eitaa logo
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
595 دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
1.8هزار ویدیو
277 فایل
✅ ارتباط با مدیر کانال: @a_m_k_m_d جلسات هفتگی:شب های پنج شنبه،اصفهان،درچه،خیابان جانبازان،کوی سیدمرتضی،مسجد سید مرتضی رحمه الله علیه هیئت عاشقان روح الله تاسیس ۱۳۷۷
مشاهده در ایتا
دانلود
👈کمپین بزرگ 🚩هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله🚩 🔺پاس و ویزا و بلیط نجف و پیگیری 🔻صاحب صبر! بگو دست مرا میگیری 💠اگر شما هم اربعینی هستیدبا استفاده از هشتک در پستها وکامنت هاتون خادم اربعین حسینی باشید. 💠ان شاء الله با این فعالیت دیگران را هم اربعینی کنید. 🏴کمپین بزرگ
✅ ۱۱ روز تا اربعین 🚩ای امید همه دلهای شکسته برگرد دختری در عقب قافله جامانده هنوز 🚩همه حاجات مرا داده ای آقا اما.. با شما یک سفر کرببلا مانده هنوز #منم_اربعین_کربلام 🏴 @asheghaneruhollah
shab avai005.mp3
9.46M
👈قدم به قدم با زائران جانم جانم به صدای به دلای مبتلات به مسیر به تا 📌فوق العاده زیبا و شنیدنی 🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
#خودباختگی 6⃣ 💠یک عده از عشق صحبت میکنن که عاشق شدن😊 اونم عاشق مثلا جنس مخالفشون عشق به معنای واق
7⃣ 💠دختروپسری که روز و شب بیکاره و هیچ برنامه ای واسه زندگیش نداره چطور میتونه قوه ی تخیلش رو کنترل کنه؟! 💢طرف پیام میده یک اشتباهی کرده یک شکستی خورده حالا اتاقش رو کرده کلبه ی غم های دنیا😤 اینم شد زندگی؟ اول اینکه چرا کاری کنی ک بعد پشیمون بشی؟ دوم اینکه حالا که اشتباه کردی پاشو برنامه بریز زندگی آیندتو بساز روز و شب کنج اتاق زانو در بغل کرده موسیقی های غمناک گوش میکنه و گریه نمیدونم گریه کنم به حال این طور افراد که دارن عمرشون رو میسوزونن یا بخندم بخاطر این بچه بازیا😁 زندگی که به آخر نرسید بجای غم کده کردن زندگیت پاشو استعدادهای زیباتو بریز بیرون و فعالیت کن 😊 بیشتر خدارو عبادت کن نه اینکه بشینی صبح و شب باز دعا کنی بعدم باز اونطوری ک خواست نشد از خدا هم زده بشی نه کلا بشین با خدا حرف بزن بهش نزدیک شو بعد ببین چه حس آرامشی بهت دست میده خصوصا با خوندن مناجات مسجد کوفه امام علی (ع) که توی مفاتیح هم اومده توی اینترنتم بزنین میاد😊 ‼️ ادامه دارد.........↙️ 👈عضویت در 👇 🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 #یک_فنجان_چای_با_خدا قسمت 5⃣9⃣1⃣ صدایِ تیکی از در بلند شد. پشت پنجره ایستا
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 قسمت 6⃣9⃣1⃣ اصلا در این روزِ بارانی چه وقتِ امامزاده رفتن بود که بی پروین و مادر در این خانه تنها بمانم.. برگشت.. آرام و شمرده گام برمی داشت. در را باز کرد و در چارچوبش ایستاد. حالا پاهایش در تیررس نگاهم بود. ازفرط ترس، صدایِ بلندِ تپش قلبم را می شنیدم و وحشت زده از اینکه نکند به گوش اوهم برسد؛ این کوبشِ سرکشِ نبض.. به سمت تخت آمد. کنارش ایستاد و مکث کرد. یعنی.. یعنی قصد داشت تا زیر تخت را بگردد..؟ صدایش بلند شد و وجودم سکته وار لرزید " تو دهات هایِ آلمان، اینجوری قایم می شدن؟؟ نصف لنگت وسط اتاقه، اونوقت کله ات رو بردی زیر تخت که مثلا پیدات نکنم؟؟ من موندم اون حسام بدبخت با این خنگ بازی هات چی کشید.. البته شاید شیوه جدید استتاره ما بی خبریم.." زبانم بند آمده بود. از شدت هیجان سرم را بلند کردم که محکم به کفی تخت خورد و آه از نهادم بلند شد. دستی غرغرکنان پاهایم را گرفت و از زیر تخت بیرون کشید. باورم نمی شد. با بهت به صورتش خیره شدم. همان چشمان رنگی و صورت بور که حالا به لطفِ ته ریش بلند و طلائی اش، کمی آفتاب سوخته تر از همیشه نشان می داد. نگاه رویِ چهره ام چرخاند. غم در چشمانش نشست.. حق داشت، این مرده ی متحرک چه شباهتی به سارایِ دانیال داشت..؟ محکم بغلم کرد.. آنقدر عمیق که صدای ترق ترق استخوانهایم را می شنیدم و من آنقدر در شوک غرق بودم که نمی دانستم باید بدوم..؟؟ فریاد بزنم..؟؟ یا ببوسمش..؟؟ ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷 ‼️این داستان کاملا واقعی است
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 قسمت 7⃣9⃣1⃣ دانیال، برادر من .. در یک نفسی ام قرار داشت و من رویِ ابرها، رقصِ باله را تمرین می کردم.. مرا از خودش دور کرد.. چشمانش خیس بود.. اما سعی کرد به رویم نیاورد که دیگر آن خواهر سابق نیستم. " چیه..؟؟ نکنه طلبکارم هستی.. می خوای بفرستمت مناطق اشغالی، روش هایِ نوینِ مخفی شدن رو به بچه ها یاد بدی..؟؟؟ خدایی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.. اصلا اشک تو چشام حلقه زد وقتی لنگتو وسط اتاق دیدم. بعد میگم خنگِ داداشی، بهت برمی خوره.. " با لبخند به صورتش خیره ماندم.. کاش دنیا این لحظه ها را از فرصتِ زنده بودنم کم نمی کرد.. دوست داشتم او حرف بزند و من تماشا کنم.. از جک هایِ بی مزه اش بگوید و من فقط تماشا کنم.. از خالی بندی هایِ مردانه اش بگوید و من باز هم فقط تماشایش کنم.. چقدر فرصت کم بود برایِ تماشایِ این تنها برادر.. طلبکارانه سری تکان داد " چیه عین قورباغه زل زدی به من..؟؟ خوشگل، خوش تیپ ندیدی؟؟؟ یا اینکه الان می خوای بگی که مثلا خیلی مظلومی و از این حرفا؟؟ بیخود تلاش نکن.. جواب نمیده.. من حسام نیستم که سرم شیره بمالی.. خدایی چه بلایی سر اون بخت برگشته آوردی که از وقتی پاشو گذاشت سوریه دنبال شهادته. روزی سه بار میره تو تیرس دشمن وایمیسته میگه داعش بیا منو بکش.. " خندیدم، بلند.. خودِ خودِ دیوانه اش بود.. بی هیچ تغییری.. اما دلم لرزید، کاش بی قرارِ حسام نبودم. یک دل سیر خواهرانه براندازش کردم. بوسیدم، بوییدم و قربان صدقه اش رفتم. خدا کند که امروز هیچ وقت تمام نشود. ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷 ‼️این داستان کاملا واقعی است
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 حال و هوای وصف ناپذیر "زنان آمریکایی" در پیاده روی 🏴 @asheghaneruhollah
4-Vahed - Hajmahdirasuli - Arbaeen.mp3
15.13M
📌پیشنهاد دانلود واحـــــد حماســــــــے ترڪـــــــے ✋لبیک یا حسین 🎤حاج 🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
‼️‼️‼️ سلام و عرض ادب و احترام خدمت همه ی دوستان #انقلابی 🔹اگه دقت کرده باشید رهبر انقلاب در سخنرا
🔹بسم الله الرحمن الرحیم🔹 🌀 هدف موج👈 انتشار اخبار نقاط قوت ایران در شرایطی که دشمن تلاش می کند از طریق عملیات رسانه ای(یا به تعبیر رهبر انقلاب: شیمیایی)، مردم را دچار یاس و بدبینی به انقلاب بکند. 💢جامعه هدف 👈 به انتخاب جهادگران (گروه ها و افراد مختلف) 💠 ارسال این موج را هدیه می کنیم به 👈 شهیدان باکری ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻رهبر انقلاب: مهمترین هدف جنگ نرم دشمن، گرفتن امید و اعتماد به نفسِ ملت ایران است. 👈عضویت در 👇 🏴 @asheghaneruhollah
☀️قدرت فضایی ایران☀️ ⁉️آیا میدانستید ♨️ایران ششمین کشور دنیاست که توانسته است موجود زنده به فضا ارسال کند؟! ☑️ارسال موجود زنده به فضا، یکی از مراحل بسیار پیچیده و مهم فعالیت های فضایی به حساب می آید و موفقیت در این مرحله یعنی تسلط بسیار بالا در زمینه علوم فضایی !! 👌جالب است این را هم بدانید که در کل دنیا فقط 12 کشور دارای چرخه کامل فناوری فضایی هستند که ایران هم یکی از آنهاست. ⬅️چرخه کامل یعنی: توانایی ساخت ماهواره، پرتابگر ماهواره، ایستگاه زمینی مدیریت ماهواره و توانایی استفاده از شبکه ماهواره ای. ✅همه ی این پیشرفت در سالهای بعد از انقلاب و در شرایط تحریم و فشار حاصل شده تا شاهدی باشد بر اینکه این انقلاب همه ی موانع را پشت سر خواهد گذاشت و ایران را به اوج قله های عزت و افتخار خواهد رساند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻رهبر انقلاب: مهمترین هدف جنگ نرم دشمن، گرفتن امید و اعتماد به نفسِ ملت ایران است. 👈عضویت در 👇 🏴 @asheghaneruhollah
♨️یا لیتنا کنا معکم؛ اي كاش همراه شما بوديم.😢 من مرده ام مگر که شما غبطه می خورید؟!😢 ✍نائب الزیاره نائب المهدی امام خامنه ای باشیم. #کمپین_من_انقلابی_ام 👇 🏴 @asheghaneruhollah
یک زائر اربعین در توییتر خودنوشت: اهل ترکیه بود،ازش پرسیدم آقای خامنه ای رو میشناسی؟ گفت مگه میشه صاحب حق رو نشناخت! #اللهم_احفظ_سیدنا_امام_خامنه_ای #کمپین_من_انقلابی_ام 👇 🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 #یک_فنجان_چای_با_خدا قسمت 7⃣9⃣1⃣ دانیال، برادر من .. در یک نفسی ام قرار دا
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 قسمت 8⃣9⃣1⃣ پرسیدم چرا اینطور وارد خانه شد و او با شیطت جواب داد " بابا خواستم عین تو فیلما سوپرایزتون کنم. اما نمی دونستم قرارِ گانگستر بازی دربیاری.. گفتم در میزنم بالاخره یکی میاد دم در.. وقتی دیدم کسی باز نمی کنه گفتم لابد نیستین دیگه، واسه همین با کلیدایی که حسام داده بود اومدم تو. بعدم خواستم وسایل رو تو اتاق بگذارم و برم دوش بگیرم که با هوش سرشارِ خنگترین خواهر دنیا مواجه شدم. همین.. ولی خوب شد نکشتیماااا.. راستی چرا انقدر ترسیده بودی آخه.. ؟؟ " از ترسم گفتم، از وحشتم برایِ برگشتنِ افرادِ عثمان و اون شرم زده مرا به آغوش کشید و مطمئنم کرد که دیگر هیچ خطری تهدیدمان نمی کند.. مدتی از هم صحبتی مان می گذشت و جز چشمان غم زده ی دانیال، زبانش به رویم نمی آورد سرِ بی مو و صورتِ اسکلتی ام را و چقدر خود خوری می کرد این برادرِ از سفر رسیده. از جایش بلند شد " یه قهوه ی خوشمزه واسه داداشِ گلت درست می کنی؟؟ یا فقط بلدی با حسرت به این کوه خوش تیپی و عضله زل بزنی؟؟ " از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم " نداریم.. چایی میارم.. " چشمانش درشت شد از فرط تعجب " چایی؟؟ تا جایی که یادمه وقتی بابا چایی درست می کرد از خوونه می زدی بیرون که بوش به دماغت نخوره.. حالا می خوای چایی بریزی؟؟ " و او نمی دانست، چای، نوستالژیِ روزهایِ پر حسامم بود.. چای شیرین شده با دستانِ آن مبارزه محجوب که طعم خدا می داد.. و این روزها عطرش مستم می کرد.. ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷 ‼️این داستان کاملا واقعی است
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 قسمت 9⃣9⃣1⃣ بی تفاوت چای ریختم. در همان استکان هایِ کمر باریکِ قدیمی که جهاز مادر محسوب می شد " اما حالا همه چیز برعکس شده.. عاشق عطر چای هستم و متنفر از بویِ قهوه.. " و من چقدر ساده نفرت در دلم می کاشتم. متعجب دلیلش را پرسید و من سر بسته پاسخ دادم " از چای متنفر بودم چون انگار هر چی مسلمون تو دنیا بود این نوشیدنی رو دوست داشت.. و اون وقت ها هر چیزی که اسم اسلام رو تو ذهنم زنده میکرد، برام تهوع آور بود.. " ابرو بالا داد " و الان چطور؟؟ " نفسی عمیق کشیدم و سینی چای را درمقابلش رویِ میز گذاشتم " اما اشتباه بود.. اسلام خلاصه می شه تو علی.. و علی حل می شه تو خدا.. خب من هم اون وقت ها نمی دیدم.. دچار نوعی کور فکری بودم.. اما حالا نه.. چای رو دوست دارم.. عطرش آرومم میکنه.. چون.. " چه باید می گفتم؟؟ اینکه چون حسام را در ذهنم مرور می کند؟؟ ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷 ‼️این داستان کاملا واقعی است
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 قسمت 0⃣0⃣2⃣ زیر لب زمزمه کرد " علی.. اسمی که لرزه به بدن بابا می انداخت.. " نگاهم کرد " این یعنی اینکه مثل یه شیعه علی رو دوست داری؟؟ " شانه ایی بالا انداختم " شیعه و سنیش رو نمی دونم.. اما علی رو به سبک خودم دوست دارم.." سری تکان داد، اگر پدر بود حکمی جز اعدام برایم صادر نمی کرد و دانیال فقط نگاهِ پر محبتش را به سمتم هل داد.. بدون هیچ اعتراضی.. انگار او هم مثل مادر حب امیر شیعیان را در دل داشت. از چای نوشید و لبخند زد " آفرین.. کدبانو شدیااا.. عجب چایی دم کردی.. خب نظرت در مورد قهوه چیه؟؟ یعنی دیگه نمی خوریش؟؟ " استکان را زیر بینی ام گرفتم.. چطور این معجون مسلمان پسند را هیچ وقت دوست نداشتم؟؟ " اولا که کار من نیست و پروین دم کرده دوما حالا دیگه از قهوه متنفرم، چون عطرش تمام بدبختیام رو جلو چشمام ردیف می کنه و می رقصونه.. سوما نوچ.. خیلی وقته دیگه نمیخورم.." خندید " دیوونه ای به خداا.. خلاص.. " ناگهان صدای در بلند شد. به سمت پنجره رفتم. پروین بود و مادری که زیر بغلش را گرفته بود و با خود به سمت خانه می آورد. نگران به دانیال نگاه کردم. یعنی از شرایط مادر چیزی می دانست؟؟ در کلنجار بودم تا چطور آگاهش کنم که با دو به طرف حیاط رفت.. از پشت پنجره ی باران خورده به تماشا نشستم. هنوز هم لوس و مامانی بود. بدون لحظه ای درنگ از گردن مادر آویزان شد و غرق بوسه اش کرد. پروین با تعجب سر جایش خشک شده بود و جُم نمی خورد و اما مادر.. مکث کرد.. مکثش در آغوش دانیال کمی طولانی شد. انتظارِ عکس العملی از این زنِ اعتصاب کرده نداشتم. اما نگرانِ برادر بودم که حال مادرِ دردانه اش، دیوانه اش کند.. ولی ورق برگشت.. مادر دستانش به دورِ دانیال زنجیر شد.. بلند گریست و بوسه بارانش کرد. هم خوشحال بودم، هم ناراحت.. خوشحال از زبانِ باز شده اش.. ناراحت از زبان بسته بودنش در تمامِ مدتی که به وجودش احتیاج داشتم. ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷 ‼️این داستان کاملا واقعی است
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️۹ روز تا قرار عاشقان 🔸دل به عشق یوسف زهرا نهاده میرویم از نجف تا کربلا پای پیاده میرویم 🔸مرغک روحم‌‌ پر زند در قتلگاه و علقمه تا گذارم‌ چهره بر خاک عزیز فاطمه😭😍 🏴 @asheghaneruhollah