eitaa logo
< ماه سرخ >
130 دنبال‌کننده
59 عکس
9 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
یا کنارم باش و کمکم کن یا برو و اذیتم نکن.. https://eitaa.com/atefehdard
ضعیف بودن آدما دست خودشون نیست ولی اینکه ضعیف بمونن یا نه ، با خودشونه. https://eitaa.com/atefehdard
دست ما نیست که نمیتونیم مثل شما بی معرفت باشیم. https://eitaa.com/atefehdard
ذاتتون هم مثل ذهنتون کثیفه! https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت بیستم ] ساحل : یک هفته از اون روز می‌گذشت. از پله ها پایین میرم تا صبح
. [ پارت بیست و یکم ] ساحل: با زنگ خوردن گوشیم فکر های متفاوت و سوالای عجیب از سرم پرید. گوشیمو برداشتم. +بله؟ _سلام خانم فرهمند. +بله بفرمایید؟ _من از شرکت ( مد پلاس ) مزاحمتون شدم. میخواستم وقت بگیرم برای شنبه دیدنِ جناب... +بله متوجه شدم. الان خونه هستم. شنبه صبح یاد آوری کنید. _آها. باشه. ببخشید مزاحم شدم. خدانگهدار +مراحمید. خداحافظ. گوشیرو قطع کردم و بلافاصله شماره ی حنانه رو گرفتم.. تنها دوست من که از قدیم مونده بود همین حنانه بود. دختری شاد و خندون و سرحال. _به به.... سلام بر بانوی کم پیدا.. +سلام بر حنا خانوم. _هعی. بی وفایی رو از روی تو ساختن. +انقدرم بی انصافی نکن. حالا دیر به دیر شاید زنگ بزنم ولی مهم پیوند قلبیه بین ماست که همیشگیه. _موش نخوره اون زبونتو که هر دفعه منو خر میکنه. خندیدم. آروم و شاید کمی واقعی.. +حالا بیخیالِ دلخوری. فردا برنامه ای چیزی نداری؟ _برنامه که..... چه عرض کنم. قرار بود بریم پارک ، مامانم مهمون دعوت کرد.. الان برنامم خونه تمیز کردنه با لحن خاصی صحبت می‌کرد که خود به خود باعث اومدن لبخند روی لبم میشد. +قربونِ خاله زهرام و کارای یهوییش. کمک نمیخوای؟ _خاله زهرای تو ، آخرش مارو با این کارای یهوییش به کشتن میده . کمک که... میخوام. ولی تو آدمِ کمک کن نیستی... +وا کی گفته؟ بیام‌کمکت؟ _میای واقعااااا؟!؟!؟! +آره. چرا نیام. چند تا حنا خانوم دارم مگه؟ از ذوق جیغ کوتاهی کشید و گفت _نامرده هر کی نیاد. فردا منتظرتم . بایییی. +خدافظ. خندم گرفته بود از لحن و رفتار هاش. شایدم اگه منم زندگیم مثل حنانه عادی بود الان انقدر سرزنده بودم... روی تخت دراز کشیدم. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و مقایسه کردن، تصمیم گرفتم به مامانم بگم که میرم کمکِ حنا. بلند شدم و لباسام رو با لباس راحتی عوض کردم و به سمت آشپزخونه راه افتادم. از پله ها پایین رفتم و وقتی به آشپزخونه رسیدم کسی نبود . فقط برقا روشن بود. دروغه اگه بگم نترسیدم! از توی جیبم پنجه بکس رو بیرون آوردم و تنظیمِ انگشتام کردم یهو دستی روی شونه هام نشست و منم با وحشت برگشتم سمتش. با دیدن مامانم که مات به من و پنجه بکسی که توی دستم بود نگاه می‌کرد آروم گرفتم و خیالم راحت شد. گفتم +مامان چرا اینجوری میکنی؟ سکته کردم _خدانکنه دختر. اون چیه تو دستت؟ +پنجه بکس. سلاح دفاعی. _لازمه حتما همراهت باشه؟خطرناکه ها.. صندلی میز ناهار خوری رو بیرون آوردم و روش نشستم. +خب من یه دخترم . کار از محکم کاری عیب نمیکنه. شاید لازم شد. بعدم پنجه بکس رو گذاشتم تو جیبم. _ایشالا لازمت نشه. همینجوری که داشت برای خودش و بابا شیر می‌ریخت گفت _تو شیر میخوری؟ +نه ممنون. میگم مامان! _جانم؟ +قضیه شمال فردا کنسل شد. میرم خونه ی خاله زهرا اینا. _خاله زهرا؟ +آره. محله ی قدیمی. مامانِ حنانه. _آها. زهرا خانوم. باشه. برو.خوش بگذره. ماهم فردا میریم کرج. با یه پوزخند گفتم +به شما هم خوش بگذره . من برم بخوابم. _باش عزیزم. شبت خوش. +همچنین. و از پله ها بالارفتم و وارد اتاقم شدم. چراغ هارو خاموش کردم و سعی کردم بدون هیچ فکری بخوابم و همینطور هم شد... https://eitaa.com/atefehdard
برای کسانی که تازه عضو کانال شدن: 🤍🤍 سنجاق هارو چک کنید برای خوندنِ رمان، رو جستجو کنید. پارت اول رو پیدا کنید و شروع به خوندن بکنید. موندگار باشید ✨✨
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت بیست و یکم ] ساحل: با زنگ خوردن گوشیم فکر های متفاوت و سوالای عجیب از س
. [ پارت بیست و دوم ] ساحل: _بله ؟ +ساحلم درو باز کن. _بیا تو عشقمممم. در با صدای ضعیفی باز شد. وارد خونه ای شدم که تقریبا کل نوجوونیم رو در اون گذرونده بودم. خونه ای دو طبقه که طبقه ی اول برای ما و طبقه دوم برای خاله آیلار بود. اما بعد از اینکه ما از اینجا رفتیم خاله زهرا،که اون زمان همسایه ی دیوار به دیوارِ ما بود، اینجارو خرید و بازسازیش کرد‌. تقریبا از خونه ی ما تا اینجا حدود ۲۵ دقیقه راهه ، چون اینجا جزو حومه ی شهرِ تهران به حساب میاد.. از پله ها بالا رفتم. حنانه منتظر من توی چارچوب در وایساده بود و با دیدن من خودشو توی بغلم پرت کرد. منم از صمیمیت زیادش به وجد اومدم و بغلش کردم. داخل رفتیم. انگار خاله زهرا نبود. _میدونم داری با خودت میگی خاله زهرام کجاست. ولی باید بهت تسلیت بگم مامانم خونه نیست‌ خندم گرفت و روی مبل نشستم. _مجبوریم همه ی کارهای خونه رو خودمون انجام بدیممممم... .+ ایشالا مرده و زنده مون یکی نشه،صلوات داداشت نیست؟ _نه بابا آقا حسینِ ما تازه نامزد کرده رفته پی نامزد بازیش. مامانم هم که بازار... +عه. مبارکه. شیرینیش کو؟ _دیدیش از خودش بگیر. بلند شدم و لباسامو درآوردم آوردم. و گفتم. +خب پس. شروع کنیم! _زود نیس؟ تازه اومدی، نمیخوام خاله لادن فردا بگه بچمو بردی ازش کار کشیدی +نمیگه. بلند شو تنبلی نکن.. هر جوری که شد بلندش کردم.. اول از همه شروع کردیم به دستمال کشی‌ اون سالن رو گردگیری میکرد و من آشپزخونه. بعدشم تمام کابینت هارو مرتب کردیم حنا مبل هارو جارو کشید و به جارو برقی سالن رسیدگی کرد. منم گاز و سینک ظرفشویی و هود رو برق انداختم. وقتی اون داشت آشپزخونه رو جارو می‌کشید دستشویی رو شستم . حنا زمین خونه رو طِی کشید و منم گل های گلدون عوض کردم‌ خلاصه هر جوری که شد خونه رو برق انداختیم. البته اضافه کنم که خودمون هم از پا افتادیم. من ساعت ۲ بعد از ظهر اومده بودم و الان ساعت ۶ غروب بود. با صدای زنگ شال و مانتوم رو تنم کردم . حسین که در قاب در ظاهر شد با دیدن من کپ کرد. _اِ... تو اینجا چیکار میکنی؟ +اومدم کمک آبجی جنابعالی.. شما هم نیا داخل ... _چرا؟؟؟ +چون باید بری شیرینی بگیری.. مالِ من نامزد کرده نمیخواد یه جعبه شیرینی به ما بده! _حالا بعدا شیرینی میدم. فعلا نه به باره ، نه به داره.. +دختر مردمو عاشق کردی میگی نه به داره نه به بار؟؟؟ برو یه جعبه شیرینی تر بخر. یه جعبه شیرینی که این ادا اطفارارو نداره. حنا از اونو گفت: نظرت چیه به نامزد گرامی بگم گفتی نه به داره نه به باره؟ _چشم چشم. میرم یه جعبه شیرینی میخرم برمیگردم. فقط به هدیه چیزی نگو تو. بعدم از در همونجور که اومده بود ،برگشت پشت سرش یه زن ذلیل بارش کردم و رو به حنا گفتم +نوبت اتاق توعه.. _نه دیگه.‌ تو خسته شدی،هوا هم داره تاریک میشه. خودم اونجارو جمع میکنم. +بیا بابا. برای من فازِ مستقل ها رو برندار. من تا شیرینی نخورم جایی نمیرم. بعدم سمت اتاق راه افتادم. اتاق حنانه رو هم به هر روشی بود جمع کردیم از این نگذرم که شاید سخت ترین کارِ امروز همین جمع کردن اتاق بود. چون حنانه عادت داشت که لباساش رو اتو کرده بزاره تو کمد و کلی لباس روی تخت ریخته شده بود و مشکلات بعدی.. حسین درِ اتاق رو زد و وارد شد. چایی آورده بود با شیرینی. گفتم +آفتاب از کدوم طرف دراومده شما دست به ظرف و بشقاب زدید؟ _دیدم نمیای بخوری گفتم خودم بیارم کم کم زحمت رو کم کنی. خندیدم. جالبیش اینجا بود که امروز برای چندمین بارِ متوالی از ته دل لبخند میومد روی لب هام. شاید چون ادم های این خونه از جنس فیک نبودن و خودشون بودن. +ساعت مگه چنده؟ _خدا بخواد ۹. +یا خدا... چه قدر وقت گرفت ازمون. حنانه جان زحمت بکش اتاقتو هفته ای یکبار حداقل جمع کن که مثل امروز بیچاره نشیم. _باشه.... خسته نباشی... بعدم پرید بغلم و دو تا ماچ آبدار روی لپم پیاده کرد. _تو بهترین دوست دنیایی... +قربونت. شیرینی رو گذاشتم تو دهنم کیفمو برداشتم و راهی درِ خونه شدم. حنانه از پشت گفت _کجا کجا... وایسا مامانم الانا میاد. ببینتت. حسین غذا خریده بدونِ شام نمیذارم بری که. گفتم +به خدا دیره. سلام برسون به خاله. تعارف که ندارم با شما. حسین از بالای پله ها گفت:دیر وقته . بزار من برسونمت. +ماشین دارم. ممنون. بعدم با پوشیدن کفشام و خداحافظی طولانی مدت سمت ماشینم راه افتادم. سوارِ ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم. با پیام بهرامی نگران شدم و بهش زنگ زدم. _سلام +سلام.چیشده؟ _خانوم دو سه نفر از سهامدار ها اشتباهی مرتکب شدن که باید شما در جریان قرار بگیرید.
+چه اشتباهی؟؟؟؟؟؟؟؟ _اونها... با صدای متعدد بوق ماشین و پرت شدن ماشینم به سمت خاکی دیگه چیزی نشنیدم. چشمامو کمی باز کردم جز رنگِ خون چیزی رو نمی‌دیدم گوشام سوت می‌کشید و نمیتونستم دست و پاهام رو حرکت بدم. ماشینم داغون شده بود و آدما دور ماشین جمع شده بودن صدای الو الو کردنِ بهرامی هم به گوشم میرسید... ولی خیلی خوابم میومد. چشمام روی هم افتاد و فرو رفتم به دنیایی از تاریکی مطلق... https://eitaa.com/atefehdard
خب. رمان ، وارد ماجرا و رویداد جدیدی شد. رویدادی که ممکنه کل ماجرای رمان رو تغییر بده. نظر شما درباره ی رمان و ادامش چیه؟؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر
مغزمو ندیدی... https://eitaa.com/atefehdard
100🤍✨......
مامانا توی مواقع مهم و حساس😂 https://eitaa.com/atefehdard