وقتی در باز میشه، توی یک کلیسای قدیمی پا میذاری. تو همون پسری هستی که راهبه سعی در پنهان کردنت از پدر یعنی کشیش کلیسا داره. اون میدونه که کشیش یک مرد خیانتکار و گناهکاره. تو کسی هستی که باید کشیش رو از بین ببری: با یک خنجر خونین و چشمهایی پر نفرت. تو به مسیح اعتقادی نداری اما میدونی که چطور باید جلوی اهریمنهایی مثل کشیش رو گرفت. زمانی که به اون سمت در قدم میذاری خودت رو توی اتاق کشیش میبینی، بالای تخت اون درحالی که دو دستی خنجر خونین رو از گلوی اون بیرون آوردی.
برای: کلبه بارونی متروکه
توی پشت بوم یک خونه ظاهر میشی، با لباسهایی قدیمی، همونجا مشخص میشه که تو یکی از خانمهایی هستی که توی یک شهر بزرگ اما قدیمی زندگی میکنه. از اون خانمهایی که گربهی ملوسی دارن و مجموعه کتابهای قدیمی و عاشقانه رو توی کتابخونه داره. عاشق ویالونزدن و نقاشی منظرهی مقابلش از پشتبوم. از اونها که یک نگاههای عاشقانه از مرد خوشقیافه و مهربونی که براش روزنامه میاره دریافت میکنه.
برای: love song
زمستان سرد دانشگاه آکسفورد، تو دقیقا توی حیاط زمانی که برف اومده و تمام دانشجوها برای مراسم جشن بین برف خوش میگذرونن وارد اونجا میشی. هوا سرده، سرمای لذتبخشی که انگشتات رو سرخ میکنه. ساختمان دانشگاه دقیقا روبهروته و تو یکی از دانشجوهای اونجا. پچ پچ و صحبت از گروهی به اسم " انجمن شاعران مرده " بین بچهها میپیچه اما باعث نمیشه که بازی رو متوقف کنن.
برای: بیگانه
وقتی در باز میشه خودتو توی لباس شوالیه و در یک قصر سفید بزرگ میبینی، تو یکی از شوالیههای فداکار ملکه هستی، شخصی که قسم خورده جانش رو برای اون زن زیبا و البته جوانی که به تازگی تاجگذاری کرده نشون بده. زمانی به اون دنیا پا میذاری که لوبیای سحرآمیز کار خودشو کرده و غولها در جهت شکار انسانها به زمین اومدن. چه سرنوشت عجیبی، قراره چه اتفاقی بیفته؟
برای: کبود
وقتی از در رد میشی در نزدیکی اسکله ظاهر میشی. بار سفر بستی و لباس ماجراجوهای شخصیتهای خیالی رو به تن کردی، در اونجا تو شخصی هستی که تمام زندگیش رو صرف گشت و گذار توی کشورهای مختلف و جزیرههای عجیب و غریب کرده، شخصی که اگه بین دوستاش بشینه هزاران حرف برای گفتن و هزاران داستان برای تعریف کردن داره.
برای: ویوالاویدا