندگی آنها همین بس که پیر و مرادشان عزیز فرمود: « و چه غافلند دنیا پرستان و بی خبران که ارزش شهادت را در صحیفه های طبیعت جستجو می کنند، و وصف آن را در سرودها و حماسه ها و شعرها می جویند و در کشف آن از هنر تخیل و از کتاب تعقل مدد می خواهند و حاشا که حل این معما جز به عشق میسر نگردد». از خیل این به معراج رفتگان و عاشقان بود. این شهید عزیز از جوانان انقلابی و متدین کاشان بود. او شعاری، مدافع انقلاب و امام نبود. شهید رضا اهل خطر بود. اگر پاش می‌افتاد از جانش مضایقه نمی‌کرد. بعد از آغاز جنگ تحمیلی با توجه به اینکه کارمند مخابرات بود به سختی مدیرانش را راضی می‌کرد و به جبهه می رفت. غلامرضا را بارها در در اهواز که محل استقرار لشگر ده سیدالشهداء(ع) بود دیده بودم. همیشه یک سیم چین دستش بود و دنبال خط تلفن می‌رفت. شاید اوج شادی غلامرضا وقتی بود که ارتباط تلفنی یک رزمنده ای که از خط برگشته بود با خانواده نگرانش در پشت جبهه برقرار می‌شد. و او هم سهمی در این ارتباط داشت. غلامرضا به خاطر وضعیت خاصی که از جهت خانوادگی داشت مجبور بود که در مسیر تهران و جبهه در تردد باشد. غلامرضا چهار فرزند کوچک داشت که یکی از آنها مریض بود و شدیدا درمانش وابسته به غلامرضا بود. از طرفی هم غلامرضا همسر صبوری داشت که قوت قلب برای او بود. غلامرضا برای آخرین بار اواخر تیرماه 67 با کاروان بچه های مخابرات عزم جبهه نمود و با زندگی وداع کرد. او آنقدرعجله برای رفتن داشت که همسر و فرزندان سیر او را ندیدند و او هم مجالی نداشت به آنها بگوید که من با همه وجود به شما عشق می‌ورزم. غلامرضا ساک به دست از خانه و خانواده جدا شد و یکی دو هفته بعد در جاده سنندج - بوکان در اطراف در کمین ضد انقلاب افتاد و چند روز بعد بدن بی جانش را در حالی‌که به سختی شکنجه شده بود و جای گلوله ای بر سر داشت در جاده سقز به بوکان یافتند و بدین سان غلامرضای شهید بر رضایت حق رضایت داد. پیکر پاک شهید غلامرضا رمضانی برای غسل دادن به بهشت زهراء(س) رسید. این کمترین، وقت غسل این عزیز داخل غسالخانه حضور داشتم. وقتی بدن برای غسل آماده شد، همسر صبور غلامرضا هم در کنار سایرین نظارگر شستشوی آخر، این سربار جان برکف خمینی بود. شدت صدمات وارده به پیکر رضا به حدی بود که با حرکات شلنگ آب، پوست و مو از جای خود حرکت می‌کرد. ما همه منتظر یک جرقه بودیم برای شیون کردن اما مگر از هیبت و وقار همسر قهرمان ایشان کسی جرات می‌کرد صدا به ناله بلند کند. وقتی هم رضا در کفن رفت او یک جمله گفت:‌«من میخواهم در ماشین حمل بدن این عزیز تا کاشان باشم». او برای آخرین بار با رضا همسفر شد. این همسفر صبور بعد از رضا کمر همت بست و چهار امانت شهید غلامرضا را به ثمر رسانید و خود نیز دو یا سه سال پیش نقاب در رخ خاک کشید و به غلامرضای شهیدش پیوست. خوش به حال او که رضا برایش نوشت: « اگر خداوند شهادت را نصیبم کرد و خدا با لطف خودش با شهدا محشورم کرد و اجازه شفاعت فرمود انشاءالله شفاعتت را می کنم». من چندین بار آخرین کلمات رضا را به خانواده اش خوانده و منقلب شده ام. چقدر عاطفه، چقدر اخلاص و چقدر خدا. شما هم بخوانید و لذت ببرید. آیا شهادت حق غلامرضا نبود؟ 🍃🌹 @alvaresinchannel
🌺🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌺🌹 تخریبچی لشگر10 ✍️✍️✍️ راوی: اون اهل شهریار بود و معلم آموزش و پرورش. متاهل هم بود. دوتا فرزند داشت روزنانه هم بود همیشه یه ساک کوچولو دنبالش بود که توش یه دفترچه چهل برگ کاهی و یک عدد دوربین 135 میلمتری بود که روش برچسب موسسه کیهان خورده بود. عکس هم که میگرفت سیاه سفید بود هرکجا میرفتیم آخر روز مینشست و خاطراتش رو مینوشت. مثل خیلی تند و خرچنگ قورباغه مینوشت که حتی بعد از نوشتن، خط خودش رو به سختی میخوند. سال 67 داشت تحویل میشد و ما داشتیم ازمنطقه وارد عراق میشدیم که کنار آبشاری ساکش رو باز کرد و دفترچه کاهیش رو درآورد و شروع کرد تند تند نوشتن. "الان وارد بیاره عراق شدیم و کنار آبشاری توقف کردیم تا هم ناهار بخوریم و هم دعای سال تحویل رو بخونیم". گفتم برادر بگذار غروب مینوسی. گفت معلوم نیست تا غروب باشیم.. آخه توی مسیر که میومدیم وارد خاک عراق بشیم یه چوپان با گوسفنداش وارد کنار جاده شده بودن و گوسفندان روی مین های رفته بودند وتکه های بدنشون در اطراف جاده پراکنده بود . منظره عجیبی بود و عجیب به هم ریخت. چند روز به مونده بود که دیدم اخم هاش توهمه.. گفتم برادر چی شده. مگه کشتی هات غرق شده. با عصبانیت گفت : دوربینم توی ساک نیست. گفتم شاید اشتباهی جابجا شده. گفت: برای بیت المال بود از این عصبانیم که در نگهداریش سهل انگاری کردم. گفتم انشاءالله پیدا میشه. مواظب دفترچه ات باش. روز 11فروردین 67 یه تعداد برای مین گذاری مقابل دشمن وارد شدند. و ایشون هم همراهشون بود. اونجا هم دنبال خبر و گزارش بود و خیلی از مسائلی که برای ما عادی بود و از کنارش بی توجه رد میشدیم اون به دقت بررسی میکرد. دشمن از صبح علی الطلوع آتش سنگینی برای پس گرفتن مواضعش از ما میریخت و همه رو کلافه کرده بود به طوریکه جرات خارج شدن از سنگر رو نداشتیم. احتمال تلفات بالا بود و فرمانده هان تصمیم گرفتند بچه های تخریب عقب بیان ودر یک فرصت دیگه ماموریتشون رو انجام بدهند. تازه به مقر عقبه اومده بودند. وقت ظهر بود که هواپیماهای دشمن سر و کله شون پیدا شد. برای بمباران عقبه واحد ها و گردان ها اومده بودند که یه هم نصیب چادرهای لشگر10سیدالشهداء(ع) شد و و. شهید دوم خانواده طحانی پرکشید. بعد از شهادت علی اکبر نه دوربین پیدا شد و نه دفترچه ها چهل برگ که گزارش ها و خاطراتش رو نوشته بود هرکسی از اون دفترچه و دوربین خبر داره به ما اطلاع بده 🌺🌹 🌺🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel
-حرم_فاطمیون از اینجا شروع میکنم 🔻 یکی دو هفته پیش پیکر مطهر که بهمن ماه سال گذشته در سوریه به شهادت رسیده بود در خاک آرام گرفت. شهید اصغر وقتی در خانه قبر قرار گرفت سری در بدن نداشت. تکفیری های کافر به خاطر کینه ای که از مدافعان حرم داشتند سر و دست او را جدا کردند. وقتی برای این شهید ذکر تلقین رو میخوندم دوستانی که در اطراف قبر بودند مدام یاد میکردند از . 🔸🔻 پنجشنبه 7 خرداد دوستان خبر دادند که پیکر یکی از شهدای برای دفن در قطعه 50 به (س) میاد. سوال کردم تازه شهید شده و یا اینکه از شهدایی است که پیکرش بعد از ماه ها تفحص شده؟ جواز دفن رو دیدم. تاریخ شهادت رو بهمن ماه 98 ذکر کرده بود یعنی اینکه بیش از 4 ماه از شهادتش میگذشت. اما شنیدم که در تابوت فقط را تشییع میکنند. تابوت شهید را مقابل قبر قرار دادند. حرف از مادر و خواهر شهید نبود فقط نام برادرش را میبردند تا برای آخرین بار با برادرش وداع کند. من هم کفش ها رو کندم و آستین ها رو بالا زدم تا شهید مدافع حرم دیگری را در خاک بخوابانم. به توفیق الهی و لطف شهدا ، پیکر مطهر تعداد زیادی از شهدای مدافع حرمی که در گلزار شهدای بهشت زهراء(س) دفن شدند را در خاک گذاشتم خیلی از آنها بی سر بودند و رگ های گردنشان روی خاک قرار گرفت اما این شهید با همه ی اون ها فرق داشت. این شهید پیکرش نبود بلکه بود. وقتی بندهای کفن رو باز کردم با وسواس خاصی سراغ سرش رفتم سرش را داخل پارچه ای سفید پیچیده بودند. تصورم این بود که جمجمه اش در پارچه پیچیده شد اما سیاهی موی پرپشت و یک دست مشکی این جوان 22 ساله ی شهید متحیرم کرد. بیش از 4 ماه از شهادتش گذشته بود مقداری خاک آغشته به تربت کربلا و مهر کربلا زیر گونه ی شکسته اش قرار دادم و تلفین خوانده شد. دست راستم را پشت سرش گذاشته بودم و با ذکر تلقین تکان میدادم حالم دست خودم نبود. چند وقت قبل بدن بی سر و این بار سر بی بدن و بعد از تلقین هم رسید و سر بی بدن در او پیچیده شد. حکایت عجیبی بود شما هم اگر توفیق پیدا کردید و گلزار شهدای تهران رفتید فاتحه ی بر مزار بی سر و مزار بی بدن بخوانید. انشاء الله در روز حشر شفیع ما باشند. @alvaresinchannel
✍️✍️ راوی : چند روز قبل از 3 در اواخر مرداد 1364 در مقرالصابرین گردان تخریب در کنارکرخه ، یه قابلمه حنا درست کرد و همه رو تشویق کرد تا دست و سرشون رو حنا بگذارند. آنقدر مهربان و با اخلاص بود که کسی به خواهشش نه نمیگفت. خیلی از بچه ها دست و سرو پاشون رو حنا گذاشتند و قرارشد شب رو با سر وروی حنا گرفته بخوابیم وفردا صبح قبل از نماز بریم حموم. شب موقع خواب توی چادر من کنار مهوش محمدی میخوابیدم... پیام و حسن خوابیدند و میدونستم تاصبح طاقباز میخوابند وتکون نمیخورند.شیطنتم گل کرد و با حناهایی که به سرم گذاشته بودم چهارتا قل قلی درست کردم وبه لپ پیام وحسن چسبوندم وگرفتم خوابیدم و فردا صبح رفتیم حمام و سرو رومون رو شستیم و دوتا توپ حنایی توی گونه های شهید پیام وشهید مهوش محمدی نقش بسته بود و اسباب خنده بچه ها رو فراهم کرده بود. البته این دوتا شهید به من لطف داشتند وهیچ گله ای نکردند. شانس آوردم (فرمانده گردان تخریب ل10) درگردان نبود ورفته بود حج. اگرایشون بود گوشم رو میگرفت ومیگفت باز شیطونی کردی. شهید چند روز بعد با اون لپ های حنایی به معراج رفت. و سال بعد در تیرماه 65 در از شهر مهران آسمانی شد. @alvaresinchannel
(ع) در دفاع مقدس از ضد انقلاب ✍️✍️✍️راوی: مردادماه سال 67 روزهای سرنوشت ساز جنگ بود .دشمن بعثی اوایل مردادماه سال67 قصد تصرف اهواز را داشت و دو سه روز بعد هم با منافقین به طمع تصرف کرمانشاه تا تهران خیز برداشت که نفس قدسی امام عزیز آنچنان شوری دربین جوانان ایجاد کرد که دشمن را از تمامی سرزمین اسلامیمان عقب زدند و اگرنبود منع امام درخصوص تعقیب دشمن بعد از خروج از مرزهای بین المللی در عرض چند ساعت رزمندگان (ع) خود را به بصره رسانده بودند. اما آن عزیز سفرکرده با توجه دادن رزمندگان به پذیرش قطعنامه به عنوان عهد شرعی، آن شیران مطیع و مقلد را آرام نمود. پرداختن به وقایع دفاع مقدس درسال آخر جنگ خود فرصت زیادی می‌طلبد اما در آخرین روزهای مرداد67 که با پرچم کومله و دمکرات جان و مال و ناموس مردم شریف کردستان را هدف گرفته بودند به طمع دست یابی به آبرو و حیثیت نداشته به ارتفاعات اطراف جاده بوکان مهاباد حمله بردند و با سوء استفاده از انتقال توان سپاه اسلام به جنوب و منطقه شمال غرب مسیر تردد هموطنان را به بوکان و مهاباد مسدود کردند. لشگر ده سیدالشهداء(ع) که هنوز از ماموریت مقابله با دشمن در و فارغ نشده بود ماموریت یافت با حمله برق آسا به پسمانده ضدانقلاب قهر اسلامی را به تفاله های استکبار بچشاند.بخشی از نیروهای لشگرسیدالشهداء خود را از به منطقه رساندند و بخشی دیگرهم از طریق از پایگاه به منطقه درگیری سرازیر شدند و در آخرین روز مردادماه 67 که مصادف با بود به دشمن حمله کردند. به علت وسعت منطقه درگیری و حضور دشمن بر روی ارتفاعات در محور مهاباد بوکان و سردشت از لشگرده سیدالشهداء(ع) به فرماندهی سردار جانباز حاج عباس قهرودی در روز اول با (ع) به مصاف دشمن رفت و رزمندگان این گردان در روز تاسوعای حسینی با کمک گرفتن از نام در کمترین زمان و با حداقل تلفات و دادن چندین مجروح بخشی از ارتفاعات منطقه را از دست ضدانقلاب بازپس گرفتند. در روز دوم عملیات که مصادف بود با روز با ورود گردان علیه السلام به منطقه درگیری با ضد انقلاب ،این جرثومه های فساد فرار را بر قرار ترجیح دادند وبا دادن تلفات فراوان از منطقه متواری شدند در این عملیات تعدادی از رزمندگان لشگر ده سیدالشهداء به شهادت رسیدند. با نفوذ ضدانقلاب در کادر درمانی بیمارستان شهر بوکان تعدادی از مجروحین این عملیات به علت عدم رسیدگی در ظهر عاشورای در محوطه بیمارستان به شهادت رسیدند. (ع) با اعزام 20 به گردان‌های عمل کننده در این عملیات شرکت نمود و با دادن در این حماسه سهیم بود . در روز اول این عملیات در روز مجروح گردید و به علت عدم رسیدگی و خونریزی شدید در در محوطه بیمارستان به شهادت رسید و با گردان زهیر (ع) به دشمن حمله برد و با گلوله ضدانقلاب در روز عاشورا به شهادت رسید. شهیدان این عملیات آخرین شهدای عملیاتی لشگرده سیدالشهداء(ع) نام گرفتند. 🍃🌹 🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 @alvaresinchannel
✍️✍️ راوی : یکی از کارهای سخت جبهه بود. البته صبحگاه که نه. منظور دویدن بعد از مراسم صبحگاه بود که اگر نگویم همه ولی اکثر بچه ها دوست داشتن از زیرش در برند. بعد از قرآن و دعای صبحگاه فرمانده هان اونهایی که از رزم معاف بودن مرخص میکردند. مثل اینا👇👇 و و اونهایی که از عملیات های قبل زخمی داشتن. البته توی پاهاشون. وگرنه بهانه شون پذیرفته نبود. و در نهایت اونایی هم که صبح ها میرفتن حموم تر و تمیز شوند هم به صورت خود کار از صبحگاه جیم میزدند. بچه های صبحگاه رفتن با رو خیلی دوست داشتند و اون هم به این خاطر بود که شهید نوریان زیاد ما رو نمیدواند. شاید دوی صبحگاهی به پانصد متر هم نمیرسید ایشون دستور میداد بچه ها حلقه بزنند و خودش وسط میرفت و نرمش میداد. نرمش هاش هم با خنده و طنز بود.. و بعضی اوقات یه سری نرمش های من درآوردی میداد و با خنده میگفت این ست. نرمش که تموم میشد رو به قبله می ایستادیم و یکی میگفت: و بچه ها جواب میدادند. و همه با هم رو میخوندن و بعد به ستون پنج میشدیم و روی پاهامون مینشستیم و شروع میکرد به موعظه بچه ها. توی همه موعظه هاش یه جمله مشترک داشت. میگفت: !!!!! .. . . . 🌿🍀 🌿🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 @alvaresinchannel
✍️ راوی : بودیم و تازه از منطقه اومده بودیم. نزدیک یک ماه شب و روز مشغول بودند تا منطقه عملیات تثبیت بشه. بعد از عملیات گردان نیرو گرفته بود و بچه های آموزش هم مشغول یاد دادن به نیروهای جدید بودند غروب دیدم بچه ها توی چادر پچ وپچ میکنند مثل اینکه بو برده بودن که رزم شبانه در کاره. نماز مغرب و عشا رو توی حسینیه گردان خوندم.. اومد سمتم و گفت: جعفر بی حالی... گفتم جای بخیه های پام درد میکنه و سردرد شدید هم دارم. گفت بیا بریم شام پیش من حالت میارم ما هم از خدا خواسته. چون سابقه میهمان نوازی حاج شعیب رو داشتم. حقا مثل یک مادر دلسوز به بچه هایی که ناخوش بودن میرسید. با حاجی رفتم چادر بهداری. گفت تا شام بیارن و تقسیم کنند برو بخواب روی تخت... ما هم بدون چون و چرا گوش کردیم و حاجی هم یه سرم به سقف چادر آویزون کرد و شلنگ رو با سوزن توی رگ ما فرو کرد. هنوز ثانیه ها به دقیقه نرسیده بود که چند تا آمپول زد توی سرم و سرم سفید به زعفرونی تبدیل شد. من هم زود زیر سروم خوابم برد و وقتی بیدار شدم که حاج شعیب سفره رو انداخته بود و دوتا بشقاب عدس پلو با ماست یکی برای خودش و یکی هم برای من دو طرف سفره چیده بود. این محبت های این پیرمرد بود که همه رو شیفته خودش کرده بود. شام که خوردیم یه چایی خوش رنگ هم توی شیشه مربا بهم داد و با محبت پرسید سر و حال اومدی.. گفتم آره حاجی.. اگه اجازه بدهی برم چادرمون و بخوابم. گفت نه اجازه نمیدم. امشب اینجا بخواب تا خوب خوب بشی. خلاصه اون شب مهمون دکتر گردان توی چادر بهداری بودم تازه چشمامون گرم خواب شده بود که با صدای از خواب پریدم. یکی دو نفر از وسط مقر داد میزدند بدو ..بدو...بدو بیرون به خط شو.. من آمادگی برای رزم شبانه داشتم اما حاج شعیب با صدای انفجار یه کم بهم ریخت... و قرقر رو شروع کرد. صدای انفجارهای پی در پی نشون میداد که دارن اطراف چادرها نارنجک صوتی میاندازن. چند دقیقه ای نگذشت که صدای انفجاری از وسط صبحگاه مقر شنیده شد و داد و فریاد آخ...پام.. آخ کمرم شروع شد.. به حاج شعیب گفتم حاجی کارت در اومد. دیدم چند تا بچه ها رو زیر بغلشون رو گرفتن و آوردن در چادر بهداری. سه چهار تا بچه ها ترکش پوسته نارنجک صوتی به کمر و پاهاشون خورده بود.. به شعیب گفتم حاجی با آمبولانس ببریم بهداری لشگر...گفت نیازی نیست همین جا مداوا میکنیم فلفور بچه ها رو روی تخت و کف چادر درازکش کرد و مشغول شد. من هم اون شب دستیارش شده بودم چون اون خودش چشمش ضعیف بود و جای ترکش وزخم رو به درستی نمیدید یه پنس به من داده بود که ترکش های ریز رو بیرون بیارم. و خودش هم آمپول سری میزد و بخیه میکرد. بچه ها موقع بخیه زدن خیلی سرو صدا میکردند و حاجی هم سرشون داد میزد و من هم سعی میکردم هر دو طرف رو آروم کنم خلاصه حکایتی بود اون شب.. زخم بچه ها رو پانسمان کرد و این قضیه گذشت. این خبر به گوش رسید که حاج شعیب خودش بچه ها رو جراحی کرده.فرداش اومدن دنبالش و چادر بهداری رو وارسی کردند و هرچی ما براش وسایل پزشکی از توی خط غنیمت آورده بودیم با خودشون بردند.و اونجا تازه ما فهمیدیم که آمپول های سری تاریخ مصرفش گذشته بود و به همین خاطر دیشب اثر نمیکرد و بچه ها از درد هوار میزدند. چند بار بهداری خواست حاج شعیب رو از جایی دیگه بفرسته اما هربار با با وساطت و رو برو شد و حاج شعیب حضورش توی گردان تثبیت شد. و تا روزهای آخر جنگ چراغ بهداری گردان رو روشن داشت. البته با توجه به اینکه بهداری لشکر چند بار توصیه و حتی توبیخ کرده بود که حاج شعیب دست به تیغ جراحی نزنه.. اما شعیب گوشش بدهکار نبود و کما فی السابق دکتر گردان بود و کارش رو میکرد یادش بخیر یاد محبتهاش و یاد اخم هاش یاد صبحگاهها که وقت دویدن با صلابت پرچم به دست میگرفت و جلوی گردان میدود روحش شاد و با مادرش زهرا سلام الله علیها همنشین باد. @alvaresinchannel
سی و نه سال قبل همین روزها ✔️🔹 یک هفته به مونده بود بودیم . آماده می‌شدیم برای . آمادگی از این جهت که ساک ها رو بسته بودیم برای رفتن مرخصی . اکثر بچه ها می‌خواستن دهه ی اول محرم رو تهران باشند. از منطقه هم قول و قرار برای و گذشته بودند و ما هم که هیات داشتیم خوشحال بودیم که امسال محرم لااقل به هیئت های عزادارمون می‌رسیم. اما دستوری همه ی این امید و آرزوها رو به فنا داد و فرمان دادند که گردان‌ها و واحدهای به منطقه پیرانشهر حرکت کنند. 🔻 غروب روز جمعه 7 شهریور 65 از با دو تا اتوبوس راه افتادیم شب رو در (زمان جنگ به شهر کرمانشاه باختران میگفتند) به صبح رسونیدیم مسجد خیلی شلوغ بود رزمنده های زیادی توی شبستون مسجد خوابیده بودند من تا صبح از صدای خرسناه بعضی ها خوابم نبرد. بلافاصله بعد از نماز صبح سفره ها رو انداختند و صبحانه خوردیم و راه افتادیم به سمت سنندج. دو تا اتوبوس بودیم دو تا اتوبوسمون هم خیلی تمیز و شیک بود. یادم هست اتوبوسی که ما توش بودیم ایران پیما بود و راننده اش ماشین رو از تمیزی برق انداخته بود. وقتی وارد اتوبوس شدم گفتم : خدا رو شکر ، یه بار ما رو آدم حساب کردند و یه ماشین خوب برای ما فرستادند. یه راست رفتم صندلی آخر اتوبوس یه جای دنج پیدا کردم. قبل از نماز ظهر و عصر رسیدیم به اونجا نماز ظهر و عصر رو خوندیم و نهار هم خوردیم و حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که به سمت نقده حرکت کردیم. من کف اتوبوس چفیه ام رو پهن کردم و خوابیدم.. البته راننده و کمکش یه خورده غر غر کردند اما مهم نبود. مست خواب بودم که یه صدای عجیبی اومد. مثل اینکه چیزی به عقب ماشین ما خورد و من که کف ماشین خوابیده بودم سر خوردم تا دم درب اتوبوس. همه ی بچه ها از خواب پریده بودند و هرکسی یه ذکری میگفت: یکی میگفت یا زهرا(س) یکی یا حسین و یا ابالفضل من که کف اتوبوس بودم و از چیزی خبر نداشتم با زحمت از میون صندلی ها و بچه هایی که به سمت درب اتوبوس هجوم آورده بودند خودم رو بالا کشیدم و با تعجب پرسیدم چی شده؟؟ چرا اینقدر شلوغش میکنید!!! که نگاهم به سمت راست جاده و پشت ماشین افتاد. اتوبوس پشت سری ما از پل مسیر جاده غلطید و به پهلوی راست روی زمین افتاد. اینبار خودم با همه ی وجودم یه یا ابالفضل(ع) گفتم. اتوبوس ما چند متری جلو رفت و راننده از ماشین پایین پرید و من هم پایین رفتم هی میگفتم خدایا به ما رحم کن... خدایا بچه هامون چیزیشون نشده باشه. شیشه جلوی ماشین خورد شده بود و راننده از شیشه اومد بیرون و پشت سرش یکی یکی بچه ها بیرون اومدن. در کمال ناباوری همه ی تخریبچی ها سالم بودند فقط یکی از بچه ها یه خورده گوشه ی پایش زخم شده بود که با یه چسب زخم مشکل حل شد. وسایل بچه ها توی صندوق اتوبوس بود که به علت ترکیدن گالن های گازوئیل آلوده شده بود. همه ی وسایل رو از دو تا اتوبوس خالی کردیم اتوبوس دوم که چپ کرده بود و اتوبوس اول هم که ما بودیم در اثر ضربه ای که به موتورش خورده بود از کار افتاده بود. به خنده گفتم: بخشگی شانس... یه بار یه اتوبوس خوب برای ما اومد و این هم شد سرنوشت ما.. راننده دو تا اتوبوس توی سر خودشون میزدند . چون هم اتوبوس ها صدمه دیده بود و هم اینکه نگران بودند اگر هوا تاریک بشه با نا امنی جاده ها چه بکنند. از طریق بی سیم یکی از پایگاه های تامین جاده که در نزدیکی ما بود خبر تصادف رو دادند و یک ساعتی طول کشید که ماشین اومد و قبل از غروب آفتاب به رسیدیم. مقر داخل یک هنرستان بود و نماز جماعت مغرب و عشاء رو به جماعت خوندیم و بعد از نماز چون روزهای قبل از ماه محرم بود مجلس عزاداری برگزار شد. اون شب حال خوبی داشت. و بعد از خوندن من ، او مجلس رو به دست گرفت. یادم میاد اون شب توسل به حضرت مسلم (ع) داشتیم. شهید مقدم توی ناله ها و گریه هاش میگفت: ارباب جان. حالا که میری کربلا یه خورده آهسته برو ما هم برسیم. و نیمه شب دهمین روز شهریورماه 1365 میهمان اربابش شد روحش شاد ✍️✍️ راوی: 💐✨ @alvaresinchannel