eitaa logo
اسرا.
603 دنبال‌کننده
631 عکس
131 ویدیو
2 فایل
. اینجا وقف امام زمان عزیزمه. _زادهٔ کاشی‌های فیروزه‌ای اصفهان/کشته مرده‌ی حضرت شاه نجف/در تلاش برای انسان بودن/سرباز کوچیک امام/هم‌خونه‌ی کلمات/خسته. کپی؟ نه عزیزم، از ذهن خودت خلق کن. ما، در بله: ble.ir/join/8PGEbEic8m .
مشاهده در ایتا
دانلود
یادمه آبان پارسال یه متن نوشتم با عنوان اینکه "لحظات وطنند". خیلی هم متن خوب و جالبی نشد وگرنه قصد داشتم بذارم اینجا. جمله‌ای توش به کار بردم که "وطن آن وقتی بود که برای کسی که هرگز ندیده‌ام نگران بوده‌ام‌. برای اعضای خانواده‌ای به بزرگی این سرزمین." و حالا، میخوام اصلاحش کنم براتون. وطن می‌تونه خیلی بزرگتر از این گربه روی نقشه‌‌ی جغرافیایی باشه. وطن می‌تونه به وسعت ایران تا لبنان و غزه باشه، چیزی که این چند روز بهم اثبات شد. شماره‌ی "وطن" مدام رو که خوندم هم، نویسنده‌ی یکی از داستان‌هاش نوشته بود "وطن یعنی چیزی که برایش جان می‌دهیم." و من، حاضرم برای این مقاومت جون بدم.
میان نقاشی‌ سیاه و سفید، پروانه‌ای که روی بالش نقش ستاره دارد و مدرسه‌ی گل نرگس که کلمه‌ی "نرگس" آن یک سرکش ندارد، پرچمی که با روان‌نویس قرمز و سبز کشیده شده چشمک می‌زند. گویی که پرچم، عنصری‌ست که به نقاشی رنگ و روح می‌دهد...
اسرا.
میان نقاشی‌ سیاه و سفید، پروانه‌ای که روی بالش نقش ستاره دارد و مدرسه‌ی گل نرگس که کلمه‌ی "نرگس" آن
این نقاشی‌ بچگیمو بین برگه‌‌های امتحانی و نامه‌های اداری منقضی شده پیدا کردم. اون وسط یه دختر با چشمای باباقوری کشیدم که امیدوارم خودم نباشم.
همه میان و تو کانالشون می‌نويسن چهل روز گذشت. کجاست این چهل روزی که ما نمی‌بینیم؟ ما چهل سال و حتی بیشتر پیر شدیم، ثانیه به ثانیه‌ای که آقا کنار ما نبود اندازه‌ی یک عمر گذشت...
اسرا.
جملهٔ جان‌های پاک، گشته اسیران خاک :))).
"مردی است که تا حالا هردفعه خانمش باردار شده، بچه را از دست داده. می‌گوید این دفعه به ولادت فرزندش خیلی امیدوار است. گفته به قائد بگویم برای بچه اسم انتخاب کنند. تا حالا چندبار زنگ زده‌ام، بار آخر مسئول دفتر کلی من را توبیخ کرده که شخص اول یک مملکت با کلی مشغله را چه به این کارها؟! رویم نمی‌شود به مرد بگویم که نتوانسته‌ام برایش پیگیری کنم." صحبتش که تمام می‌شود، آه سردی می‌کشد. سخت است بخواهی به کسی که ذوق و شوق یکی از بهترین اتفاقات زندگی‌اش را _بعد از از دست دادن چندباره‌اش_ دارد، حرفی را بزنی که مطمئنی بند امیدش را پاره می‌کند. خدا خدا می‌کنم که زمان کِش بیاید یا مختصات دفتر به قدری از مرد دور شود که هرگز به آن نرسد. یا چه‌می‌دانم، تلفن دفتر زنگ بخورد و با یک کلمه، ماجرا را عوض کند. نه مختصات دفتر از مرد دور شد و نه خبری از اسم رسید. مرد می‌آید، با چشمانی که نوید انتظار دارد می‌گوید "من بچم فردا به دنیا میاد، قرار شد شما به قائد بگی اسم بچمو انتخاب کنه!" من و منی می‌کند، نمی‌داند چجوری بگوید که مرد ناراحت نشود. من می‌روم جلو و ماجرا را برایش توضیح می‌دهم. جوری از قیافه‌اش حزن و ناامیدی می‌چکد که مطمئنم آن زمان که فرزندانش به تولد نمی‌رسیدند آنقدر ناراحت نشده است. مرد می‌رود و مسئول آخرین تلاش‌هایش برای روی زمین نماندن این کار امتحان می‌کند. دوباره _جلوی چشم‌های من_ به دفتر زنگ می‌زند‌. بعد از بیان چند کار غیرمهم و بی‌ربط، دوباره اسم را وسط می‌کشد. پشت خطی ایرانی هم دوباره گر گرفته به توپ می‌بندد که رهبر یک امت و دفتر بین المللی وقت این کارها را ندارد، قطع می‌کند. او که فکر می‌کرد این تیر در تاریکی‌اش به هدف می‌خورد، ناامید، در دفتر را می‌بندد و من را هم به بیرون راهنمایی می‌کند. مشغول کلنجار رفتن با کلید و قفل در است که تلفن دفتر زنگ می‌خورد. تا که در را دوباره باز می‌کند و می‌خواهد که جواب بدهد، تلفن قطع می‌شود. ده، پانزده دقیقه‌ای منتظر می‌مانیم تا صدای تلفن دوباره در بیاید. در این مدت کوتاه، من در دلم می‌گفتم که یعنی می‌شود این تماس، خبر از اسم فرزند آن مرد بدهد؟ و تلفن، دوباره زنگ می‌خورد. _آقا، ریحانه! +ریحانه چی؟ _حقیقتش رو بخواید ما همون بار اول به آقا گفته بودیم. ایشون گفتن فکر می‌کنم و خبر میدم، ماهم رومون نشد دوباره ازشون بپرسیم. امروز خودشون گفتن "در مورد اسمی که چند وقت پیش پرسیدید، بگید بذارن ریحانه." خبر را که به مرد می‌دهیم، ذوقی در میان وجودش می‌دود که از صورتش هم پیداست. چشم‌هایش برقی می‌زنند که انگار داغ تمام فرزندانی که می‌توانست داشته باشد و ندارد را، همین یک کلمه از بین برده‌است. "ریحانه" نگاهم به صورت پر بغضش که هرلحظه امکان ترکیدن دارد می‌خورَد، از وسط دفتر رهبری در سوریه بیرون کشیده می‌شوم. من نبودم که صاحب این خاطره بودم، اما داغ نبودن مهم‌ترین شخص خاطره، همه را می‌سوزاند. حالا دل من و ریحانه‌ای که نمی‌دانم کجای این زمین سِیر می‌کند با غم اسم "قائد" به هم متصل است. همین‌قدر دور اما عمیق. [روایتی بر اساس واقعیت] نویسنده: اسرا. [کپی نکن دوست من، قلم خودت خیلی بهتر می‌نویسه💕.]
شب‌های هجر را گذراندیم، زنده‌ایم؟
اگه موتور لازم بودم حتما ازش خرید می‌کردم.
اسرا.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_16fxt96&btn=اسرا؛ ناشناس هم این است.
نفرین گویان بر درگوشی دوباره به ناشناس ایتا روی می‌آوریم.
فکرشم نمی‌کردم روزی برسه که من دلم برای اون درختا با گلای زرد که بهشون می‌گفتیم "آبشار طلایی" و از دیوار مسجد دانشگاه اومده بودن تا پایین تنگ بشه چون نتونستم برم دانشگاه و ببینمش. فکر نمی‌کردم اون تاج گلی که با ساقه‌ی آبشار طلایی افتاده شده روی زمین ساختم الان بخواد دلتنگم کنه.