-زندگی یک ابله-
وقتی از همه آدما متنفر میشی چون درکت نمیکنن🚮
اینو قبول ندارم ، تو دنیا درک شدن چیز کمیابیه و معمولا مردم همدیگه رو درک نمیکنن و خب اینجوری همه ی مردم میتونن از همدیگه متنفر باشن و اینجوری نشون دادن یه سری احساسات پایمال شده شاید کمتر جالب باشه . در واقع هیچ کدوم اونطور که شاید آرزو داریم درک نمیشیم ؛خودمم از این حرف مطمئن نیستم ولی وقتی با وجود درک ناکامل از دیگران سعی میکنیم اونها رو دوست داشته باشیم ( و شاید به امید اینکه کارمون جبران بشه نه که برگرده بهمون ) و بهشون اعتماد کنیم انگار وجود انسان زنده تر میشه و این در واقع ارزش زیادی هم نداره ، ولی کمک میکنه. و نه فقط این ، اون احساس هم همینطوره.
*پارت اول*
«سالها از آن روز گذشته؛ روزی که انسانی را کشتم ، ولی انگار آسمان امشب از آن موقع هم تاریک تر است . پیش از آن روز کسی کنارم بود که دیگران آن را هوتارو صدا می زدند، کرم شب تاب.برای من اما هیچ وقت اسمش مهم نبود . او فقط تمام جهانم است. هربار که نامم را بر زبان می آورد ، انگار برای چند ثانیه در صدایش بلعیده میشدم .او کامل نبود ؛ اتفاقا از بعضی اخلاق هایش حالم بهم میخورد اما خب چنین چیزهایی هم بخشی از خودش بودند. و بعد یوریکو آمد و او را از من گرفت ، به همین سادگی . و وقتی به آن دختر و موجود پلید فکر میکنم بی اختیار انگشتانم مشت می شوند . اما فکر انتقام....؟ و حالا ، باد از پنجره ی زیر شیروانی میان موهایم میپیچد و در اتاقی سرد با افکاری چون آتش به زمین خیره شده ام و دستانم میلرزند ، از خشم؟ درماندگی؟ تنهایی؟ غم؟ اکنون همه چیز تیره و تار است و در چنین افکاری بلعیده میشوم . به آن چیز حقیقتا چه می گویند ؟ زمانی که در تنهایی احساس میکنی کاملا غریب هستی... غربت ؟ نه اسمش را این نگذارید . خسته شده ام ؛ واقعا. حتی سرما هم انگار با من مشکلی ندارد . شاید بهتر است از خانه خارج شوم . در پی مسیر آنجا به دیگران نگاه میکنم و جوری که انگار شخصی من را مجبور کرده باشد به سمت رودخانه می روم ، همان مکان دوست داشتنی، اما حالا شب به آنجا خواهم رفت ؛فرض کنید تحمل یک ثانیه دیدن مردم را داشته باشم ، نه؟ به سوی همان جا روانه میشوم ، برای چه ؟ غافلگیری از مورد علاقه هایم است ، شاید فقط میخواهم از هوای خوب لذت ببرم یا انتقام ؟ چه کلمه ی بزرگی انگار قهرمان یک داستانم. ای بابا ،اینطور که بنظر میرسد نمیتوانم دروغ بگویم ، گند زدم . اما عیبی ندارد مگر نه؟ میتوانید تظاهر کنید که حرفم را نشنیده اید همانطور که جنایات بزرگ را نادیده میگیرید و با لبخندی احمقانه میگویید :« خب به صلاحش بود ما کاری نمیتوانستیم بکنیم .» و بعد هم با بی خیالی محض به زندگی خود ادامه میدهید. کف کفشم به سنگ های مرطوب رودخانه میخورد و بوی گل ها ؟ ستودنی ولی باعث سرفه ام میشوند ، همان جای آشنا . در انتظارم نشسته دیدید؟ گفتم. قبل از هر چیز میخواهم حرف آخرش را بپرسم. و آن جادوگر به سوالم میخندد و میگوید:« مگه تو هم به این چیزا اهمیت میدی؟» اهمیت نمیدهم و دستم را روی شانه اش میگذارم، هرچند میلرزد. یوریکو:« در واقع به موقع اومدی ، دیگه نمیتونستم . ممنون .» اخم میکنم. بنظرم بهتر است فقط خفه شود. همچنان دستم آنجا می ماند، آب برخلاف دیروز آرام است. برای یک لحظه میخواستم او را ببخشم ، اگر حرف دیگری میزد ، چیزی از او میگفت ؛ در آن صورت دستم را رها میکردم . چیزی نگفت . فقط نگاهم کرد... . دستم جلو رفت . افتاد .و من؟ انگار تبعید شده ام ، به سیاه چاله ها ؟ اینطور بنظر می رسد. با صدایی آرام میگویم :« چه هیجان انگیز!» و هیچ ستاره ای نمیبینم.
-زندگی یک ابله-
یجوری هوای گرم عاشقشم که...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
487.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
( حقیقتا حوصلم سر رفته گفتم بذار چند تا چیز بذارم اینجا)