در دوربینِ ذهنیِ من شما یک پرنده با پروازِ ناتمام هستید.
نه آسمان توانِ نگهداشتنتان را داشت و نه زمین معنای حضورتان را فهمید.
جهان، میانِ رفتن و رسیدن، صفحهای سفید جا گذاشت و نامتان را روی هیچکدام ننوشت.
هر کس از کنار شما گذشت، گمان کرد پایان را دیده است؛ غافل از اینکه بعضی مسیرها، مقصدشان را از حرکتشان جدا میکنند.
شاید تمامِ جهان فقط حاشیهای باشد برای آن لحظهای که بال، معنای خودش را از باد پس میگیرد.
برای: هیوا(عاشق اکانتت شدم💘)
در دوربینِ ذهنیِ من شما همین دایناسورِ سبز هستید.
انگار کودکی، ترس را با خزه پوشانده تا دیگر کسی از دیدنش نترسد.
میان دندانهایتان، آدمی آویزان است؛ نه شبیه شکار، بیشتر شبیه قصهای که هنوز تصمیم نگرفته پایانش خنده باشد یا وحشت.
آسمانِ آبی بالای سرتان، با این لبخندِ بزرگ هیچ مخالفتی ندارد؛ گویی جهان، گاهی عجیبترین کابوسهایش را با رنگهای شاد نقاشی میکند.
شاید هیولاها همیشه برای بلعیدن نیامدهاند؛ بعضیهایشان فقط دهانشان را باز گذاشتهاند تا خیال، جایی برای زندگی پیدا کند.
برای: معصومه💘
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک فرشتهی برفی هستید.
زمستان، آنقدر آرام روی شانهها و بالهایتان نشسته که مرزِ میانِ سنگ و ابر را از یاد برده است.
برف، شما را نپوشانده؛ انگار خواسته برای مدتی، فرشته بودن را به زبانِ سفیدی ترجمه کند.
در این سکوتِ یخزده، حتی بالها هم خیالِ پرواز ندارند؛ فقط خاطرهای از آسمان را زیر لایههای برف نگه داشتهاند.
اگر روزی سرما چهرهای برای خودش بتراشد، شاید چیزی شبیه همین مجسمه باشد؛ خاموش، سپید و ایستاده، میانِ درختانی که هنوز نامِ زمستان را زمزمه میکنند.
برای: مشترک
در دوربینِ ذهنیِ من شما همین یک لاکپشت هستید که بر فرازِ ساختمانها، ابرها را لقمهلقمه میخورد.
انگار آسمان، آنقدر پایین آمده که میانِ دو دست جا شده است.
هر گاز، تکهای از سفیدیِ ابر را کم میکند و بعد، باد با دهانی خالیتر از همیشه در شهر میچرخد.
زیر پاهایتان، پنجرهها هنوز مشغولِ زندگیاند؛ بیآنکه بدانند بالای سرشان، کسی مشغولِ خوردنِ آسمان است.
شاید بعضی رؤیاها برای همین آفریده شدهاند؛ تا جهان، برای چند لحظه فراموش کند اندازهی واقعیِ خودش چقدر بوده است.
برای: https://eitaa.com/tolidy_tiriyak
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک سبدِ پر از قارچ هستید.
انگار جنگل، تکههای خاموشِ خودش را یکییکی چیده و در آغوشِ حصیر گذاشته است؛ هر قارچ، واژهای که خاک سالها زیر زبانش نگه داشته بود.
بعضیها سفیدند، مثل تکهای از مه که روی زمین جا مانده؛ بعضیها زرد، انگار خورشید پیش از غروب، خودش را به اندازهی یک کلاهک کوچک تا کرده باشد.
میان این همه شکل و رنگ، هیچکدام شبیه دیگری نیستند؛ اما کنار هم، زبانِ پنهانِ جنگل را کامل میکنند.
اگر روزی زمین تصمیم بگیرد رؤیاهایش را از دلِ خاک بیرون بیاورد، شاید همه را آرام، در همین سبدِ حصیری بگذارد.
برای: کافه یوریول💘
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک وانِ فراموششده میانِ گلها هستید.
انگار باغ، روزی تصمیم گرفته بهجای آب دادنِ ریشهها، رؤیاهایش را درونِ شما جمع کند.
هر قطرهای که از آن شیرِ زنگزده میچکد، شبیه تکهای از بارانیست که راهِ آسمان را گم کرده و میانِ گلبرگها خانه ساخته است.
دورِ شما، شکوفهها آرام قد میکشند؛ گویی بهجای خاک، از انعکاسِ آبِ خاموشِ تنتان تغذیه میکنند.
اگر بهشت روزی چیزی را از جهانِ آدمها به یاد بیاورد، شاید فقط همین وان باشد که هنوز بویِ باران، گل و سکوت را با هم در خود نگه داشته است.
برای: کارخونه متروکه