eitaa logo
آیات غمزه
921 دنبال‌کننده
40 عکس
2 ویدیو
0 فایل
صفحه ی رسمی سایت آیات غمزه در شبکه اجتماعی ایتا ارتباط با مدیر: @telkalayam
مشاهده در ایتا
دانلود
آمدم پیرانه سر اما جوان برخاستم عباس شاهزیدی آمدم پیرانه سر اما جوان برخاستم اینچنین با تو نشستم، آنچنان برخاستم وه چه شب هایی که با زلف سیاهت مو به مو از سر شب درد دل کردم ، اذان برخاستم دیدم آنجائی که تو هستی نمی گنجد دوئی تا که من پیدا نباشد از میان برخاستم تا نگیرد ذره ای رنگ تعلق دامنم مثل گردی از زمین و از زمان برخاستم چون ندیدم آشیانی امن بر بام حیات با همین حسرت نشستم با همان برخاستم آسیای چرخ وقتی نان بی منت نداشت از سر این سفره بی یک لقمه نان برخاستم کرد چشمش ایمنم از فتنه های روزگار (با امین هر گه نشستم در امان برخاستم) این که در چشم غزل اینقدر می آیم " خروش" سرمه ام از خاک پاک اصفهان برخاستم شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
توپ مانند مین عمل کرد و خانه غرق پر کبوتر شد چند بالش که چید دور و برش تختخوابش شبیه سنگر شد دور این سنگر از عروسک هاش آنقدر چید تا که سنگر شد چند خمپاره با مداد سیاه چند موشک هم از مقوا ساخت خواست بازی کند ولی کم کم جنگ یه جنگ نابرابر شد موشک امد خیال تختش را به همین سادگی پریشان کرد دست بر دامن دل امن چادر گل گلی مادر شد پابرهنه دوید سوی اتاق روی یک توپ پای او سر خورد توپ مانند مین عمل کرد و خانه غرق پر کبوتر شد شکل بی سیم کرد دستش را داد می زد پدر پدر دختر پدر از قاب عکس بیرون زد جنگ آن شب به نفع دختر شد هر طرف رفت تیر و ترکش بود پشت عکس پدر پناه گرفت شب او مثل هر شب هر سال باز با خنده ی پدر سر شد شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
زهراست مادر من و من بی قرار او سیدحمیدرضا برقعی عاشق شده ست دانه به دانه هزار بار دل خون و سینه چاک و برافروخته انار فریاد بی صداست ترک های پیکرش از بس که خورده خون دل از دست روزگار پاشیده رنگ سرخ به پیراهن خزان بسته حنا به پینه ی دستان شاخسار در سرزمین گرم، انار آتشین شود یاقوت را می آورد آتشفشان به بار با دست خود به حوصله پنهان نموده است یک دانه از بهشت در او آفریدگار آن میوه ای که ساخته تسبیحی از خودش شکر است بر زبانش، فی اللیل و النهار آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود چون باب میل اوست شد این میوه تاجدار آن بانویی که نام خودش شعر مطلق است در وصفش استعاره نیاید به هیچ کار نامی که داده است به زن قیمتی دگر نامی که داده است به مردان هم اعتبار آن نام را می آورم اما نه بی وضو دل را به آب می زنم اما نه بی گدار جبر آن زمان که پشت در خانه اش نشست برخاست ان قیامت عظمی به اختیار رفت ان چنان که از نفس افتاد جبرئیل گویی محمد است به معراج رهسپار شد عرصه گاه، تنگ ولی ماند پشت در چون ماندن علی به احد ماند استوار برگشت زخم خورده ولی فاتح نبرد چون بازگشت حمزه از آشوب کارزار در خون خضاب شد تن یاران بعد از او آنها که نام فاطمه را می زنند جار من از کدام یک بنویسم که بوده اند حجاج ها به ورطه ی تاریخ بی شمار آنها که با غرور نوشتند ساختیم دریاچه های احمری از خون این تبار از کربلا یه واقعه ی فخ رسیده ایم از عمق ناگوارترین ها به ناگوار محمود غزنوی به عداوت مگر نساخت از استخوان فاطمیان چوبه های دار بوسهل زوزنی به شرارت هنوز هم محکوم می کند حسنک را به سنگسار در لمعه الدمشقیه جاری ست تا هنوز خون شهید اول و ثانی چون آبشار اما هنوز هم به تأسی ز فاطمه نام علی ست روی لب شیعه آشکار بیت از هلالی جغتایی نشسته است از آن شهید شیعه به ذهنم به یادگار: جان خواهم از خدا نه یکی بلکه صدهزار تا صد هزار بار بمیرم برای یار فرق است فرق فاحشی از حرف تا عمل راه است راه بی حدی از شعر تا شعار اینک مدافعان حرم شعله پرورند تا در بیاورند از ان دودمان دمار با تیغ آبدیده ای از نوع اعتقاد با اعتقاد محکمی از جنس ذوالفقار زهراست مادر من و من بی قرار او آن نام را می آورم آری به افتخار آن بانویی که وقت تشرف به رستخیز پیغمبران پیاده می آیند و او سوار فریاد می زنند که سر خم کنید هان تا از صراط بگذرد آیات سجده دار هر جا نگاه می کنم انجا مزار اوست پنهان و آشکار چنان ذات کردگار اینها که گفته ایم یکی بود از هزار اما هنوز شیعه مصمم...امیدوار... شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
مقصد از عید تماشاست به دیدن برسیم علیرضا قزوه مقصد از عید تماشاست، به دیدن برسیم مثل یک سیب، الهی به رسیدن برسیم مثل نوروز دمادم نفسی تازه کنیم دم به دم دل بدهیم و به دمیدن برسیم خانقاهی ست در این باغ و در این جامه دران کاش یک شب به تب جامه دریدن برسیم روز و شب این همه گفتیم و نگفتند چه گفت کاش در کوه حرایش به شنیدن برسیم عرفات است جهان، مشعر الغوث کجاست؟ شاید امشب به منای طلبیدن برسیم برگها آینه چیدند به پیش من و تو پیش از افتادن مان کاش به چیدن برسیم هر چه گفتند و شنیدیم ز فردوس بس است بارالها نظری تا به چشیدن برسیم شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
از من تا او هزار فرسخ راه است هستی جز شش جهت پریشانی نیست جمعیت در بساط حیرانی نیست از لوح جبین رستگاران خواندیم این کار دل است کار پیشانی نیست در شهر شما گم است تنهایی من بازیچه مردم است تنهایی من من خود او را نمی شناسم شاید اشک است تبسم است تنهایی من شعری در لب های کسی زندانی ست شوری در نای و نفسی زندانی ست سیمرغی در قاب قفس بال افشان قافی در بال مگسی زندانی ست تفسیر گل از نگاه آهو در باغ شعری به زبان عطر شب بو در باغ مهتابی من ماه در شب شهریور لیمو لیمو چراغ جادو در باغ جانی که اسیر زندگی در تن ماست بی چهره و بی چگونه نامش من ماست این یک دو نفس گیر و گرفتاری نیز جان کندن جان کندن جان کندن ماست گفتند برو عمر سفر کوتاه است چون می روم و نمی رسم جانکاه است از او تا من فاصله یک گام اما از من تا او هزار فرسخ راه است شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
همیشه آن که نرفته ست کم سعادت نیست مریم کرباسی نجف آبادی شنیده بود که این‌بار باز دعوت نیست کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست بیا به داد دل تنگ ما برس ای عشق! اگر که حوصله داری، اگر که زحمت نیست غمی‌ست در دل جامانده‌های کرب‌وبلا که هرچه هست یقین دارم از حسادت نیست میان ما که نرفتیم و رفته‌ها، شاید تفاوتی‌ست در آغاز و در نهایت نیست همیشه آن‌که نرفته‌ست بی‌قرارتر است همیشه آن‌که نرفته‌ست، کم‌سعادت نیست و آن کسی که در این راه اهل دل باشد مدام اهل گله کردن و شکایت نیست خودش نرفت و دلش را پیاده راهی کرد نباید این همه دل دل کند که فرصت نیست شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
دلشوره ی ما بود دلارام جهان شد حامد عسگری رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد در اوّل آسایشمان سقف فرو ریخت هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک، شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد یک عمر به سودای لبش سوختم و آه روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت مصداق همان وای به حال دگران شد شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
ماییم و غم عشق، چه سنگی چه سبویی این جام دل ماست که بند است به مویی ماییم و غم عشق... چه سنگی! چه سبویی! ای کاش امیدی به خوشی‌های جهان بود ای سکۀ اقبال! دریغا که دورویی پنهان مکن ای دوست! مگر عشق گناه است؟ پیداست تو هم خسته ازین راز مگویی تا دستِ تو را پاک بگیریم، گرفتیم هنگام وصال از عرق شرم، وضویی من اهل طرب نیستم... اما چه بگویم؟! تر می‌کنم این‌بار به عشق تو گلویی شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
صبح حتما آفرین می گیرد از آموزگارش طیبه عباسی ترابی برای هیا ، (کودک فلسطینی که شب قبل از شهادت وصیتنامه اش را نوشته بود): واژه ها را خط به خط ، خوش خط و خوانا می نویسد زخمی است و درد دارد ، باز اما می نویسد صبح حتما آفرین می گیرد از آموزگارش آخرین مشق شبش را بس که زیبا می نویسد او کلاس چندم است؟ اینقدر آرام است و محکم! او وصیت نامه نه! انگار انشا می نویسد! کفش ها و پیرهن ها وعروسک های خود را یک به یک می بخشد و از رسم دنیا می نویسد دوربین های جهانی باز هم کورند و خاموش آه ... گویا نامه‌ی خود را به فردا می نویسد گرچه موجی کوچک است اما به آیات شگفتش از عصای حضرت موسی و دریا می نویسد سامری را خوار و کوچک میکند با چند جمله از طلوع صبحدم در طور سینا می نویسد خوب می داند شهادت تازه آغاز حیات است... آخر نامه "الیه راجعون" را می نویسد... سال های بعدِ پیروزی ، معلم روی تخته نام او را در میان بهترین ها می نویسد... شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
ای رود عجب طبع روانی داری حامد طونی بی‌رنگ از آسمان نشانی داری بی‌واژه برای خود زبانی داری حيرت‌زده غرق می‌شوم در شعرت ای رود! عجب طبع روانی داری :: آن تجربۀ بکر، تکانم می‌داد هر لحظه طراوتی به جانم می‌داد دیدم که درخت با هزاران انگشت این‌سو آن‌سو، تو را نشانم می‌داد :: يك گوشۀ شهر، بی‌ترنّم شده‌ام زندانی های و هوی مردم شده‌ام گلدستۀ مسجدی غریبم که دریغ چندی‌ست میان برج‌ها گم شده‌ام :: عارف بود و رسالۀ توحیدش واعظ بود و بشارت و تهدیدش از گمشدۀ خویش _خدا_ می‌گفتند آنی که شهید آشکارا دیدش :: بی‌خواب پی هم‌نفسی می‌گردد بی‌تاب پی دادرسی می‌گردد انگار که هر شب آسمان، ماه به دست تا صبح به دنبال کسی می‌گردد شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
سیاستی که ندارد دیانت، آلوده ست ناصر فیض چگونه رنج زمین را زمان نمی‌بیند چگونه این همه خون را جهان نمی‌بیند چرا نمی‌شنود رعد و برق ایمان را صدای عشق به اقصی کشانده طوفان را از این تقابل خونین که می‌شود خرسند!؟ قیامتی شده برپا چرا نمی‌پرسند چقدر کودک و زن بی‌پناه کشته شدند به راستی به کدامین گناه کشته شدند جهان و عافیتش ارزنی نمی‌ارزد به اینکه کودکی از هول مرگ می‌لرزد منادیان حقوق بشر نمی‌شنوند به حجتی که تمام است اگر نمی‌شنوند یکی بیاید و مرهم شود فلسطین را به سرب پر کند این گوش‌های سنگین را به میخ و تخته ببندد در سیاست را به سنگ خشم بکوبد سر سیاست را سیاستی که به جز نیش مار و کژدم نیست سیاستی که به نفع حقوق مردم نیست سیاستی که به اشغالگر امان داده است به این نژاد پراکنده سازمان داده است سیاستی که اگر بوده حق به جانب تو ربوده حق تو را با فریب حق وتو سیاستی که چنان غرق در مرض شده است که جای ظالم و مظلوم هم عوض شده است سیاستی که در آن روزن امیدی نیست به دست هیچ زبان بسته‌ای کلیدی نیست سیاستی که پلید است پشت پرده آن چنانکه هر ستم کرده و نکرده‌ی آن سیاستی که ندارد دیانت، آلوده‌ست مگر نه این که، همین بوده تا جهان بوده‌ست همیشه راه رسیدن به حق سیاسی نیست که گاه، چاره به جز حمله حماسی نیست نشان عشق و جنون بی‌نشانه رفتن‌ها میان آتش و خون عاشقانه رفتن‌هاست کنون که قرعه به نام حماس افتاده‌ست به جان اهل سیاست هراس افتاده‌ست یکی برآمده بر بام خون علم بزند بساط این همه تزویر را به هم بزند چنان کند که جهان بشنود فلسطین را به چشم صدق ببیند صلابت دین را قسم به اشهد آن کودک سرا پا آه که گفت: اشهد ان لا اله الا الله حرم که سوخت کسی محترم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .
رسید نوبت بیعت به بانوان غدیر رسید نوبت بیعت به بانوان غدیر شنید واژه‌ی “مولای” را مکرر، آب به بیعتی ابدی دست‌ها فرو می‌رفت کنار دستِ یداللهیِ “علی” در آب نشست آینه‌ای، روبه روی آینه‌ای شب و… هوای خوش برکه و… تبلورِ ماه که: ” روی بیعت زهرا، حساب دیگر کن“ من و ادامه‌ی این راه سخت…بسم‌الله..” کنار برکه در آن وقت شب، دو تا کودک شبیه‌خوانِ نخستین شبِ غدیر شدند به روی تخته‌ی سنگی -که حکم منبر داشت– میان بادیه، پیغمبر و امیر شدند.. دو دست در گذرِ نور ماه، بالا رفت نسیم، در کف دستان‌شان پناه گرفت یکی شبیه به بابابزرگ، حرفی زد و سایه‌های شب دشت را گواه گرفت.. به حکم آیه‌ی “اکملتُ دینکم” می‌گفت: “که بعد من تو امیری تو رهبری… راهی“ که در اطاعت امرت، مباد کج‌تابی که “در رعایت حقّت، مباد کوتاهی“..! میان ظرف بزرگی که آب، بیعت داشت در آن سکوت فراگیر، ماه می‌لغزید به روی پست و بلند مسیر، در دل دشت چقدر پای نیفتاده راه، می‌لغزید… زن ایستاد و نگاهی به ظرف آب انداخت به عهدهای نشسته بر آن گواهِ زلال زن ایستاد که: “ای قول‌های لغزنده“! زن ایستاد که: “ای دست‌های خیس محال“! “غدیر اگر نشد از گاهواره‌ها جاری بسا سراب شود از کناره‌ها جاری! و قطره‌قطره‌ی چرکابه‌های مرگ‌اندود شود ز بستر دارالاماره‌ها جاری! تحجّری که در آن جز جمودِ ماندن نیست شود ز مأذنه‌ها و مناره‌ها جاری! به پای رفتن‌تان سنگلاخ می‌بارد و تازیانه به دست سواره‌ها جاری! شما که دامن‌تان نردبان معراج است! مباد در برتان جز ستاره‌ها جاری! به پشت قامت مردان‌تان نهان نشوید اگر شدند فقط در نظاره‌ها جاری! ردای سبز خلافت، سکوت اگر نکنید کجا شود به تن بی‌قواره‌ها جاری؟ اگر که شیرزنانه به کوچه خیمه زنید کجا شود ز سرایی شراره‌ها جاری؟ مشخص است به “اَکملتُ” پشت پا زده‌اید اگر که دین شود از نیمه‌کاره‌ها جاری! علی حقیقت دین است، آمِنوا بِعَلی! که رمزهاست درون اشاره‌ها، جاری! غدیر اگر نشد آویز گوش کودک‌تان زلال خون شود از گوشواره‌ها جاری! مباد بر سر بازارتان شود یک روز به نی، نمونه‌ی مال‌التجاره‌ها جاری! گواه بیعت‌تان آب شد که مَهر من است گواه بیعت‌تان در هزاره‌ها جاری!… اگر گذشت و گذشتید از حقیقت ما شدند اگر همه‌جا “استعاره”ها جاری قسم به کاسه‌ی آبی که پیش روی شماست مباد عطش به لب ماهپاره‌ها جاری…” وزید بادی و ظرفی شکست و آبی ریخت وزید بادی و دستار کودکی افتاد دری شکست و همه قفل‌ها طلسم شدند کلونِ ساده‌ی درها یکی‌یکی افتاد به پشتوانه‌ی قول شکسته بود، آری! لگد، که نظم “در” و “میخ” را به هم می‌ریخت چقدر روی زنان باز کرده بود حساب؟ کسی که وسعت تاریخ را به هم می‌ریخت... غدیر، پرسش تاریخ بود از تاریخ ” چه شد که راهِ نشان داده را خطا رفتند؟“ که: “مردهای مردّد به جای خود، اما زنانِ شاهد آن ماجرا، کجا رفتند؟! نشست آینه‌ای، روبروی آینه‌ای شب دهم، به بلندای تَل، تبلور ماه که: “روی بیعت “زینب”، حساب دیگر کن! من و ادامه‌ی این راه سخت…بسم الله...” شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403 .