در دوربینِ ذهنی من شما به شکل یک صندلی هستید.
صندلی که در توامان باران سیلآسای زمستان در کنار پل منتهی به رودخانه عاشقی را بر روی خود نشانده بوده. عاشقی که در انتظار معشوق چتر بهدست و در زیر باران انتظار گزیده اما با معشوقی مواجه شده که خود را در رودخانه کنار پل غرق کرده است.
برای: آقای ایکس
در دوربینِ ذهنیِ من شما رادیویی واقع در نسیم پر تبوتاب جنوب همراه با صدای دلنشین امواج اقیانوس هستید.
واقع در کنار قالی پر نقش و نگار زندگی که آوای قصهگوییهای رادیو را گوشنوازتر مینمایند.
برای: My Unsaid words