﷽
روحالله سوری، استادیار فلسفه دانشگاه خوارزمی و استاد عالی علوم عقلی در حوزه علمیه است. کانال «عقل منور» آثار گفتاری و نوشتاری او را در زمینه فلسفه و عرفان اسلامی، ازسوی شاگردان ایشان منتشر میکند.
برای بازبینی مطالب کانال، هشتکهای زیر را پیگیری کنید:
#رزومه_علمی
#درسگفتارها
#مقاله_علمی
#یادداشت_علمی
#دلنوشتههای_یک_فیلسوف
#شعر
لینک ایتا و تلگرام:
@aqlemonavar
«شهید» واژهای عربی است بر وزن فعیل. و فعیل، در لغت عرب برای مبالغه میباشد. بنابراین معنای «شهید» مبالغه در «شهود» خواهد بود. قرآن کریم، آنانرا که در راه خدا میمیرند، شهید مینامد.
اما کسیکه میمیرد از دیدگاه ادبی و عرفی «میّت» نامیده میشود. و اگر مرگ او معلول عوامل غیر طبیعی باشد، «مقتول» نام میگیرد. و اگر قتل او شدت داشته باشد «قتیل» نام میگیرد.
اکنون، چرا مجاهدان راه خدا، «شهید» هستند؟ چرا کتاب آسمانی ایشان را با شهود، گره زده است؟ آنهم با صیغه مبالغه (فعیل)!
شاید بدین سبب که ایشان جان خود را (که عزیزترین سرمایه بشر است) برای خدا، نثار کردهاند. و پاداش چنین کسی به عهده خداوند است؛ «مَن قتلتُه فعلیَّ دِیتُه».
اما خداوند، چگونه دیهٔ مقتول خود را پرداخت خواهد کرد؟ او وجود نامحدود است و چنین چیزی قابل ارائه نیست. او تنها قابل شهود است، و شهید، شاهد این حقیقت ناب. شهدِ شهود، تنها، روزیِ مجاهدین فی سبیل الله است؛ «و لا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً، بل احیاء عند ربهم یرزقون».
برابر احادیث، جهاد دو گونه است:
۱. جهاد اصغر و مبارزه با دشمن بیرونی.
۲. جهاد اکبر و مبارزه با دشمن درونی (نفس).
این دستهبندی و اکبر دانستن مبارزه با نفس، گویای اهمیت و تاثیرگذاری جهاد با نفس، در سعادت آدمی است.
میتوان گفت: جهاد ظاهری، خود، گونه و سطحی از جهاد باطنی است؛ زیرا گذشتن از حیات دنیوی و فدا کردن آن برای پیروزی جبهه توحید، خود، گونهای از مبارزه با نفس است. بلکه یکی از سختترین انواع جهاد باطنی است.
بنابراین، شهیدِ جنگ بیرونی، ابتدا در مبارزه با نفس، به شهادت رسیده است.
اکنون سیدالشهدا، کسی است که در جهاد ظاهری و باطنی، برترین رتبه را داراست و والاترین شهود، از آنِ اوست.
گرچه اهل بیت علیهم السلام، همگی نوری واحدند، اما هریک (به فراخور زمان و مکان) مظهر تام صفتی از صفات الهیاند؛ یعنی برخی صفات در ایشان نمود بیشتری دارد و برخی دیگر، پنهانتر است.
اباعبدالله (ع)، سید الشهدا است. یعنی همان کسیکه محور و مرکز عبودیت است، سرور اهل شهود نیز هست. او مظهر تام شهود حقیقت است؛ «شهد الله انه لا اله الا هو، و الملائکة و اولوا العلم...».
#روحالله_سوری
#دلنوشتههای_یک_فیلسوف
#شهید
#شهود
#سیدالشهدا
@aqlemonavar
بسم الله الرحمن الرحیم
کربلای امام حسین (ع) واقعهای چندلایه است، که لایه نخست آن مصیبت و لایه باطنش سرور و بهجت است. این معنا شواهدی بسیاری در واقعه عاشورا دارد؛
برای نمونه سیدالشهدا (ع) بالای سر شهدا میگریست و حق مصیبت را ادا میکرد. اما در عین حال چهرهاش از شدت وَجد و بهجت، برافروختهتر میگشت: «کلمّا اشتد علیه الامر، إحمرّت لونه». و نیز زینب (س) که از داغ مصیبتهای پیدرپی، دلشکسته و دلخون بود، اما فرمود: «ما رایت الا جمیلا».
مصیبت و بهجت، دو روی یک سکهاند؛ یعنی همان مصیبت لذیذ خواهد بود. همان داغها شیرین است و همان دردها فرحزاست. به دیگر بیان: شادی، چهره باطنی این غم است، نه نتیجه و عائده آن! شادی چیز دیگری نیست که از خارج بدین غم، منضم گردد. بلکه چهره باطنی اوست، که از او میروید.
چنانکه از برخی اصحاب امام، نقل است که در شب عاشورا شوخ و بذلهگو شده بودند؛ زیرا باطن امر برایشان منکشف شده و بهجت دست داده بود. شاید به همین سبب است که در انتهای روضه و نوحه، عموما گونهای سبکی و سرخوشی به شیعیان دست میدهد؛ چراکه ضمیر ناخودآگاه آنها بهجتی مرموز را ادراک مینماید.
در رویارویی با رخداد کربلا، گروهی جنبه غم را ادراک میکنند و تنها به مرثیه و نوحه اشتغال دارند. و گروهی به جنبه بهجت و شادی وصال خداوند متوجه میشوند و کربلا را عید اولیاءالله میدانند. اما شیوه خود امام حسین (ع) جمع ظاهر و باطن بود. میرزا جوادآقا ملکی تبریزی نیز در کتاب المراقبات، بر جمع میان ظاهر و باطن، تاکید میکنند.
در واقع، آنکه اهل کثرت است مصیبت میبیند، آنکه غریق وحدت است بهجت میبیند. اما آنکه همچون حسین (ع) و زینب (س) وحدت را ساری در کثرت و کثرت را فانی در وحدت میبیند، بهجت را جاری در مصیبت، و مصیبت را فانی در بهجت مییابد.
بهیاد دارم که مرحوم دولابی بسیار لطیف بود و تاب شنیدن روضه نداشت، او میفرمود: اشعاری در مدح اهل بیت (ع) خوانده شود. آنگاه آرام میگریست و میفرمود: «اینها اشک شوق است، شیرین است نه شور!» از بزرگان دیگری نیز چنین یاد دارم که از ذکر نامشان معذورم. البته این رویکرد، احوال شخصی و غیرقابل اقتباس است.
بههر روی، مصیبت سیدالشهدا (ع)، باطنهای بسیاری دارد که خلاف ظاهر غمگین آن، معدن بهجت و سعادت است.
امام باقر (ع) میفرماید: «ان اصحاب جدی الحسین لم یجدوا الم مسّ الحدید؛ یاران جدم حسین درد برخورد آهن را حس نمیکردند». یاران حسین (ع) چنان از باطن وقایع و بهجت معنوی آن سرمست بودند که از ظاهر بیخبر شده بودند. نه اینکه امام (چنانکه برخی مرتاضان انجام میدهند) تصرف کرده بود و درد را برداشته بود.
بله، بهیک معنای والاتر، امام تصرف کرده بود؛ زیرا در شب عاشورا از جام توحید چنان سیرابشان کرده بود که مستی ادراک خداوند، مانع از ادراک درد میشد. «و سقاهم ربهم شرابا طهورا» انسان/۲۱
البته بیشتر اصحاب، غرق وحدت بودند و غافل از کثرت. اما امام (ع) که جامع وحدت و کثرت است، هم درد را میکشید و هم بهجت را میچشید.
امام (ع)، واسطه فیض و خلیفه خداست و چنین جامعیتی برای او مورد توقع است. اما شگفتا از زینب (س)، که چگونه وحدت و کثرت را جمع میکند و بهجت و مصیبت را بههم میآمیزد.
سبحانالله که این چه بنیهای است که چنین بار سنگینی از مصیبت و بهجت را حمل میکند و هیچ لغزشی از توحید تام، و برزخیت کبری ندارد.
سلام بیکران الهی به او که بهحق، زینت علی (ع) در همه عالمها و نشئههای وجودی است.
#روحالله_سوری
#دلنوشتههای_یک_فیلسوف
#کربلا
#مصیبت
#بهجت
@aqlemonavar
بارها به این صحنه مینگرم: کهکشانها میچرخند و در دل آنها منظومهها میچرخند و در دل آنها... . اما چرا؟
دانشمندان پاسخ میدهند: در میان هر کهکشانی، سیاهچالهای است که زمان و مکان را میمکد. گردش کهکشان با همه میلیاردها منظومهاش، زاییده مکش این سیاهچاله است.
اکنون دوباره میپرسم: سیاهچالهها کهکشان را به کدام سو میمکند؟ این همه زمان و مکان را به کجا میریزند؟ افزون بر اینکه این مکش، باید سویه دیگری داشته باشد که زمان و مکان را در کهکشان، ریخته باشد. هیچ مکشی بدون ریزش نیست. سرانجام هر رودخانهای از یکسو میآید و به سوی دیگری میرود. آن چیست و کجا؟ آنجا که زمان و مکان، از او میریزند، کجاست؟
دانشمندان، پاسخی ندارند اما برخی فیلسوفان میگویند: عالم مثال، که از ابعاد بدون جرم و ماده تشکیل شده، زاینده عالم مادی طبیعی است. عالم طبیعت، از فروکاست پدیدههای مثالی، پیدا میشود. بنابراین، همه اشیای مادی، نشئهای مثالی و پیشین دارند، که با فروکاهش خویش، به اشیای مادی تبدیل شده است.
همباز میپرسم: آیا عالمهای مادی و مثالی، درهمتنیدهاند؟ آیا راهی از این، به آن، هست؟ آن چیست؟
فیلسوفان دیگر پاسخی ندارند. چشمهای تشنه خرد را به آسمان میدوزم و زیر لب زمزمه میکنم: آه، ای آسمانها، با من سخن گویید و رازهای خود را آشکار کنید. اما ندایی نمیشنوم. آیا نمیخواهید کسی از هنرهای شما آگاه شود؟ آیا نمیخواهید کسی بالهای اندیشهاش را بهسوی شما بگشاید؟ آیا راهنمایی نمیکنید؟ چیستید و چرایید؟ و همچنان چیزی نمیشنوم.
چشم از آسمان برمیگیرم و پیچ نمایشگر (تلویزیون) را میگشایم. گروهی از تجربههایی شگرف میگویند: از بدن که بیرون رفتم، جسمی لطیفی بودم، بخارگونه، شیشهوار. گردبادی آمد و مرا برد...
پرسشهایم جدیتر میشوند. جسمِ لطیف! همچو ابر! مانند بخار! آیا این همان پیکر مثالی است؟ یا چیزی میان ماده و مثال؟ چقدر پرسش بیپاسخ دارم...
اینبار چشم خرد را نیز میبندم. به ژرفای خویش فرو میروم. لایهها را کنار میزنم. دریای عمیقی است. فشار آب زیاد است. نفَس کم میآورم. آب، بهسختی مرا میفشارد و ناگاه میمیرم. از این منِ مرده، یکی بیرون میجهد. دوباره به عمق میروم. اینبار بیشتر. اما بازهم نفس کم میآید و باز میمیرم. منِ مرده را همانجا رها میکنم. از او بیرون میپرم و باز به عمق میروم... هفت بار میمیرم و هفت بار زنده میشوم. آه، این دریا انتهایی ندارد؟!
خوب که مینگرم، دریا نیست، اینجا فضاست و من پایین نمیروم، بل بالا میآیم. چه فرقی میکند. چه اهمیتی دارد. اینجا عمق دریا و اوج فضا یکی شده است.
اکنون مینگرم: منظره زیبایی است. زمان و مکان، از گردابهای مثالی، به عالم ماده تزریق میشوند و باز از گردابهای مثالی، به عالم مثال مکیده میشوند.
گرداب یا گردباد؟! درست روشن نیست. چه فرقی دارد. اینجا گرداب و گردباد، یکی شدهاند. چون نسیم، در فضا منتشر میشوم. رویدادهایی که از آبشار سرنوشت به پایین میریزند، دوچهره دارند. رویی ثابت در مثال، رویی گذرنده در ماده.
از بالا که بنگری، در نقطه حال، همه گذشتهها و آیندهها فشردهاند. از پایین که مینگری، در نقطه حال، چیزی جز اکنون، نخواهی دید.
نقاطی از ماده که رقیقترند، روزنه آمد و شد به مثالاند. چیزی مانند سیاهچالهها. و چیزی مانند همان بدن لطیف، که تجربهگران میگفتند.
بدن ضمخت مادی، در بیرون جو میمیرد. اما بدن لطیف، نه به اکسیژن نیاز دارد و نه در چنگال جاذبه فرو میماند. او پر میگشاید. در بلندای کهکشان، گردابهایی است که راه ورود به عوالم بعدی است. گردابهایی دوسویه که هم زمان و مکان را میزایند و هم میبلعند. شاید این، همان شدت و ضعف تشکیکی است.
چرا دلم شور میزند؟ انگار فرصتم پایان یافته که دلتنگ دنیای فانی خودم هستم. ناگاه زنگ ساعت بهصدا میآید و از خواب میپرم. باخود میگویم: این چه بود: رویایی شیرین یا کشف حقیقت؟ با لبخند پاسخ میدهم: چه فرقی دارد؟ اینجا خواب و بیداری، یکی شدهاند... قوله سبحانه: "فیها یفرق کل امر حکیم"
#روحالله_سوری
#دلنوشتههای_یک_فیلسوف
#عالم_ماده
#عالم_مثال
#گردابهای_دوسویه
@aqlemonavar
ما نبودیم و جهان بود. رنگها، صداها، شکلها و بسیاری ادراکهای دیگر بودند، اما آنها را نمییافتیم. ما اندکاندک آنچه را که یافتیم، یافتیم، و رفتهرفته دامنه ادراک خود را گستراندیم.
اکنون برخی چیزها را با نیروی خِرد یافتهایم. اما چندها برابر آنرا هنوز نمییابیم. هنوز حقایق بسیاری از افق ادراکی ما پوشیده مانده است.
شاید روزی نیروی ادراکی برتری پیدا شود و چیزهای دیگری از جهان بیابد که اکنون حتی در تصور ما نمیگنجد.
ما تاکنون بارها با این جهش ادراکی، روبرو شدهایم، پس چرا از رویداد دوباره آن میهراسیم؟ شاید نگران فرو ریختن چیزی هستیم که تاکنون ساختهایم. اگر همه یا بیشتر ادراک ما از جهان، ناروا باشد، آنگاه چه کنیم؟!
آرام باخود میگویم: ما بارها ساختمان علم را ویران کرده و ازنو ساختهایم. نباید از ساختن دوباره آن، بهراسیم. شاید نتیجه علم، بیشتر، ساختن درون باشد تا یافتن بیرون؛ زیرا بیرون، همیشه بوده، هست و خواهد بود. اما این درون است که رشد میکند.
روزی که جریان ادراک به فراخِرد جهش نماید، دوباره متولد میشویم و دوباره جهان را ادراک میکنیم.
اما نباید فراموش کنیم که فراتر از هر فراتری، فراتری است. و این مرگ و زندگی پس از آن، پایانی ندارد. باید برای آینده گشوده باشیم. ترس برادر مرگ است و ما را در مرحلهای که بهناروا، خود را بدان بستهایم، نگاه میدارد. مرحلهای که گور ما خواهد شد و ما را بهجرم ایستایی، بهسختی خواهد فشرد.
این سزای کسی است که ندای تعالی "هستی" را نادیده بگیرد و به جایی که هست، بسنده نماید. بسندگی، دوزخ دردناکی است که جز سوختن خودبسنده، چیزی نمیشناسد.
#روحالله_سوری
#دلنوشتههای_یک_فیلسوف
#جهش_ادراکی
#ادراک_فراعقلی
#تولد_دوباره
#بسندگی_ادراکی
#مرگ
#دوزخ
@aqlemonavar
کسی نمیداند که زندگی، کی، کجا و چگونه آغاز شد؟ کسی نمیداند سرمنشأ زندگی کجاست؟ شاید میلیاردها سال از آغاز این جهان گذشته باشد. شاید حتی جستجوی آغاز، مربوط به محدودهای است که میشناسیم و کل، هرگز نقطه آغازی نداشته باشد...
دانشمندان از مهبانگ و فرگشت میگویند و ادیان از آدم و حوا سخن میرانند. دوباره آن تعارضنمای قدیمی، دوباره علم و دوباره دین. خاطر رنجورم حوصله این مجادلات را ندارد.
روزی نزد بزرگی، سخن از تربیت میرفت. کلمه نشانه متکلم است و او چه نشانی خوبی در خاطرم بهجا گذاشت، هنگامی که گفت: تربیت، نه همین ذکر و زهد و ریاضت است. تربیت سخن پنهان زندگی در گوش کودک درون است.
ناگاه کودک درونم ایستاد، از بازی دست کشید، گوش داد. سخن گرچه ژرف، اما گیرا بود. سخنان برخاسته از درون، به درون مینشینند.
مردپیر ادامه میداد: خضر را ندیدی که با موسا (ع) چه کرد؟ نه ذکری، نه زهدی و نه هیچ چیز از جنس آنچه ما میپنداریم؛ زیرا موسا این مراحل را پیشتر پیموده بود. خضر، موسا را با رخدادهای زندگی میپروراند؛ زیرا رویدادها با آدمها سخن میگویند. گوشی در آدمی است که سخن وقایع را میشنود.
مردپیر درست میگفت و من، آنروز نمیفهمیدم. شاید اکنون که به گذشته مینگرم و سخنان زندگی را در وقایع گوناگون میشنوم، آرامآرام سخن مردپیر تفسیر میشود. گویی در گوش دلم نجوایی کاشت، که کمکم سبز میشود.
مادر مهربان هستی، که ما را از باطن خویش ظاهر کرد، هرگز رهایمان نکرده است. او همواره لالایی مهربانانهاش را از لابلای وقایع زندگی نجوا میکند. کودکان اما بعضی لجبازند و دیر، میشنوند. برخی لطیفترند و زود به بلوغ میرسند.
از هنگامه دور، که نخستین جوانه حیات بر زمین آفرینش رویید، تاکنون که آدم، با همه شگفتیهایش پا به عرصه گذاشت، مادر هستی همچنان با ما سخن میگوید.
گنجشکی، علفی خورد و بیمار شد. پس نتیجه گرفت که دیگر آنرا نخورد. اما واقعیت آن است که مادر هستی، راه غلط را بست تا راه درست را بیابد. گنجشک پنداشت که این استنتاج، زاییده فاهمه اوست. اما در واقع، این کلمهای است که در این واقعه، بدو القاء شده بود.
اتمها برای تشکیل مولکول، همین راه را میپیمایند. و مولکولها برای تشکیل سلول، و سلولها برای...
گویی جریان حیات، در کنکاشی پیوسته، بهکمک آزمون و خطاهای بسیار، همواره بهترین راه را خواهد یافت. این نیمه بیرونی ماجراست. نیمه پنهان ماجرا آن است که مادر هستی، جریان حیات را هدایت میکند. راهی را میبندد تا راه درست، برجا ماند. این تنبیه و تشویق، با زبان بیزبانی، راه درست را پیش روی جریان حیات مینهد. مهر مادری، فرزندان خود را هرگز رها نخواهد کرد. بلی، علم و دین، نیمه رویین و زیرین یک حقیقتند و یکدیگر را نفی نمیکنند.
پیدایش عقل و کشف حقایق بیشمار، گوشهای از هدایت جریان حیات است. شهودهای عارفانه گوشهای دیگرند. و وحی، سخنان واضح و بیپرده مادرمان با ماست. همه این روزنهها، ارمغانهای هستی، برای کشف اویند اما وحی نقطه اوج هدایت اوست.
از آن روزگار دور، که خشکی از میان آب سر برآورد، دلهای زیادی از میان تاریکی برآمدند و به سوی نور، ره سپردند. اینان، نغمه مادر را در وقایع زندگی شنیدند و سر به دامان مهرش نهادند.
بلی، مردپیر همیشه درست میگفت، و من گاه نمیتوانستم بپذیرم. این کلمه نیز، خود، نغمه مادر است که در گوش هوشم پیچید. باید به مردپیر اعتماد کنم. وقایع زندگی، این نکته را بارها تصدیق کرده است...
#روحالله_سوری
#دلنوشتههای_یک_فیلسوف
#مادر_هستی
#جریان_حیات
#هدایت_هوشمند
#دحوالارض
#دحوالقلب
#عقل_و_دین
@aqlemonavar