eitaa logo
الوارثین(تخریب لشگر۱۰)
1.2هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
982 ویدیو
74 فایل
❤رزمندگان تخریب لشگر ۱۰ سید الشهداء (ع)❤ منتظر نظرات شما هستیم👈👈 @Alvaresin1394
مشاهده در ایتا
دانلود
ایستگاه قطارمشهدزمستان۶۳ قبل از عملیات بدر ایستاده از سمت چپ شهیدان: اسدالله اللهیاری حسن مهوش محمدی پیام پوررازقی ناصر اربابیان مصطفی مبینی نشسته از سمت چپ شهیدان محسن علیپور سید اسماعیل موسوی رحمان میرزازاده صاحبعلی نباتی @alvaresinchannel
✅ عملیات والفجر۴ در ۲۷ مهرماه ۱۳۶۲ در منطقه عمومی مریوان پنجوین برای ضربه زدن به دشمن بعثی انجام شد...شهر پنجوین،دشت شیلر و ارتفاع لری و کانی مانگا یادآور این عملیات است. تصویر جمع در @alvaresinchannel
69.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به روایت حاج حمید پارسا گلزار شهدای امام زاده محمد(ع) شهر کرج در جمع جمعه 11 آبان 1403 ✅ تخریبچی شهید سید مهدی اعتصامی در حال باز نمودن معبر برای عبور رزمندگان در عملیات سیدالشهداء(ع) اردیبهشت ماه 1365 با تیر مستقیم دشمن بعثی به شهدادت رسید و پدر بزرگوارش هم در عملیات بیت المقدس 2 به شهادت رسید @alvaresinchannel
🍃🍂🍃🍂🍃🍂💐 💐 عکسی که شب ولادت مولا امیرالمومنین علی(ع) در مراسم جشن به ثبت رسید مقر شهید پوررازقی-جاده اهواز خرمشهر بعد از عملیات کربلای ۵ همه شاد و مسرورند به وجد اومده هم صورتش گل انداخته. یاد شون بخیر @alvaresinchannel
18.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹🌹 🌹 روزهای خوش شب ولادت مولا علی (ع) اواخر اسفند سال 1365 قرار شد مجلس جشنی برگزار بشه و خستگی بیش از دوماه از تن بچه ها بیرون بیاد اون شب فرمانده لشگر حاج آقا فضلی هم میهمان بچه های تخریب در مقر شهید پور رازقی در جاده اهواز خرمشهر سه راهی صاحب الزمان بود. یاد شهدایی که جشن ولادت مولا رو گرم کرده بودند و در تصویر هستند بخیر. ✅ شهدای تخریبچی: فیروزبخت-صادقیان-رحیمی-کاظمی-محمدی-نصرت خواه-... @alvaresinchannel
💐 🔸 اردیبهشت ماه 🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🍂 خیلی شاد بودند چون سرباز امام زمان(ع) بودند داشتند آماده میشدند برای شهادت.. چند روز بعد از میون همین بچه ها 6 نفر به معراج رفتند باید هم شاد باشند به قول امام عزیز 🎄🔸 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹 🌹 امشب شب دوم اسفند است رزمنده های لشگر 10 توی خط فاو فعال هستند گردان قمربنی هاشم علیه السلام جایگزین گردان حضرت علی اصغر (ع) شده. گردان علی اصغر(ع) به فرماندهی حسین اسکندرلو روز سختی رو گذروند. چند تا پاتک سخت جواب دادن.. مقابلشون سپاه سوم عراق بود. امشب دومین شبی است که بچه های تخریب مقابل دشمن رو با مین گذاری آلوده میکنند تا نیروی زرهی دشمن رو زمین گیر کنند. امشب ماموریت جدیدی هم دارن قرار شده امشب جاده رو بشکافند تا آب رو هم هدایت کنند تا زرهی دشمن و تانک هاش گرفتار آب شوند و هم با شکافتن جاده جلوی جابجایی تانک ها رو روی بگیرن. حاج عبدالله خودش به کارها نظارت میکنه. چند تا بچه های مهندسی هم با حاج عبدالله اومدند تا اگر کاری بود انجام دهند. امشب یه خبرهایی است. ✅ مکن ای صبح طلوع @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹 🌹 ✅ با عرض شرمندگی ... تقریبا در مورد ماه رمضان در جبهه حداقل در فضای مجازی چیزی یافت نمیشه خاطرات و روایاتی هم که در مورد هست یا همه گیر نیست یا دقیق. اما ماه رمضان در جبهه برای خودش عالمی داشت 🔶 این رزمنده جاموندها از شهدا از ماه رمضان سال 62 تا ماه رمضان سال 67 یعنی 6 سال ماه رمضان ، روایات و خاطرات زیادی در حافظه دارم. از سال 62 که قبل از عملیات والفجر2 بود و روزهای و شب های آمادگی برای عملیات. و سال 63 که ماه رمضان در مقر شهید موحد در سه راه جفیر بودیم و تیپ سیدالشهداء(ع) داشت آماده میشد برای عملیات در هور. و سال 1364 و شب ها و روزهای اردوگاه الصابرین تخریب لشگر10 کنار کرخه و بعد هم ماموریت پاکسازی میادین مین در اطراف پنجوین در ماه رمضان. و سال 65 که ماه رمضان بعد از عملیات سیدالشهداء(ع) در فکه شروع شد و در روزهای داغ ماه رمضان بچه های تخریب لشگر10 در منطقه عملیاتی پیکرهای به جانده از عملیات رو از داخل میدان های مین با کمک بچه های تعاون جمع آوری میکردند. و سال 66 که در مقر الوارثین ، ماه رمضان پر خاطره ای داشتیم پر از برنامه های متنوع و مسابقه و.... و آخرین ماه رمضان دفاع مقدس که در سال 67 بود و بعد از صدمات شیمیایی فراوانی که بچه های تخریب در حلبچه دیده بودند و بعد از دوران درمان در تهران به جبهه برگشتیم وماه رمضان اون سال رفتیم کنار جاده خندق برای مین گذاری مقابل دشمن در آب. هوا خیلی گرم بود و هنوز جای طاول های ما خوب نشده بود و میبایستی لباس غواصی بپوشیم و در داخل آب های شور جزیره مجنون مین گذاری کنیم. ❇️ روایت ها و خاطرات اون روزها و ماموریت های اون ایام ، روزها و شب های ماه رمضان ما رو شکل میدهد اما در همه ی این حکایت ها اسمی از نیست. و به همین دلیل بود که ما نمیتوانستیم روزه دار باشیم. بغیر از روزه داری به توفیق الهی از همه ی برکات ماه صیام بهره بردیم اگر خدا قبول کنه. انشاءالله عزرائیل مهلت بدهد و آن روزها و شبها به ثبت برسد 🔸 یکی از ده ها خاطرات مربوط به ماه رمضان حکایت تلخی بود که بعد شیرین شد . اون هم روایت آوارگی در میدان های مین بود گفتم آوارگی؟؟؟؟؟؟؟؟ به خاطر این که ده ها پیکر مطهر شهدای عملیات سیدالشهداء(ع) از روز 13 اردیبهشت سال 65 که مصادف با 22 ماه شعبان بود روی زمین گرم فکه داخل میادین مین جامونده بودن و آفتاب گرم و سوزان فکه بر آن ها میتابید دشمن بعثی 15 روز بعد از عملیات از منطقه عقب نشینی کرد و بچه های تخریب اوائل ماه رمضان توانستند وارد منطقه عملیات شوند و بعد هم بچه های تعاون اومدند و پیکرهایی که از شدت آفتاب سوخته و متلاشی شده بود جمع آوری کنند. و خدا به بچه های تخریب لشگر عیدی داد عیدی ولادت امام مجتبی علیه السلام و بعد از چند روز وارسی رمل های فکه بالاخره پیکر مطهر برادر کوچکتر فرمانده تخریب لشگر10 شهید حاج سید محمد زینال حسینی پیدا شد. ✍️✍️✍️ @alvaresinchannel
🌹🌷🍃🌹🌷🍃🌹🌷🍃🌹🌷🍃 🍃 🔸🌱 خا طره اردیبهشت سال 67 ✍️✍️✍️راوی: عملیات شروع شده بود علاوه بر ماموریت باز کردن برای حمله به دشمن ماموریت برای مقابله با پاتک دشمن رو هم به داده بودند. با وانت رو پر از مین کردیم و حرکت کردیم به سمت ارتفاع محمد. بار ماشین سنگین بود و جاده هم تو ی دید تیر دشمن قرار داشت. گلوله های دشمن در اطراف جاده زمین میخورد. هر چی به خط اول نزدیک تر میشدیم آتیش سنگین تر و دقیق تر و دلهره و اضطراب ما زیادتر میشد. فکرش رو بکنید که اگر گلوله ای به وانت پر از مین اصابت میکرد چه اتفاقی میفتاد. توی همین گیر دار ماشین پنچر شد. به شهید بیات گفتم : حاج عباس !!! لاستیک زاپاس داری لاستیک رو عوض کنیم جواب داد برو یه لاستیک زاپاس پیدا کن گفت برو تا من جک میگذارم زیر ماشین زود اومدی. وقتی میرفتم صدام کرد.. گفت اگر برگشتی من شهید شده بودم منو حلال کن. من هم به دنبال لاستیک زاپاس رفتم دور و اطراف رو یه گشتی بزنم. از دور یه سنگر دیدم پشت تپه و رفتم سراغش. یه وانت تویوتا مقابل سنگر پارک بود. نزدیک شدم و هرچی صدا زدم کسی جواب نداد . من هم چاره ای نداشتم ... چشمم به لاستیک زاپاس پشت بار وانت افتاد ..لاستیک رو برداشتم .. اومدم برم وجدان درد گرفتم. گفتم لا اقل یه یاداشتی بگذارم که حلال باشه. یه یاداشت نوشتم جلوی در سنگر گذاشتم. نوشتم برادر مواظب باش ماشینت لاستیک زاپاس نداره. ما نیاز داشتیم و بردیم در ضمن هم خوب نیست آدم اینقدر خوابش سنگین باشه. لاستیک رو غلطوندم تا رسیدم به ماشین خودمون. دیدم شهید بیات توی شیب جاده جک رو زده زیر ماشین و از بخت بد ما ، ماشین از روی جک افتاده. دیگه بد بیاری از این بدتر نمیشد. تا منو دید خوشحال شد گفت لاستیک از کجا آوردی.. گفتم شرحش مفصله بگذار از این جهنم بیرون بریم برات تعریف میکنم. با هر زحمتی بود ماشین رو بلند کردیم و لاستیک رو عوض کردیم و از مهلکه فرار کردیم... جلو که میرفتیم گفت حالا بگو لاستیک رو از کجا آوردی. گفتم حاج عباس لاستیک سرقتی است. از جلوی تپه که رد شدیم با دست به سنگر و اون ماشین که جلوش بود اشاره کردم و گفتم اگه زنده موندی برو پسش بده . 🍃🍃 @alvaresinchannel
سی و نه سال قبل همین روزها ✔️🔹 یک هفته به مونده بود بودیم . آماده می‌شدیم برای . آمادگی از این جهت که ساک ها رو بسته بودیم برای رفتن مرخصی . اکثر بچه ها می‌خواستن دهه ی اول محرم رو تهران باشند. از منطقه هم قول و قرار برای و گذشته بودند و ما هم که هیات داشتیم خوشحال بودیم که امسال محرم لااقل به هیئت های عزادارمون می‌رسیم. اما دستوری همه ی این امید و آرزوها رو به فنا داد و فرمان دادند که گردان‌ها و واحدهای به منطقه پیرانشهر حرکت کنند. 🔻 غروب روز جمعه 7 شهریور 65 از با دو تا اتوبوس راه افتادیم شب رو در (زمان جنگ به شهر کرمانشاه باختران میگفتند) به صبح رسونیدیم مسجد خیلی شلوغ بود رزمنده های زیادی توی شبستون مسجد خوابیده بودند من تا صبح از صدای خرسناه بعضی ها خوابم نبرد. بلافاصله بعد از نماز صبح سفره ها رو انداختند و صبحانه خوردیم و راه افتادیم به سمت سنندج. دو تا اتوبوس بودیم دو تا اتوبوسمون هم خیلی تمیز و شیک بود. یادم هست اتوبوسی که ما توش بودیم ایران پیما بود و راننده اش ماشین رو از تمیزی برق انداخته بود. وقتی وارد اتوبوس شدم گفتم : خدا رو شکر ، یه بار ما رو آدم حساب کردند و یه ماشین خوب برای ما فرستادند. یه راست رفتم صندلی آخر اتوبوس یه جای دنج پیدا کردم. قبل از نماز ظهر و عصر رسیدیم به اونجا نماز ظهر و عصر رو خوندیم و نهار هم خوردیم و حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که به سمت نقده حرکت کردیم. من کف اتوبوس چفیه ام رو پهن کردم و خوابیدم.. البته راننده و کمکش یه خورده غر غر کردند اما مهم نبود. مست خواب بودم که یه صدای عجیبی اومد. مثل اینکه چیزی به عقب ماشین ما خورد و من که کف ماشین خوابیده بودم سر خوردم تا دم درب اتوبوس. همه ی بچه ها از خواب پریده بودند و هرکسی یه ذکری میگفت: یکی میگفت یا زهرا(س) یکی یا حسین و یا ابالفضل من که کف اتوبوس بودم و از چیزی خبر نداشتم با زحمت از میون صندلی ها و بچه هایی که به سمت درب اتوبوس هجوم آورده بودند خودم رو بالا کشیدم و با تعجب پرسیدم چی شده؟؟ چرا اینقدر شلوغش میکنید!!! که نگاهم به سمت راست جاده و پشت ماشین افتاد. اتوبوس پشت سری ما از پل مسیر جاده غلطید و به پهلوی راست روی زمین افتاد. اینبار خودم با همه ی وجودم یه یا ابالفضل(ع) گفتم. اتوبوس ما چند متری جلو رفت و راننده از ماشین پایین پرید و من هم پایین رفتم هی میگفتم خدایا به ما رحم کن... خدایا بچه هامون چیزیشون نشده باشه. شیشه جلوی ماشین خورد شده بود و راننده از شیشه اومد بیرون و پشت سرش یکی یکی بچه ها بیرون اومدن. در کمال ناباوری همه ی تخریبچی ها سالم بودند فقط یکی از بچه ها یه خورده گوشه ی پایش زخم شده بود که با یه چسب زخم مشکل حل شد. وسایل بچه ها توی صندوق اتوبوس بود که به علت ترکیدن گالن های گازوئیل آلوده شده بود. همه ی وسایل رو از دو تا اتوبوس خالی کردیم اتوبوس دوم که چپ کرده بود و اتوبوس اول هم که ما بودیم در اثر ضربه ای که به موتورش خورده بود از کار افتاده بود. به خنده گفتم: بخشگی شانس... یه بار یه اتوبوس خوب برای ما اومد و این هم شد سرنوشت ما.. راننده دو تا اتوبوس توی سر خودشون میزدند . چون هم اتوبوس ها صدمه دیده بود و هم اینکه نگران بودند اگر هوا تاریک بشه با نا امنی جاده ها چه بکنند. از طریق بی سیم یکی از پایگاه های تامین جاده که در نزدیکی ما بود خبر تصادف رو دادند و یک ساعتی طول کشید که ماشین اومد و قبل از غروب آفتاب به رسیدیم. مقر داخل یک هنرستان بود و نماز جماعت مغرب و عشاء رو به جماعت خوندیم و بعد از نماز چون روزهای قبل از ماه محرم بود مجلس عزاداری برگزار شد. اون شب حال خوبی داشت. و بعد از خوندن من ، او مجلس رو به دست گرفت. یادم میاد اون شب توسل به حضرت مسلم (ع) داشتیم. شهید مقدم توی ناله ها و گریه هاش میگفت: ارباب جان. حالا که میری کربلا یه خورده آهسته برو ما هم برسیم. و نیمه شب دهمین روز شهریورماه 1365 میهمان اربابش شد روحش شاد ✍️✍️ راوی: 💐✨ @alvaresinchannel