#سالها_در_انتظار_یار
#قسمت_198
یک راست به بیمارستان رفتند. سرِ راه امید یک جعبه شیرینی گرفت.
هنوز همه آنجا بودند. با محسن وارد شدند و بعد از احولپرسی کنار احمدآقا رفتند. جعبه شیرینی را باز کرد. به همه تعارف کرد. مادر بزرگ خندید و گفت:"خیر باشه پسرم. امروز خیلی خوشحالی."
امید با لبخند گفت:"قراره اتفاقِ خوبی بیفته." به محسن نگاه کرد و هر دو لبخند زدند.
مادر گفت:"الهی که همیشه برات اتفاق های خوب بیفته. خب تعریف کن ببینم."
امید جعبه شیرینی را نزدیک زهرا گرفت و گفت:"به زودی همه چیز درست می شه."
زهرا با شرم سرش را زیر انداخت و بعد از برداشتن شیرینی تشکر کرد.
به طرف احمدآقا رفت وکنار محسن ایستاد و گفت:"یه پروژه جدید. من و محسن قراره بریم جنوب."
مادر گفت:"چرا جنوب؟ اینجا نمی شه؟"
امید گفت:"دیگه باید بریم. کارمون اونجاست. ولی بعد از انجام کار با دست پر بر می گردیم."
مادر با نگرانی گفت:"این جوری که خیلی سخته. برای چه مدت؟"
امید گفت:" زود تموم می شه. برمی گردیم."
بعد از ساعتی همه رفتند.
امید ماند و احمدآقا. دلش می خواست در این فضای دونفره حرف دلش را بزند تا خیالش راحت شود. ولی هر چه کرد نتوانست. سخت ترین کارِ دنیا گفتنِ حرفِ دل است. مخصوصا گفتن رازِ عاشقی. بارها به زبانش آمد. مِن مِن کرد و باز هم نتوانست.
از دستِ خودش کلافه بود. می ترسید؛ آخر با این نگفتن هایش، زهرا را از دست بدهد. باز هم شب را تا صبح بیدار بود.
خیره به آسمان پر ستاره کنارِ پنجره ایستاد. کاش یک روزی به آرزویش برسد.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490