در دل آسمانی که در آن خورشید گرمای خود را با اشک و خستگی به زمین میبخشد هرگز نمیشود روشنایی حقیقی را دید .
سخن گفتن برای کسانی که حرفهایت را نمیفهمند، چه ارزشی دارد؟ زمانی که در باتلاق باشی، هرچه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر در آن فرو میروی
فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آیینه نباشد. تو درباره ی صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون تو است.
و بعد وقتی چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد. وحشت خودت را مجسم کن!
تو صورت یک بیگانه را خواهی دید و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی: صورتِ تو، خودِ تو نیست.
زمانی میرسد که حروف فراتر از حروف میشوند و واژگان ورای واژگان.
بعد شبیه زبانی بیگانه و بیمعنی میشوند. اینجاست که احساس میکنم واژگان نامفهومی مثل "مهرورزی" یا "ابدیت" شروع به حرف زدن با من میکنند.