*پارت اول*
«سالها از آن روز گذشته؛ روزی که انسانی را کشتم ، ولی انگار آسمان امشب از آن موقع هم تاریک تر است . پیش از آن روز کسی کنارم بود که دیگران آن را هوتارو صدا می زدند، کرم شب تاب.برای من اما هیچ وقت اسمش مهم نبود . او فقط تمام جهانم است. هربار که نامم را بر زبان می آورد ، انگار برای چند ثانیه در صدایش بلعیده میشدم .او کامل نبود ؛ اتفاقا از بعضی اخلاق هایش حالم بهم میخورد اما خب چنین چیزهایی هم بخشی از خودش بودند. و بعد یوریکو آمد و او را از من گرفت ، به همین سادگی . و وقتی به آن دختر و موجود پلید فکر میکنم بی اختیار انگشتانم مشت می شوند . اما فکر انتقام....؟ و حالا ، باد از پنجره ی زیر شیروانی میان موهایم میپیچد و در اتاقی سرد با افکاری چون آتش به زمین خیره شده ام و دستانم میلرزند ، از خشم؟ درماندگی؟ تنهایی؟ غم؟ اکنون همه چیز تیره و تار است و در چنین افکاری بلعیده میشوم . به آن چیز حقیقتا چه می گویند ؟ زمانی که در تنهایی احساس میکنی کاملا غریب هستی... غربت ؟ نه اسمش را این نگذارید . خسته شده ام ؛ واقعا. حتی سرما هم انگار با من مشکلی ندارد . شاید بهتر است از خانه خارج شوم . در پی مسیر آنجا به دیگران نگاه میکنم و جوری که انگار شخصی من را مجبور کرده باشد به سمت رودخانه می روم ، همان مکان دوست داشتنی، اما حالا شب به آنجا خواهم رفت ؛فرض کنید تحمل یک ثانیه دیدن مردم را داشته باشم ، نه؟ به سوی همان جا روانه میشوم ، برای چه ؟ غافلگیری از مورد علاقه هایم است ، شاید فقط میخواهم از هوای خوب لذت ببرم یا انتقام ؟ چه کلمه ی بزرگی انگار قهرمان یک داستانم. ای بابا ،اینطور که بنظر میرسد نمیتوانم دروغ بگویم ، گند زدم . اما عیبی ندارد مگر نه؟ میتوانید تظاهر کنید که حرفم را نشنیده اید همانطور که جنایات بزرگ را نادیده میگیرید و با لبخندی احمقانه میگویید :« خب به صلاحش بود ما کاری نمیتوانستیم بکنیم .» و بعد هم با بی خیالی محض به زندگی خود ادامه میدهید. کف کفشم به سنگ های مرطوب رودخانه میخورد و بوی گل ها ؟ ستودنی ولی باعث سرفه ام میشوند ، همان جای آشنا . در انتظارم نشسته دیدید؟ گفتم. قبل از هر چیز میخواهم حرف آخرش را بپرسم. و آن جادوگر به سوالم میخندد و میگوید:« مگه تو هم به این چیزا اهمیت میدی؟» اهمیت نمیدهم و دستم را روی شانه اش میگذارم، هرچند میلرزد. یوریکو:« در واقع به موقع اومدی ، دیگه نمیتونستم . ممنون .» اخم میکنم. بنظرم بهتر است فقط خفه شود. همچنان دستم آنجا می ماند، آب برخلاف دیروز آرام است. برای یک لحظه میخواستم او را ببخشم ، اگر حرف دیگری میزد ، چیزی از او میگفت ؛ در آن صورت دستم را رها میکردم . چیزی نگفت . فقط نگاهم کرد... . دستم جلو رفت . افتاد .و من؟ انگار تبعید شده ام ، به سیاه چاله ها ؟ اینطور بنظر می رسد. با صدایی آرام میگویم :« چه هیجان انگیز!» و هیچ ستاره ای نمیبینم.
-زندگی یک ابله-
یجوری هوای گرم عاشقشم که...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
487.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
( حقیقتا حوصلم سر رفته گفتم بذار چند تا چیز بذارم اینجا)