در دوربینِ ذهنیِ من شما یکی از همین تکههای شیشه هستید.
روزی پنجرهای بودید که جهان را یکتکه نشان میداد، حالا هر پارهتان تصویری جداگانه از آسمان را در خود نگه داشته است.
نور، هنوز هم راهش را به سمت شما پیدا میکند؛ فقط این بار، از میان لبههای شکسته عبور میکند و شکل دیگری به خودش میگیرد.
غبار، رنگِ زمان را روی تنتان نشانده و سرخیِ پاشیده، انگار خاطرهایست که هیچبارانِ بلندی از روی شیشه پاکش نکرده است.
کنار صدها تکهی دیگر افتادهاید، اما هر کدام از شما هنوز گوشهای از پنجرهای را به یاد دارد که دیگر وجود ندارد.
برای: Бездна
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک گیتارِ بالگشوده هستید.
انگار صدایتان پیش از آنکه شنیده شود، پر درآورده و جایی میان آسمان و سکوت معلق مانده است.
سیمهایتان شبیه رگهایی هستند که موسیقی را به جای خون، در تمام تنتان میگردانند.
بالها دور شما پیچیدهاند؛ نه برای پرواز، بلکه برای اینکه هیچ نتی بیپناه روی زمین نیفتد.
هر بار که نواخته میشوید، انگار فرشتهای، زبانش را برای چند دقیقه به چوب و سیم قرض داده است.
برای: Hana
در دوربینِ ذهنیِ من شما یکی از همین شمعها هستید.
شعلهتان آنقدر آرام است که تاریکی هم برای نزدیک شدنتان صدایش را پایین میآورد.
قطرههای موم، آرامآرام از تنتان پایین میآیند؛ انگار نور، بهای خودش را با سپیدی میپردازد.
در سکوتِ اتاق، هر لرزشِ کوچکتان شبیه جملهایست که فقط شب توانِ خواندنش را دارد.
هیچ عجلهای برای تمام شدن ندارید؛ فقط آرام میسوزید، انگار روشن ماندن، زبانِ دیگری برای نفس کشیدن است.
برای: طلوع خورشید
در دوربینِ ذهنیِ من شما همان میزی هستید که جنگل آرامآرام آن را پس گرفته است.
روی شانههایتان خزه روییده، بیآنکه چیزی از خاطرههای چوب کم شده باشد.
ماندهاید میان دو جهان؛ جایی که صفحههای خاموش هنوز بوی دستهای دیروز را دارند و شاخهها، بیاجازه، از کنارشان عبور میکنند.
انگار طبیعت، بیهیاهو، هر روز واژهای تازه روی تنتان مینویسد و زمان، آرامآرام لبههایتان را سبزتر میکند.
هیچکس نمیداند اینجا پایانِ یک اتاق است یا آغازِ یک جنگل؛ فقط سکوت است که هر روز پشت این میز مینشیند.
برای: CALL ME MOVIE
در دوربینِ ذهنیِ من شما یکی از همان سنگهای زیر برف هستید.
آنقدر آرام که سفیدیِ زمستان روی شانههایتان خانه کرده است.
نه برای پنهان شدن، فقط برای اینکه فصلها هم گاهی دلشان میخواهد روی چیزی تکیه کنند.
از میان این همه سپیدی، تنها گوشهای از حضورتان پیدا مانده؛ همانقدر که خیال، راهش را به سمت شما گم نکند.
انگار برف، شما را نپوشانده؛ فقط جملهای ناتمام روی استواریتان نوشته است.
برای: یونیک
در دوربینِ ذهنیِ من، شما نیزاری کنارِ آب هستید.
آرام به نظر میرسید، اما هر نسیمی میتواند داستانی تازه را در وجودتان به حرکت درآورد. مثل نیزار، انعطاف دارید؛ خم میشوید، اما بهسختی میشکنید. حضورتان شبیه مرز میان آب و خشکی است؛ جایی که سکوت و زندگی همزمان در کنار هم نفس میکشند. هرکس از کنارتان بگذرد، شاید تنها آرامشتان را ببیند، اما اگر کمی بیشتر بماند، صدای هزاران حرف ناگفته را از لابهلای وجودتان خواهد شنید. شما از آن آدمهایی هستید که بودنشان، حتی در سکوت، به دنیا حسِ زندگی میبخشد.
برای: اشتباه
پ.ن: حنا این تو رو یاد راهیان نمیندازه؟:))